در خصوص تاریخ انقلاب اسلامی ایران ومسائل روز این انقلاب شکوهمند
 

شهيد محلاتي،صداي انقلاب

شهید شیخ فضل الله محلاتی از جمله روحانیون فعال و مبارزی به شمار می رود که به فرمان حضرت امام خمینی (ره)، پا به پای ملت در تسخیر مراکز قدرت رژیم شاه تلاش خستگی ‌ناپذیری را برای به ثمر رسانیدن پیروزی انقلاب اسلامی انجام داد به گونه ای که صدای انقلاب اسلامی توسط وی از رادیو بر سر تا سر عالم طنین افکند.

شهید آیت الله فضل الله محلاتی در سال 1309 هـ ش، در خانواده‌ای متدین و مذهبی در شهرستان «محلات» به دنیا آمد.

وی پس از پایان تحصیلات ابتدایی در حسینیه شهر محلات، حجره ‌ای گرفت و زندگی نوینی را در سلک طلبگی آغاز کرد. دروس مقدماتی را در همان شهر فراگرفت و در سال 1324 به حوزه علمیه قم وارد شد.

آشنایی با بیت مرحوم آیت‌الله العظمی حاج سید محمدتقی خوانساری – که در آن زمان از عراق به ایران تبعید شده بود – و سکونت در بیت آن مرحوم، موجب شد تا از همان ایام با مسائل سیاسی آشنا گردد.

شهید محلاتی دروس حوزوی را در محضر استادان و علمای بزرگی چون حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی ، حضرت امام خمینی (ره) و علامه طباطبایی (ره) و شهید آیت‌الله صدوقی فراگرفت.

آشنایی با بینش عرفانی و فقهی حضرت امام خمینی(ره)، همراه با شرکت عملی در مبارزات آیت‌الله کاشانی و فدائیان اسلام، از او عنصری پارسا، پرتلاش و شکیبا پدید آورد.

سوابق مبارزاتی 

شهید محلاتی در سال 1326 به دنبال آشنایی با فدائیان اسلام و مرحوم آیت‌الله کاشانی، مبارزه خود را علیه رژیم آغاز کرد. او که در آن زمان جوان نوخاسته‌ای بود، با دعوت فدائیان اسلام برای اعزام به «بیت‌المقدس» و مبارزه با اشغالگران فلسطین، اعلام آمادگی و ثبت نام نمود.

وي که از شور و نشاط زیادی برخوردار بود به هنگام انتخاب دوره هفدهم مجلس از طرف فدائیان اسلام و آیت‌الله کاشانی برای تبلیغ به آذربایجان رفت تا به عنوان یک روحانی متعهد و آشنا به مسائل سیاسی،‌ مردم را برای شرکت در انتخابات و حمایت از کاندیداهای فدائیان اسلام دعوت نماید که در این مسیر از سوء قصدی که سلطنت‌طلبان به جان او کردند، جان سالم به در برد.
 
شهید محلاتی در ماموریت دیگری که از سوی مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی به وی واگذار شد، با وجود اینکه بیش از 22 سال نداشت، نقش مؤثر و فعالی را ایفا کرد و این نشان می‌داد که وی دارای ویژگی های شخصیتی و علمی خاصی است که مورد عنایت آیت الله العظمی بروجردی قرار گرفته است.
 
شیخ فضل الله محلاتی جوان در رمضان سال 1332 به واسطه اینکه در بجنورد علیه کنسرسیوم نفت و کودتای 28 مرداد سخنرانی آتشینی کرده بود، دستگیر و به مشهد تبعید شد و در سال 1341 به دنبال اعلام تصویب نامه انجمن های ایالتی و ولایتی، همراه با نهضت حضرت امام خمینی (ره) سعی در آگاه نمودن مردم و تشریح نظرات مراجع و علمای قم کرد.
 
وی در آن زمان به عنوان رابط بین علمای تهران و قم نسبت به تبادل پیام ها اقدام می‌نمود و با تنظیم اعلامیه و طومار، توانست امضای 120 تن از علمای تهران را بگیرد؛ که در آن زمان، چنین اقدامی بی‌سابقه بود. پس از قیام عمومی مردم ایران در 15 خرداد 1342، با همکاری هیات مؤتلفه، نسبت به چاپ و توزیع اعلامیه‌های حضرت امام خمینی (ره) از هیچ کوششی دریغ نکرد.
 
پس از رحلت حضرت آیت‌الله حکیم (ره) و توطئه رژیم شاه جهت منحرف کردن اذهان عمومی از توجه به حضرت امام خمینی (ره)، به همراه تعدادی از روحانیون مبارز تهران تلگرام تسلیتی به حضرت امام خمینی (ره) مخابره و رحلت آن مرجع عالیقدر را تسلیت گفتند و جامعه را به تقلید از امام بزرگوار فراخواندند.
 
در جریان جشن های 2500ساله با تنظیم نامه‌ای حاکی از درد و رنج مردم ستمدیده «زابل» و «سیستان و بلوچستان» و مخابره آن به نجف، پرده از حقایق تلخی که در کنار جشن های آنچنانی می‌گذشت، برداشت و ندای مظلومیت و محرومیت آن منطقه را به گوش جهانیان رسانید. به همین علت وی علاوه بر «ممنوع ‌المنبر» شدن، از تهران نیز ممنوع‌الخروج گردید و سرانجام، در سال 1351 دستگیر و روانه زندان شد.

وی چهره بسیار درخشانی در مبارزات سیاسی بود و برای پیشبرد اهداف نهضت از هیچ تلاشی فروگذار نکرد و در این راه اهانت ها و زخم زبان های بسیاری شنید. از دیگر فعالیت های این شهید بزرگوار در این برهه، کمک به خانواده‌های زندانیان سیاسی بود.
 
وی یکی از شخصیت های بارزی بود که در امر تحصن روحانیون تهران و قم و دیگر شهرستانها که برای استقبال حضرت امام خمینی (ره) در تهران حضور داشتند فعالیت می‌کرد. در آستانه ورود حضرت امام خمینی (ره) شهید محلاتی یکی از فعالترین اعضای کمیته استقبال از معظم‌له بود.
 
آن شهید به فرمان حضرت امام خمینی (ره)، پا به پای ملت در تسخیر مراکز قدرت رژیم شاه حرکت کرد و تلاش خستگی ‌ناپذیری را برای به ثمر رسانیدن پیروزی انقلاب اسلامی انجام داد به گونه ای که در حمله به مرکز رادیو برای نخستین بار، صدای انقلاب اسلامی توسط وی از رادیو بر سر تا سر عالم طنین افکند. 

فعالیت های پس از پیروزی انقلاب اسلامی 

پس از تشریف فرمایی حضرت امام خمینی (ره) همچون سربازی پرتلاش در خدمت حضرت امام (ره) و انقلاب بود. او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، فعالیتش را به عنوان معاون کمیته مرکزی انقلاب اسلامی شروع کرد و از طرف حضرت امام خمینی (ره) در صندوق تعاون صنفی، در جهت بهبود وضع اصناف تلاش فراوانی نمود.

وی همچنین در راه‌اندازی و شکل‌گیری جامعه روحانیت مبارز در تهران نقش اساسی و حساسی داشت و به عنوان نخستین دبیر این جامعه انتخاب شد.
 
شهید محلاتی در سال 1358 از طرف حضرت امام خمینی(ره) مأموریت یافت تا مراسم باشکوه حج ابراهیمی را به نحو احسن برگزار نماید. در انتخاب اولین دوره مجلس شورای اسلامی نیز از سوی مردم محلات و دلیجان انتخاب و راهی سنگر قانون‌گذاری گردید.
 
اوایل حضور در مجلس، طی حکمی از سوی حضرت امام خمینی (ره) به عنوان نماینده حضرت امام در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب گردید.

باتوجه به اینکه وی در مجلس شورای اسلامی عضو کمیسیون دفاع بود، در آن ایام توانست در جهت تدوین و تصویب قوانین مربوط به تشکیلات دفاعی کشور (ارتش و سپاه) گام های بلندی را بردارد.
 
شهید محلاتی در سنگر سپاه علاوه بر ارشاد و راهنمایی، مسئولیت هماهنگ‌سازی سپاه و دیگر نیروهای مسلح را برعهده داشت.

وی کار خود را با یک اتاق در ستاد مرکزی سپاه آغاز و در طول مدت حضور پربرکتش در سپاه توفیق آن را یافت تا به عنوان نماینده حضرت امام (ره) تشکیلات نمایندگی ولی فقیه را با تأسیس بیش از 70 دفتر تقویت نماید.
 
شهید محلاتی نسبت به پیشرفت، تقویت و حمایت از جنگ و مسائل آن حساسیت و عنایت بسیار فراوانی داشت. همواره فرماندهان و مسئولین سپاه را نسبت به تسریع و پرشتاب کردن کارهای جنگ تشویق می‌نمود و هیچگاه اجازه نمی‌داد مسائلی که باعث رکود و توقف در جنگ می‌شد، در سپاه مطرح شود. با کسانی که نسبت به جنگ و برخی ناملایمات و دشواریهای آن، سخنان و شایعاتی را مطرح می‌کردند (که موجبات تضعیف روحیه دفاعی، دلسردی و افسردگی فرماندهان فراهم می‌شد) به شدت برخورد می‌کرد.
 
شهید محلاتی به دلیل اهتمام و احساس مسئولیتی که در مسئله جنگ داشت، با وجود شرایط سنی و کسالت، بیش از حد توانایی خود در جبهه حضور پیدا می‌کرد و در مواقعی که در تهران بود تمام توجهش به مسئله جنگ معطوف بود.
 

شهید محلاتی روحی سرشار از عشق امام داشت و در این راه بارها از تشخیص و منفعت و مصلحت خویش صرف‌نظر کرد و بنا به فرموده مقام معظم رهبری حتی حاضر بود در این مسیر از آبروی خویش نیز مایه بگذارد. او آنقدر به رهبر کبیر انقلاب اسلامی علاقه داشت که خانه‌ای در قم روبروی منزل امام در محله معروف «یخچال قاضی» فراهم کرد تا قرابت روحی را با قرب مکانی تقویت سازد.

سرانجام شهید حجت الاسلام شیخ فضل الله محلاتی در اول اسفند 1364 پس از عملیات والفجر 8 هنگامی که به همراه جمعی از نمایندگان مجلس و مسئولین قضایی کشور، با یک فروند هواپیمای مسافربری، عازم جبهه های نبرد بودند، به وسیله چند فروند هواپیمای جنگی رژیم بعثی عراق در حوالی اهواز مورد هدف قرار گرفته و به شهادت رسیدند

از سوي رييس سازمان بسيج مستضعفين:اولين شهيد دفاع مقدس معرفي شد

ريیس سازمان بسیج مستضعفین گفت: «شهيد ايرج دستياري» اولين شهيد دفاع مقدس يك كارگر بسيجي بود.

 وي تاكيد كرد: اینکه اولین شهید دفاع مقدس یک کارگر بسیجی است خود سندی گویا از پیشتازی این قشر زحمتکش در دفاع از ارزش های انقلاب اسلامی است.

به گزارش روز چهارشنبه جام جم آنلاين به نقل از آتي نيوز ، سردار محمد رضا نقدی در هم اندیشی نخبگان بسیج کارگری که به مناسبت هفته بسیج کارگری برگزار شد، با تجلیل از مقام شامخ کارگران گفت: بزرگداشت روز کارگر برای ما شعار نیست بلکه احترام به محصول کارگر ایرانی بهترین راه برای تکریم کارگران است.

وي افزود: اینکه اولین شهید دفاع مقدس یک کارگر بسیجی است خود سندی گویا از پیشتازی این قشر زحمتکش در دفاع از ارزش های انقلاب اسلامی است.

در این هم اندیشی از مقام کارگر بسیجی شهید «ایرج دستیاری» که اولین شهید دفاع مقدس است، تجلیل به عمل آمد.

آخرين نفري که شهيد شد

از پشت سر صدای رگبار بلند شد. نگاه کردم. چیزی دیده نمی‌شد. تنها جرقه گلوله‌ها بود که از مقابل هم می‌گذشتند. لحظه‌ای بعد صداها خوابید و جز سیاهی چیزی دیده نمی‌شد.

گم شده بودیم. جاده فاو - «ام القصر» پیدا نبود. تا چشم کار می‌کرد سیاهی بود. فرمانده جلوتر از ما حرکت می‌کرد. 15 نفر بودیم. گوشه و کنار چند تیربار کار می‌کرد. از آنها گذشتیم. همه ناامید به اطراف نگاه می‌کردند.

این همه دعا و آرزو برای عملیات «والفجر هشت». اون وقت حالا گم شدیم. فرمانده برگشت. عصبانی بود.

- این جوری به هم روحیه می‌دین؟ خوب جنگه دیگه.

هیچ کس حرفی نزد. به رفتن ادامه دادیم. جلوتر اتوبوس‌ها و ایفا و نفربرهای عراقی ریخته بودند. همه منهدم. دود غلیظی از آنها بلند بود.

- همین جا عملیات شده دیگه. این هم نشونیش. دارن می‌سوزن.

- چشم بسته غیب می‌گی؟

از دور صدایی بلند شد. هیس هیچی نگین. چند نفر اونجان.

چراغ قوه انداختیم. تعداد زیادی عراقی روی زمین خوابیده بودند.

- خاموش کن. شاید زنده باشند.

- یعنی خوابیدن؟

- چند نفر برن ببینن زنده‌ان یا مرده.

سه، چهار تا از بچه‌ها رفتند طرفشان. اسلحه‌ها را آماده کردیم. بچه‌ها رسیدند بالای سر یک عراقی. نور چراغ قوه را انداختند توی چشمهایش. تکانی خورد و نیم خیز نشست. قبل از اینکه چیزی بگوید. کارش تمام شد. بچه‌ها برگشتند.

- زنده‌ هستند بابا. خوابیدن.

- مجبوریم باید رد شیم. با شلیک من همه شلیک کنند.

صدای رگبار 15 اسلحه تو منطقه پیچید. بعضی از آنها حتی فرصت بیدار شدن پیدا نکردند. تا خشاب عوض کنیم، پنج شش نفرشان فرار کردند. رفتیم دنبالشان. یکی از آنها نارنجکی پرتاب کرد. خوابیدیم روی زمین. نباید آنقدر نزدیک به هم حرکت می‌کردیم. صدای دومین و سومین نارنجک تو گوشم پیچید. ترکش‌ها مثل زنبور از بالای سرم می‌گذشتند. ناله و الله اکبر و یا مهدی بچه‌ها بلند شده بود. گوشه و کنار افتاده بودند. ترکش بدن‌هایشان را سوراخ سوراخ کرده بود. بلند شدم. خشم تمام وجودم را پر کرده بود. ماشه را فشار دادم. رگبار فراریشان داد. یکی از بچه‌ها بلند شد.

- سالمی؟

- فکر می‌کنم.

بقیه بچه‌ها یا شهید شده بودند یا به شدت مجروح. جان می‌کندند. بغضم را فرو خوردم. قلبم به شدت درد می‌کرد.

- حالا چه کار کنیم؟

- دارن جون می‌دن... یا زهرا می‌گن... رمز عملیات همین بود. مگه نه؟

بغضش ترکید. روی زمین زانو زد.

- بلند شو! روحیه تو از دست نده. لیاقت داشتن که شهید شدن. ما باید ادامه بدیم.

- فرمانده؟

خیسی چشم‌هایم را با چفیه پاک کردم. احساس کردم صدایم می‌لرزد.

- ... شهید شده.

خم شد تو خودش. شانه‌هایش می‌لرزید. از روبرو صدای توپ فرانسوی بلند شد.

- می‌شنوی؟ نکنه ...؟

- یعنی عوضی اومدیم؟ داریم می‌ریم طرف عراقیا؟ حدس می‌زدم.

- بهتره برگردیم.

صاف تو چشمهایم نگاه کرد. چیزی در نگاهش می‌درخشید راست ایستاد.

- من نمی‌آم .. همین جا می‌مونم.

- چی می‌گی؟ الان می‌رسن. صدا رو شنیدن نباید بمونیم.

- نمی‌تونم. می‌خوام بمونم. همین جا می‌مونم کنار بچه‌ها.

 - دیوونگی نکن. کاری از دستت ساخته نیست. شانس بیاری اسیر می‌شی تا دیر نشده راه بیفت.

- اسیر نه. شهید می‌شم. می‌خوام کنارشون بمونم. نمی‌تونم دل بکنم.

نگاهش کردم. اصرار بی‌فایده بود. از اطراف چند خشاب پر پیدا کردم گذاشتم کنارش.

- اینا رو داشته باش، حداقل دفاع کن. من می‌روم خبر می‌دم اینجا چه خبر شده، شاید پیداشون کردم.

- تو برو. من هستم. نمی‌ذارم جلو بیان. مگه از رو جسدم رد شن.

دیگر نتونستم نگاهش کنم. وجدانم ناراحت بود اما باید اوضاع را گزارش می‌دادم. بی‌آنکه رو برگردانم دویدم. چفیه‌ام خیس بود. حال بدی داشتم. سرم درد می‌کرد. نفسم بالا نمی‌آمد. دور شده بودم. ایستادم تا نفسی تازه کنم. از پشت سر صدای رگبار بلند شد. نگاه کردم. چیزی دیده نمی‌شد. تنها جرقه گلوله‌ها بود که از مقابل هم می‌گذشتند. لحظه‌ای بعد صداها خوابید و جز سیاهی چیزی دیده نمی‌شد.

راوی: محمدعلی تقیان (فارس)

رزمنده‌اي که هنگام نماز شهيد شد

در منطقه عملیاتی «کربلای 5» در شلمچه، علی هنگام رکوع رکعت اول، به نماز رسید؛ تکبیر گویان وارد سنگر شد و به نماز ایستاد و در هنگام رکوع رکعت دوم، یک گلوله توپ فرانسوی در نزدیکی سنگر به زمین نشست و تنها علی را به ملکوت فرستاد.

شب جمعه بود؛ سیزده ساله بودم؛ درس‌هایم را مرور کردم؛ دیر وقت بود که علی به خانه آمد وضو گرفت و بدون خوردن شام به اتاقش رفت؛ با ناراحتی به پدر و مادرم گفتم «شما همیشه به من می‌گویید نماز سر وقت بخوانم، اگر جرأت دارید به علی بگویید، چرا حالا ساعت 11 شب نماز می‌خواند؟» پدر و مادرم با لبخندی همیشگی اعتراضم را جواب دادند و گفتند «تو هنوز نمی‌دونی، این وضوی نماز واجب نیست».
 
مدام چشم به چراغ اتاق او داشتم، چراغی که تا نیمه شب روشن بود، تنها مونس علی من بودم، تنها کسی که راه به اتاق او داشت، من بودم و تنها کسی که به داستان‌های او گوش می‌کرد، من بودم و تنها کسی که از عظمت روح او خبر نداشت هم من بودم! من هیچگاه شکوه نمازهای نیمه شب او را درک نکردم.

هفته قبل از جبهه بازگشته بود؛ همراه خود سوغات جبهه آورده بود. ترکش، موج انفجار، روماتیسم و … بعد از شهادتش ما داروهای گوناگون را در اتاقش دیدیم؛ آن شب گذشت؛ صبح آماده رفتن به مدرسه بودم، آخرین لقمه‌های صبحانه را می‌خوردم که اطلاعیه مهم رادیو توجه مرا جلب کرد. در آن اطلاعیه مرکز اعزام نیروی بسیج از نیروهای گردان ثارالله خواسته بود تا ساعت 10 صبح خودشان را به مرکز اعزام نیرو معرفی کنند؛ خبر را به خواهرم دادم و به او گفتم که به علی خبر دهد.

ساعت 10 صبح علی برای خداحافظی به خانه آمد و 10 روز بعد او را بار دیگر با لبخند همیشگی‌اش در سردخانه «خلدبرین» یزد ملاقات کردیم.

روز شنبه سیزدهم رجب، روز میلاد مولای متقیان حضرت علی(ع) بود، بعد از نماز صبح از اتاق بیرون آمدم، مادر را دیدم که مدام نماز می‌خواند و دعا می‌کرد؛ پدر را که سماور بزرگ روضه خوانی را آماده می‌کرد، نمی‌دانستم چه خبر است، دنیا دور سرم می‌چرخید. ساعتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد، پدر در را باز کرد و با دیدن آن برادر سپاهی دیگر نتوانست، هیچگاه کمرش را راست کند. هنوز چند روزی نگذشت که موهای سر پدر و مادرم سفید شد، آن برادر سپاهی فقط یک جمله گفت «پدر، علی شما چند روز پیش در شلمچه به دیدار امام حسین(ع) رفت».

آن روز تا شب گریه کردم و به سکوت پدر و گریه‌های مادر توجهی نداشتم، لباس‌های عیدمان به سیاهی گرایید و روز تشییع جنازه بود که فهمیدم برادرم چگونه شهید شده است.

در منطقه عملیاتی «کربلای 5» در شلمچه، علی پس از خواندن نماز مغرب برای تجدید وضو از سنگر بیرون رفت و در هنگام رکوع رکعت اول به نماز رسید؛ تکبیر گویان وارد سنگر شد و به نماز ایستاد و در هنگام رکوع رکعت دوم، یک گلوله توپ فرانسوی در نزدیکی سنگر به زمین نشست و تنها علی را به ملکوت فرستاد.

شهيد بخش‌علي گردويي



شهيد بخش‌علي گردويي
* نام پدر: محمدعلي
* تاريخ تولد: 1344
* محل تولد: تهران
* تاريخ شهادت: 1361
* محل شهادت: فكه
* نام عمليات:‌والفجر 4
* مسئوليت: تخريب‌چي
وصيت‌نامه شهيد:
... خدايا تو جان مومنان را به قيمت بهشت خريداري مي‌كني،
... خدايا تو وعده كرده‌اي كه هر كس در راه تو قدم بردارد، عاشق او مي‌شوي،
... و بهاي خون او را خودت مي‌دهي.
... خدايا من خود را لايق نمي‌دانم كه تو مرا عفو نمايي.
پيام من به شما امت شهيدپرور اين است كه هيچ وقت خط امام را رها نكنيد
برادرها ما با خون وضو گرفتيم تا اسلام را جاودان كنيم.
*راه شهيدان خدايي مستدام و روحشان با ذكر خالصانه حمد و سوره و صلوات بر محمد و آل محمد - شادمان باد.

يادي از دلاورمرد هوانيروز

در وجب به وجب خاک ایلام خاطراتی از جنگ تحمیلی مانده است که خیلی از آنها بیان نشده در این بین «تنگه بینا» حال هوایی دیگر دارد چراکه محل شهادت دلاورمرد هوانیروز ، شهید احمد کشوری است.

بار دیگر به مهد پایداری و استقامت یعنی ایلام آمده ایم تا گوشه ای از رشادت های دوران دفاع مقدس را در  سرزمین لاله ها گزارش کنیم. به سراغ کسی رفته ایم که قلم در برابر او زانو خم می کند و نام و دلاو مردی هایش از مازنداران و تهران گرفته تا مریوان، سقز، بانه تا ایلام و «تنگه بینا» هنوز هم در بین مردم موج می زند.

فیلم «سیمرغ» خاطراتی از او در ذهن ما هک کرده است فیلمی که ما را با گوشه ای از دلاوری هایش آشنا کرد و اسمش را در زندگی ما پررنگ تر کرد.

او کسی است که به محض روشن شدن تقریبی هوا، پریدن را آغاز می‌‌کرد و تا غروب آفتاب در مأموریت بود و در نبرد و تهاجم با متجاوزین بعثی وقت و ساعت نمی‌شناخت و حتی گاهی روزی 12 ساعت پرواز می کرد.

آری او کسی نیست جز شهید امیر سرلشکر خلبان «احمد کشوري»، دلاورمرد هوانیروز، قهرمانی از خطه مازندران که رشادت و دلاورمردی های او در زمان جنگ هیچ وقت از کتاب خاطرات جنگ پاک نمی شود.

بعد از شهادت در مورد زندگی، دوران دفاع مقدس، دلاوری و رشادت های شهید احمد کشوری، فیلم و مقاله های متعدد تهیه شد اما یکی از مواردی که چندان در مورد آن بحث نشد، محل شهادت وی یود.

به سراغ محل شهادت این شهید سرافراز یعنی «تنگه بینا» واقع در استان ایلام رفته ایم تا از وی یادی کرده باشیم و این در حالیست که خیلی ها در کشور ما این منطقه و محل شهادت وی را نمی شناسند.

جاده ایلام را به سمت مهران در پیش گرفتم و از یک بریدگی بین این مسیر به روستای «سرنی» رسیدم و از آنجا سراغ «تنگه بینا» گرفتم. کسی دقیقا نمی دانست این محل کجاست و بعد از پرس  و جوی فراوان مسیر رسیدن به تنگه را پیدا کردم.

برای رسیدن به «تنگه» به دلیل مرزی بودن به ایستگاه های بازرسی مرزی رسیدم و مرزبانان گفتند که تا برگه تردد نداشته باشی نمی شود از مسیر عبور کرد و با نشان دادن کارت خبرنگاری و هدف سفر خود به خود اجازه عبور را گرفتم و راه را پیش گرفتم.

به عنوان یک ایلامی که شهید «کشوری» حق بر گردن ما دارد در هر صورت سعی داشتم به «تنگه بینا» بروم و در مورد این شهید بزرگوار مطلبی را بنویسم.

بعد از عبور از ایستگاه های بازرسی مرزی به «تنگه بینا» رسیدم و خرسند از اینکه بعد از مدت ها به آرزوی دیرینه خود یعنی دیدن محل شهادت «کشوری» رسیده بودم.

اینجا «تنگه بینا» است، تنگه ای بسیار عمیق که شهيد کشوری آخرین بار بر آسمان این تنگ پرواز کرد. در آنجا نقطه دقیق شهادت شهید «کشوری» مشخص نبود ولی در کنار این تنگه به تازگی یادبودی از شهید ساخته شده است.

شهید کشوری فرماندهی تیم آتش هوانیروز دراستان ایلام را به عهده داشت و بارها در هواى ابرى و بارانى پرواز کرد و عاقبت در پانزدهم آذر ۱۳۵۹ در تنگه بنیای میمک ایلام هدف موشک هواپیماى دشمن قرار گرفت.

این منطقه طی سال های گذشته هیچ یابودی از شهید نداشت و به خوبی برای کاروان های راهیان نور معرفی نشده بود ولی در سال جاری با یک اقدام بسیار جالب در این منطقه یادبود شهید کشوری نصب شده است.

آخرین پرواز و آخرین عملیات شهید احمد کشوری در آسمان همین تنگه انجام گرفت که شربت شیرین شهادت را نوشید و به دیار حق شتافت.

با عکس شهید کشوری که مواجه شدم بر خاکش بوسه زدم و بر مادر فداکار و صبورش که او را در یادواره شهدای خلبان از نزدیک ملاقت کرده بودم درود فرستادم که چنین فرزند دلاوری را تربیت کرده است.

چهره نورانی و با شهامت شهید کشوری خود نشان می دهد که در زمان دفاع از کشور چه اسطوره ای بوده است و تانک های دشمن از دستش آسایش نداشته اند.

کمی آن طرف تر از تصویر شهید کشوری، یادبود اصلی شهید قرار داشت که به نزدیک آن رفتم تا چیزی از «تنگه بینا» را دست ندهم.

ساخت یادبودی با هلیکوپتر که برای ارج نهادن به مقام و منزلت شهید کشوری در «تنگه بینا» نکته مثبتی از سوی مسئولان بوده است.

مقام معطم رهبری در مورد شهید امیر سرلشکر خلبان احمد کشوری اینچنین می فرمایند:«شهید کشوری از مومنین بالله و رجال صادق در راه این انقلاب بود».

سردمداران جاهل به خیال ضعف انقلاب و کشور، قصد عقده‌گشایی و تصرف خاک سرشار از حماسه ایران، ایلام را داشتند که فرزندان این سرزمین کهن و پیروان دین نبی(ص) و علی(ع) به دفاع برخاستند و شهید کشوری‌ها چون مرغان ابابیل و با ادوات کم، سجیل را بر آنان فرو ریختند و پس از تحمل زحمات و محنت فراوان، با اتحاد، همدلی و توکل به خدا از کیان خود دفاع کردند و دشمن را تار و مار کردند که البته در این میان،‌ کشوری ستاره‌ای دیگر بود.

در یادمان دفاع مقدس شهید کشوری یادبودی که از سنگ بر روی یادمان هک شده و در آن خلاصه ای از حماسه آفرینی شهدای میمک و نقش شهید کشوری نوشته شده است.

اولین نفری که بالای سری جسم مطهر شهید کشوری رفت

برای اینکه بدانیم شهید کشوری چگونه به شهادت رسید به سراغ کسی رفتم که شهید را به خوبی می شناخت و از شب و روز شهادت کشوری اطلاع داشت.

«بهادر کاوسی فر» مقیم تهران که در زمان جنگ در امور عمرانی استانداری ایلام مشغول به کار بود، از شب شهادت کشوری برایم تعریف کرد.

وی گفت: یک روز قبل از شهادت شهید کشوری یعنی روز جمعه، بنده و مهندس ابراهیمی استاندار وقت ایلام و شهید کشوری که همراه با خانواده اش به ایلام آمده بود در کنار هم بودیم.

کاووسی افزود: شهید کشوری دلش گرفته بود و از خلبان سهیلی یاد می کرد که چند روز قبل به شهادت رسید و بسیار دلتنگ این دوست خود بود.

مهندس کاوسی فر که چهره اش خسته به نظر می رسید، روز واقعه را کاملا در ذهن داشت، می گفت: شب شهادت گویا به وی الهام شده بود که فردا شهید می شود و من برای او آیه ای را خواندم که اشک از چشمش خارج شد و آرزوی شهادت کرد.

وی افزود: روز شنبه صبح شهید کشوری که عاشقانه، علاقمند دفاع از کشور بود به منظور انجام عملیات به مناطق مرزی ایلام رفت.

کاوسی فر اظهار داشت: بعد از مدتی یکی از کمک خلبان های همراه شهید کشوری به ایلام رسید و گفت: «احمد شهید شد» که به یک باره شوکه شدم. با یک هلیکوپتر سریعا به منطقه «تنگه بینا» رفتیم و به دلیل حجم زیاد تیراندازی توسط دشمن نمی شد به هلیکوپتر شهید کشوری نزدیک شد.

کاوسی فر می‌گفت: بعد از چند لحظه به با یک پتو شهید کشوری را از هلیکوپتر به بیرون کشیدیم و او را به ایلام منتقل کردیم.

البته برای کامل کردن صحبت های مهندس کاوسی فر سراغ خاطرات نقل شده از زبان سرهنگ خلبان، رحیم پزشکی کمک خلبان شهید احمد کشوری در آخرین پرواز نیز رفتم که در خاطرات خود عنوان کرده است: قصد برگشتن از عملیات داشتیم که رادار ایلام اعلام کرد‌ «عقاب‌ها، مواظب باشید دو گوگرد وحشی در منطقه دیده شده‌اند» چند لحظه بعد خلبان بالگرد نجات به ما گفت:«بچه‌ها، بالای سرتان را مواظب باشید».

وقتی نگاه کردیم، متوجه دو فروند هواپیمای عراقی شدیم که بالای سر ما دور می‌‌زدند. احمد بلافاصله به کبرا گفت:«مشهدی، شما بروید».به مهرآبادی خلبان نجات هم گفت:«تو هم برو». بچه‌ها گفتند: احمد خودت هم بیا گفت: «شما بروید کاری به کار من نداشته باشید. ما کمی تعلل می‌‌کنیم، تا نظر هواپیماها به ما جلب شود و شما بتوانید فرار کنید و از تیررس هواپیماها در امان بمانید».

احمد سعی کرد که یکی از هواپیماها را به سمت ایستگاه موشکی سهند هدایت کند تا بچه‌ها آن را هدف گرفته و ساقط کنند.

در حال رفتن به سمت ایستگاه با هم صحبت می‌‌کردیم. من بالگرد را هدایت می‌‌کردم و او تیراندازی می‌‌کرد. احمد گفت: رحیم تو هدف بگیر، من فرامین را می‌‌گیرم.

در همین حال که به سوی یکی از هواپیماها، در حال تیراندازی بودیم، یک میگ 21 به سمت ما شیرجه زد تا خواستم سر تیربار را برگردانم و به سمتش نشانه بگیرم، خلبان آن موشکی به سمت ما شلیک کرد. تا بیایم به احمد چیزی بگویم موشک هواپیما به زیر صندلی هر دو نفر ما خورد و یک آن ما در هوا به حال چرخش درآمدیم. در آن هنگام بچه‌های سهند، یک هواپیمای عراقی را زدند و دیگر چیزی نفهمیدم و زمانی به خود آمدم که روی شانه راست با صندلی روی زمین افتاده بودم. وقتی چشم باز کردم، دسته‌ صندلی را زدم تا آزاد شوم و روی زمین افتادم، روبه‌روی خود کوهی از آتش دیدم. انفجار توپ و خمپاره عراقی‌ها که بر سر ما ریخته می‌‌شد، آتش را صدچندان می‌‌کرد. چند بار صدا زدم:«احمد، احمد...» اما صدایی نیامد و هرچه بیشتر صدا می‌‌کردم خبری نمی‌شد. با خودم گفتم: احمد دوست خوبی است و دوستش را در این موقعیت حساس تنها نمی‌گذارد و باز شروع به صدا زدن کردم اما ...

آری این قصه شهادت مردی بود که ما مردم ایلام خیلی دوستش داریم چراکه زحمات زیادی کشیده است که امروز ما در خوشی زندگی کنیم.

شهید کشوری، شهید شیرودی، شهید چاغروند و همه کسانی که چه در ایلام و چه در نقاطی دیگر برای دفاع از کیان کشور دفاع کردند قابل احترام هستند و باید هر روز از آنها نوشت.

درود بر شهید کشوری و تمام شهدای خلبان کشور و هوانیروز قهرمان که پا به پای دلاوران زمین در آسمان برای حفظ میهن درخشیدند.

الاغي که عراقي ها را لو داد

برای تمرین تیراندازی کمی از بچه‌ها فاصله گرفتیم. با هم دنبال چیزی می‌گشتیم تا آن را مورد هدف قرار دهیم. همین طور که می‌گشتیم چشمم به یک الاغ افتاد.

بعد از عملیات محرم، دشمن به خاطر بازپس گیری مناطقی که از دست داده بود، چند بار «پاتک» کرد که با مقاومت خوب و جانانه بچه‌ها روبرو شد و عقب نشینی کرد.

 بعد از این‌ که آتش دشمن کمی فروکش کرد بچه‌ها از این فرصت استفاده کردند و روبروی پل «زبیدات» مشغول استراحت شدند. من هم به اتفاق یکی از بچه‌هاي «آر‌پی‌جی زن» مشغول استراحت شدم.

همین‌طور که استراحت می‌کردم چشمم به «آر‌پی‌جی»‌اش افتاد. با دیدن «آر‌پی‌جی» تصمیم گرفتم که تیراندازی با آن را یاد بگیرم. 

به دوستم گفتم خیلی دوست دارم با «آر‌پی‌جی» کار کنم و با آن شليك کنم. از او خواستم که کار با آن را به من بیاموزد. ایشان با آن ‌که خیلی خسته بود دست رد به سینه‌ام نزد و قبول کرد، کار با «آر‌پی‌جی» را برایم توضیح دهد.

وقتی نحوه کار با «آرپی‌جی» را یاد گرفتم، دل تو دلم نبود. موشک «آر‌پی‌جی» را روی آن نصب کرد و توضیحات لازم را به من متذکر شد و «آر‌پی‌جی» را به من داد. «آرپی‌جی» را توی دستم گرفتم و برای تمرین تیراندازی کمی از بچه‌ها فاصله گرفتم. با هم دنبال چیزی می‌گشتیم تا آن را مورد هدف قرار دهم. همین طور که می‌گشتم چشمم به یک الاغ افتاد.

خندیدم و گفتم: بیا ببین چی پیدا کردم. وقتی ایشان الاغ را دید زد زیر خنده و گفت: محمد حسابش را بگذار کف دستش تا دیگر این طرف‌ها پیدایش نشود.

من هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چکاندم. موشک شلیک شد. موشک نرسیده به الاغ داخل شیار افتاد و منفجر شد.

با انفجار موشک آر‌پی‌جی متوجه شدم یک عده از نیروهای عراقی پا به فرار گذاشتند. با دیدن نیروهای عراقی فهمیدم که آن‌ها قصد غافلگیر کردن بچه‌ها را داشتند که به خواست خداوند الاغ نقشه‌های آنان را برملا کرد.

راوی:سید محمد هاشمیان (فارس)

ايلام مهد پايداري و استقامت

روزهای پایانی هر سال کاروان های راهیان نور به مناطق جنگی کشور سفر می کنند در این بین ایلام؛ مهد پایداری و استقامت، شاهد نبردهای حق علیه باطل بوده است.

وجود ۴۲۰ کیلومتر مرز مشترک استان ایلام و شهرستان مهران با عراق و رشادت های فراوان در طول هشت سال دفاع مقدس در دفاع از مرزهای کشور با کمترین امکانات از افتخارات مردم ایلام است.

زیبایی های ایلام فقط جلوه های طبیعی و تمدن 10 هزار ساله نیست، در هشت سال دفاع مقدس وجب به وجب خاک این دیار مقدس شاهد صحنه هایی از مردانگی و رشادت بوده که از خیلی چیزها زیباتر است.

هر ساله در آستانه سال نو کاروان های راهیان نور از اقصی نقاط کشور برای دیدن این رشادت ها به استان های جنگی مانند ایلام می آیند تا گوشه ای از رشادت کسانی را ببینند که با حداقل امکانات برای کشور افتخارآفرینی کردند.

گردشگران به جنگ توجه خاص دارند و جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه نظام جمهوری اسلامی ایران از جمله این جنگ ها است که رشادت های آن در تاریخ حماسه ها ثبت شده است که برای گردشگران قابل توجه است و فرهنگ شهادت و ایثار را می توان به عنوان یکی از گزینه هایی که برای گردشگران اهمیت دارد به خوبی معرفی کرد و به نمایش گذاشت.

اگر هر ساله ما در سال نو جشن و شادی به پا می کنیم به یاد داشته باشیم چه کسانی باعث شدند این شادی را داشته باشیم و این شهدای عزیز بودند که برای اینکه ما و آیندگان ما رفاه داشته باشیم و مملکت ما به دست بیگانه نیفتد، مردانه و جانانه از کشور دفاع کردند.

ایلام سرزمین رشادت ها و خطرات هشت سال دفاع مقدس است که نمونه ای از مبارزه مردم کشور برای حفظ میهن بوده است و خاطرات جنگ و دفاع مقدس با همه شیرینی و تلخی هایی که دارد، برای بعضی ها یادآور دلاورمردی های مردان و زنانی است که همیشه یاد و خاطره آنها در اذهان باقی خواهد ماند.

نقطه ایثار و قلاویزان

کمتر کسی وجود دارد که در دوران دفاع مقدس حضور داشته و نام قلاویزان را به خاطر نداشته باشد این نقطه و یادمان دفاع مقدس در طول هشت سال مقدس شاهد نبردهایی سنگین بین رزمندگان و نیرو های بعثی بوده و هنوز این مکان مقدس بوی شهدا را می دهد.

نقطه ایثار واقع در قلاویزان مکان کوچکی در بین هزاران منطقه جنگی و خاطرات دفاع مقدس در کشور است که شاهد ایثارگری های رزمندگان دفاع مقدس بوده است و در این منطقه نیز هرگاه در متن ماندگار سرزمین سینه سرخان عاشق قرار بگیریم، وسعت روح و روانمان سرشار از عطر دل انگیز عشق ایثار می شود.

در نقطه ایثار که در هشت کیلومتری شهر مهران است می توان دشت های بزرگ مهران را دید که روزگاری شاهد نبردهای مهم دفاع مقدس بوده است.

در بدو ورود به این قطعه بهشت عکس و نام عزیزانی گذاشته شده است که  در این نقطه در نبردی نابرابر رخت شهادت پوشیدند.

شرهانی

این منطقه در 67 کیلومتری شهرستان دهلران مملو از موانع متعدد از جمله مین و سیم خاردار است.

اگر روزی می خواستید از پل شهید «ایوبی» بگذرید و به «شرهانی» و زیارت شهدای گمنام شرهانی مشرف شوید یادتان باشد این پل آغشته به خون صدها شهید است و 260 کبوتر عاشق از این سرزمین در شب عملیات محرم برای عبور از رودخانه «دویرج» در حین بارش باران و جاری شدن سیل به لقا الله پیوستند.

این اثر عملیاتی توسط کارشناسان بررسی شد و بعد از اتمام مطالعات به دلیل مهم بودن در آثار ملی کشور قرار گرفت.

منطقه شرهانی یکی از مناطق مهم عملیاتی در زمان جنگ بوده است که عملیات های مهمی مانند «فتح المبین» و «والفجر یک» در آن صورت گرفته است.

خصوصیاتی مانند انجام عملیات و محل شهادت بسیاری از سرداران باعث شد که این اثر عملیاتی در آثار ملی کشور ثبت شود و این اثر جنگی با ثبت در آثار ملی کشور علاوه بر جلوگیری از تخریب آن، در معرض دید علاقمندان و کاروان های راهیان نور قرار می گیرد.

سنگر صدام

در زمان جنگ، صدام توجه ویژه ای به شهر مهران و ایلام داشت و در عملیات های مختلف سعی داشت این دو شهر را به تصرف خود در بیاورد اما رزمندگان ما هر بار که این شهرها به اشتغال درمی آمد دوباره آن را پس می گرفتند.

به دلیل همین تمایل، صدام در زمان جنگ در مرز مهران و نقطه صفر مرزی کشور عراق به منظور انجام عملیات های نظامی برای تصرف مهران و استان ایلام یک سنگر بتونی زیرزمینی ایجاد می کند به نحوی که خود صدام بارها به این سنگر آمده است و از نزدیک در جریان امور و عملیات ها قرار گرفته است.

این سنگر شش متر زیرزمین ساخته شده است، جایی که سنگر بتونی صدام در آن قرار دارد و در نوع خود و کاربرد آن به لحاظ نظامی بی نظیر است.

طبق گفته کارشناسان این سنگر از نظر نظامی در زمان خود از نظر نوع ساخت و جان پناه یکی از اماکن کاملا ایمن بوده است.

«تنگه بینا» محل شهادت احمد کشوری

این یادمان دفاع مقدس در سال جاری ساخته شده و تنگه بینا، تنگه ای بسیار عمیق که شهيد کشوری آخرین بار بر آسمان آن پرواز کرد.

شهید کشوری فرماندهی تیم آتش هوانیروز در استان ایلام را به عهده داشت و بارها در هواى ابرى و بارانى پرواز کرد و عاقبت در پانزدهم آذر ۱۳۵۹ در تنگه بینای میمک ایلام هدف موشک هواپیماى دشمن قرار گرفت.

این منطقه طی سال های گذشته هیچ یابودی از اين شهید نداشت و به خوبی برای کاروان های راهیان نور معرفی نشده بود ولی در سال جاری با یک اقدام بسیار جالب در این منطقه یادبود شهید کشوری نصب شده است.

در یادمان دفاع مقدس شهید کشوری یادبودی که از سنگ بر روی یادمان هک شده و در آن خلاصه ای از حماسه آفرینی شهدای میمک و نقش شهید کشوری نوشته شده است.

زمین فوتبال چوار

یادمان بمباران زمین چوار متاسفانه در سال های اخیر مورد بازدید کارون های راهیان نور قرار نگرفته است و امید است در سال جاری در کریدور گردشگری دفاع مقدس استان ایلام قرار گیرد.

یکی از این رویدادهای مهم در تاریخ 23 بهمن 1365 رخ داد، حادثه ای که در تاریخ ورزش کشور نادر است زیرا در این حادثه عده ای ورزشکار در زمین خاکی فوتبال در حمله ای ناجوانمردانه مورد اصابت موشک قرار گرفتند.

در این رخداد، 15 ورزشکار و تماشاچی به شهادت رسیدند اما این رویداد در تاریخ ورزش کشور فراموش شده است به نحوی که بسیاری از مسئولان کشوری به تازگی از وقوع چنین حادثه ای در آن زمان آگاه شدند.

در مواردی که صحبت از دفاع و هشت سال جنگ تحمیلی می شود، حق مطلب در مورد سرزمین مهر و مهربانی ادا نمی شود و رشادتها و فداکاری های رزمندگان دلیر ایران اسلامی در آزادسازی مهران کمتر انعکاس می یابد و از دلاورمردی های مردمان غیور ایلام کمتر سخنی گفته می شود.

در طول سالیان پس از جنگ تحمیلی، به رغم اینکه استان دلاورپرور ایلام آماج حملات مستقیم دشمن قرار داشت و تمام مردم این استان از پیر و جوان و زن و مرد، هر کدام به نوعی از آب و خاک کشورمان دفاع می کردند، درصد ناچیزی از رنج ها و مرارت ها و رشادت های مردمان این سرزمین منعکس شده است.

شهيد داوود قرباني



شهيد داوود قرباني
* نام پدر: حسين
* تاريخ تولد: 1348 شمسي
* محل تولد: شهرري
* تاريخ شهادت: 1/2/1365
* محل شهادت: اسلام آباد غرب
... پدر و مادر عزيزم! شهادت من باعث افتخار شماست، زيرا راه ما همان راه امام حسين عليه السلام است و در همان راه به شهادت مي‌رسيم
... اگر مي‌خواهيد براي من گريه كنيد به ياد امام حسين عليه السلام و اسارتهاي حضرت زينب سلام الله عليها گريه كنيد كه سخت‌ترين شكنجه‌ها را تحمل كردند.
... برادر عزيزم! راه شهدا را ادامه دهيد، اگر اين راه را ادامه ندهيد، چنان است كه راه امام حسين عليه السلام را ادامه نداده‌ايد.
... خواهران عزيزم! سياهي چادر شما بيشتر از خون سرخ من، مي‌تواند پشت دشمنان اسلام و دشمنان انقلاب اسلامي را بلرزاند.
... شب‌هاي جمعه مرا ياد كرده و با شهدا تجديد پيمان نمائيد.
* راه شهيدان خدائي مستدام و روحشان با ذكر خالصانه حمد و سوره و صلوات بر محمد و آل محمد شادمان باد.

پيام شهيدان



شهيد عباس درشتي
* تاريخ تولد: 1334
* محل تولد: تهران
* تاريخ شهادت: 15/6/1359
* محل شهادت: غرب كشور
* يگان: هوانيروز
* محل دفن: اصفهان
... ستوانيار خلبان درشتي در طول 24 سال زندگي كه 7 سال آن در كسوت نظامي بود، مومني دلاور و جان بركف و انساني آزاده بود ماموريتهاي فراوان او در جبهه‌هاي جنوب وغرب، پروازهاي خطير در نقاط صعب‌العبور، مقابله با مزدوران بيگانه و وارد آوردن ضربات مهلك به ادوات و تانكها و نيروهاي دشمن از صحيفه مبارزات هوانيروز و تاريخ دوران دفاع مقدس محو نخواهد شد. آخرين ماموريت اين خلبان شجاع به تاريخ 15/6/1359 انجام شد در آن ماموريت كه در غرب كشور و در سردشت انجام گرديد بالگردش هدف اصابت گلوله‌هاي دشمن قرار مي‌گيرد و سقوط مي‌كند و به درجه والاي شهادت نائل مي‌آيد به پاس خدمات برجسته‌اش تا درجه سرهنگي ارتقاء يافت مزار او در گلستان شهداي اصفهان مي‌باشد نثار ارواح مطهر شهيدان راه خدا - صلوات.

جبهه و جنگ

تاريخ شفاهي جنگ تحميلي(47)
روايت زنان مقاومت



* مسئله نظافت و بهداشت در بيمارستانهاي منطقه جنگي چگونه كنترل مي‌شد كه شما هم مجرحين شيميايي داشتيد و هم مجروحين عادي. آيا مواردي پيش آمده بود كه آلودگي شيميايي از طريق اين بيماران به پرستاران و يا كادر پزشكي منتقل شده باشد؟
- وقتي من مي‌گويم بيمارستان شهيد كلانتري يك بيمارستان صحرايي بود، به اين معناست كه ما در بخش‌ها و فضاي بيمارستان به وفور مار داشتيم، عقرب و رتيل و موش صحرايي در اندازه يك بچه گربه وجود داشت. قورباغه‌ها فراوان در فضاي بيمارستان وجود داشت. شبها كه آمبولانسها از فضاي بيمارستان تردد مي‌كردند تعداد زيادي قورباغه در زير چرخهاي آنهال له مي‌شدند و ما صبح لاشه‌هاي له شده اينها را از ورودي بيمارستان تا هر كدام از بخش‌ها مي‌ديديم. مگس خيلي فراوان بود. اوايل بهداشت وجود نداشت. امكانات خاصي نبود و ضدعفوني كامل در كل بيمارستان هم انجام نمي‌شد. فقط در بخش‌ها ضدعفوني انجام مي‌شد. بعدا رفته رفته گروه بهداشت به عنوان يك گروه مستقل به منطقه آمد و كنترل امور را به دست گرفت. مداوما هفته‌اي يكبار تمام بيمارستان سم‌پاشي مي‌شد. تمام بخشها به تناوب سم‌پاشي مي‌شدند. نوبت به سم‌پاشي هر بخشي مي‌رسيد ما مريض‌هاي آنجا را تخليه مي‌كرديم. مريض‌هاي اتاق ايزوله هم وقتي مرخص مي‌شدند و مي‌رفتند، اتاق كاملا قرنطينه مي‌شد و دستگاه اشعه در آن قرار داده مي‌شد و بعد كاملا ضدعفوني مي‌شد و بعد از 24 ساعت اجازه استفاده مجدد را مي‌دادند. قبل از اينكه گروه بهداشت هم بيايد ما بيماران مبتلا به زخمهاي عفوني و گال را و همچنين بيماران يرقاني را در اتاق ايزوله قرار مي‌داديم، و بعد از ترخيص بيمار ما آنجا را فرمول‌گذاري مي‌كرديم. بيماران مبتلا به گال در يك بخش مخصوص بودند و مرتب حمام مي‌شدند و صابونهاي خصوصي استفاده مي‌كردند و داروهاي خاص خودشان را داشتند. بيماران شيميايي هم زياد در بيمارستان نمي‌پذيرفتيم. چون اينها فضاي بيمارستان را آلوده مي‌كردند و بعد وقتي مجروحين را مي‌آوردند ما براي اينها جايي نداشتيم. اتاق‌ها هنوز فرمول‌گذاري نشده بود و گاهي ناگهان تعداد زيادي مجروح مي‌آوردند و ما مشكل جا پيدا مي‌كرديم. سعي مي‌كرديم بيماران شيميايي را بلافاصله اعزام كنيم و سريع بخش را پاكسازي كنيم. خانم قديري به خاطر مجاورت با بيماران شيميايي پوست و تنش حساس شده بود كه مدام زخم مي‌شد و از دستكش مرتبا استفاده مي‌كرد. كلا كار با بيماران شيميايي فقط با دستكش و لباس مخصوص انجام مي‌شد. نيروهاي خدمات كه مي‌خواستند لباس اينها را عوض كنند از ماسك و دستكش استفاده مي‌كردند و بعد از اينكه لباس اينها را در‌مي‌آوردند در نايلونهاي سربسته‌اي قرار مي‌دادند و بعد در بيابان آتش مي‌زدند. لباس‌هاي شيميايي ما مطلقا به رختشورخانه نمي‌رفت و تمام‌ آنها نابود مي‌شد. مرحله بعدي استحمام اينها بود كه به دقت شستشو داده مي‌شدند و يكمقدار كار اوليه برايشان انجام مي‌شد و قطره‌هاي خاصي كه براي سوزش چشم اينها استفاده مي‌شد. شيميايي‌هايي هم كه سوختگي‌هاي وسيع و تاولهاي بزرگ داشتند، بيمارستان ما امكان درمان حتي اوليه آنها را هم نداشت و اينها به فضايي نياز داشتند كه خيلي آلوده نباشد چون زخمهاي بدنهاي اينها باز بود، سريع عفونت مي‌كردند. درمان اينها مثل بيمارستان سوختگي فضاي خيلي تميزي را مي‌طلبد كه ما در آنجا نداشتيم. به همين دليل سريع اعزام مي‌شدند. چون نيروهاي ما نظافت را رعايت مي‌كردند و مسايل بهداشتي برايشان قابل توجه بود، اكثرا مشكلي پيش نمي‌آمد. دستكش‌ها مرتب تعويض مي‌شد. ماسك براي جلوگيري از انتقال آلودگي مرتب استفاده مي‌شد. بيماراني هم كه زخمهاي عفوني داشتند نيروهاي پرستاري براي مراقبت از آنها. لباس استريليزه مخصوصي روي لباس‌هاي پرستاري مي‌پوشيدند. كه وقتي كارشان با بيماران عفوني تمام شد، آن لباس را درمي‌آوردند و با لباس تميز بالاي سر بيماران ديگر مي‌رفتند، همه اهل رعايت بودند. اوايل كه بيمارستان گروه بهداشت نداشت وقتي در بخش باز مي‌شد آنقدر مگس وارد مي‌شد كه ديگر قابل كنترل نبود. مريض‌هايي كه شرايط بهتري داشتند همه يك مگس‌كش در دست داشتند. و مدام مگس‌ها را مي‌كشتند. در آن شرايط مجروحي كه يك قسمت از بدنش زخمي است. به اندازه‌اي كه توانايي داشت، كار مريض ديگر را هم انجام مي‌داد. مثلا من مي‌ديديم بيماري كه پايش جراحت داشت و با هر بار حركت احساس درد در صورتش پيدا مي‌شود، با آن همه دردي كه داشت، به مريضي كه بدحال‌تر از خودش بود، مي‌رسيد و اگر كاري داشت كه تنها از دست پرستار برمي‌آمد، آن وقت پرستار را صدا مي‌زد. بعدا به مرور زمان با ورود گروه بهداشت، مشكلات بهداشتي ما خيلي كم‌تر شد. بعد از هر بارندگي مارها، سروكله‌شان پيدا مي‌شد. اندازه‌هاي مختلف مار را ما آنجا داشتيم. و اكثرا هر كسي كه آنجا كار مي‌كرد يك كلكسيون از مار به اندازه‌هاي مختلف براي خودشان درست كرده بودند. در شيشه‌هاي بزرگ الكل مي‌ريختند و مارها را در آن مي‌گذاشتند. صيد اين مارها بيشتر با آقايان بود ولي بعد آن را به صورت هديه منطقه جنگي به پرستاران مي‌دادند تا به خانه ببرند. اين بعضي از دكور بخش‌ها هم شده بود كه روي كتابخانه يا پيشخوان ما قرار مي‌دادند. بعداً تمام در و پنجره‌ها را توري نصب كرده بودند و حشره‌كش در اختيار بخش‌ها قرار داده بودند و نيروهاي خدماتي بلافاصله كار را انجام مي‌دادند كه مريض اذيت نشود. فضاي بيمارستان كه در ابتدا يك بيابان خشك بود، در اين اواخر كاملا سرسبز و زيبا شده بود. تعدادي باغبان استخدام كردند و اينها فضاي بيمارستان را با درختكاري و كاشت گل و گياه كاملا تغيير دادند. اينها باعث شد هواي بيمارستان هم بهتر شود و محيط تميزتر گردد.
* در ارتباط با تقسيم‌بندي ساعات كار، براي پرستاران اعزامي و ماموريتي مشكلي وجود داشت يا نه؟ به اگر ساعات كار طولاني مي‌شد، اعتراضي مي‌كردند يا نه؟ مديريت پرستاري در يك بيمارستان جنگي چه شرايطي داشت؟

- بعضي از نيروها گاهي عصباني مي‌شدند. عصبانيت بيشتر روي عدم تحويل به موقع شيفت اتفاق مي‌افتاد، يا اينكه به خاطر تأخير در جابجايي شيفت كه قرارهاي ديگر آنها به هم ريخته است. مسائل اين چنين البته به ندرت اتفاق مي‌افتاد. گاهي كه بعضي از پرستاران عصباني مي‌شدند، من اكثرا جواب نمي‌دادم. گاهي با خود من تندخويي مي‌كردند كه چرا با دوستم من را هم شيفت نكرده‌اند؟ چون اگر هم شيفت مي‌شدند در خوابگاه هم مي‌توانستند با هم باشند و تنها نمانند. من تقسيم شيفت و بخش را براساس كارآيي نيروها قرار مي‌دادم و افراد را بر اين اساس در بخش‌ها و وظايف مختلف تقسيم مي‌كردم. در اين شرايط شيفتهاي اينها به هم مي‌خورد و اين باعث عصبانيت اينها مي‌شد. وقتي تندي مي‌كردند من معمولا جواب نمي‌دادم. چون اگر من هم تندي مي‌كردم ديگر اداره بيمارستان در بخش پرستاري‌اش به هم مي‌ريخت. چند موردي هم كه پيش آمد، بعدا خودشان عذرخواهي كردند. مي‌گفتند ما با شما تند برخورد كرديم و شما صحيح عمل كرديد. البته من تا جايي كه امكان داشت و ضربه‌اي به نظم و كيفيت كار در بخش و در رابطه با مجروحين وارد نمي‌كرد، براساس خواست و درخواست خودشان شيفتهاي نيروها و همكارانشان را تنظيم مي‌كردم تا اگر برنامه‌اي براي بعد از ساعات كار دارند و يا مي‌خواهند در خوابگاه با هم باشند. مشكلي برايشان ايجاد نشود. چون در شرايطي كه آنگونه كار مي‌كردند اين حداقل حق آنها بود. البته در زمان عمليات ديگر مسئله شيفت مطرح نبود. اگر نياز به كمك داشتيم، خارج از شيفت هم بايد از خوابگاه به بخش مي‌آمدند. بنابراين وقتي در اين شرايط مطابق نياز ما كار مي‌كردند، ما هم ملاحظه درخواست‌هاي آنها را مي‌كرديم. اين يك رابطه دوجانبه محرمانه بود. فضاي ما بايد يك فضاي صميمي و دوستانه مي‌بود تا خاطرات خوبي براي همه ايجاد شود و با يك خاطره خوب از منطقه بروند. حالا اگر بعضي دل‌گير مي‌شدند، ديگر در شرايط جنگي كاري از دست ما برنمي‌آمد. امكان برابركردن شيفتها يا اجازه بيرون رفتن هر روزه از بيمارستان ميسر نبود. معمولا برنامه‌هاي خروج از بيمارستان به صورت هفتگي بود كه چند ساعت در طول هفته براي خريد يا تماس يا تفريح مي‌توانستند بيرون بروند. برگه ورود و خروج از نگهباني بيمارستان مي‌گرفتند و كارهايشان را انجام مي‌دادند و برمي‌گشتند. سعي مي‌كرديم با مشكلاتشان كنار بياييم. بعضي به وسايلي احتياج داشتند كه همراهشان نياورده بودند ولي ما در اختيار داشتيم، و در اختيارشان مي‌گذاشتيم. مواد بهداشتي مثل مسواك، خميردندان، پودر شستشو و شامپو و صابون را هم به صورت جيره‌اي در اختيارشان مي‌گذاشتيم. تداركات به صورت جيره‌اي به ما اين اقلام را مي‌داد ما هم به صورت جيره‌اي براساس سرانه نيروهايي كه وارد منطقه مي‌شدند اين اقلام را در اختيارشان مي‌گذاشتيم. البته يكجا براي كل دوران ماموريت نبود، مثلا جيره ده يا پانزده روز را دريافت مي‌كردند و بعد از استفاده، اگر نياز بيشتري داشتند. قبل از جيره بعدي، قلم مورد نياز را در صورت موجود بودن دوباره در اختيارشان مي‌گذاشتيم. گاهي كه موجود نبود، جيره خودمان را به آنها مي‌داديم و براي خودمان از بيرون بيمارستان خريد مي‌كرديم. مي‌خواستيم شرايط زندگي براي نيروي اعزامي سخت نباشد. سعي مي‌كرديم مشكل رفاهي نداشته باشند. خودشان هم بعدا مي‌گفتند اينجا هتل كلانتري است نه بيمارستان كلانتري. اين اصطلاح را خود مجروحان هم به كار مي‌بردند. مي‌گفتند ما بازهم به هتل كلانتري آمديم. از چه نظر هتل بود؟ از نظر غذا و پوشاك به اينها رسيدگي مي‌شد. وقتي بيماران ترخيض مي‌شدند در صورتي كه وسايل شخصي مناسب نداشتند و لباس‌هايشان مندرس بود، برگه‌اي به تداركات بيمارستان مي‌داديم و تمام وسايل را نو به اينها اهدا مي‌كرد كه شامل پيراهن، شلوار، كفش و جوراب و مقداري پول براساس مسافت شهرستان تا انديمشك براي بازگشت به اينها مي‌دادند. مثلا كسي كه از انديمشك به تبريز مي‌رفت اگر قطار بود برگه‌اي به عنوان بليط قطار به اينها مي‌دادند كه با ارائه آن ديگر پول پرداخت نمي‌كردند. معمولا قبل از حركت قطار، خود بيمارستان سرويس در اختيار اينها قرار مي‌داد و تا راه‌آهن با آن وسيله نقليه مي‌رفتند. اصل بر اين بود كه با استفاده از امكانات موجود در بيمارستان شرايطي فراهم شود كه به نيروهاي مجروح و همچنين كادر پزشكي اعزامي سخت نگذرد و اينها راحت باشند. به همين خاطر به بيمارستان شهيد كلانتري، هتل كلانتري مي‌گفتند. تغذيه و پوشاك خوبي داشتند. مسايل رفاهي و عبادي‌شان با برنامه‌ريزي قبلي هماهنگ شده بود. در ستاد امداد و درمان، بعضي نيروها اصرار مي‌كردند كه تنها به بيمارستان شهيد كلانتري اعزام شوند، چون مطمئن بودند شرايط رفاهي و تغذيه‌اي آنها مناسبتر است. هر اتاقي كه در خوابگاه داشتيم، مستقلا يك حمام و يك توالت داشت. پرستاري كه از بخش برمي‌گردد، حداقل نياز به يك حمام دارد كه خودش و لباس‌هايش را بشورد. اين امكانات به خوبي فراهم بود. در بيمارستان‌هاي ديگر اين امكانات تا اين حدفراهم نبود. به همين خاطر خيلي‌ها اصرار مي‌كردند تا تنها به اين بيمارستانها اعزام شوند. وقتي از ستاد امداد و درمان با ما تماس مي‌گرفتند و مي‌گفتند سي نفر نيروي براي شما اعزام مي‌كنيم؟ مي‌گفتند مثلا ده نفر امدادگر، ده نفر پرستار و ده نفر بهيار، و يا كمك بهيار ما مي‌‌گفتيم تنها به اين تعداد نيرو نياز داريم و مي‌خواستيم كه از بين آنها، مطابق با شرايط ما انتخاب كنند. وقتي مي‌گفتيم از ميان اينها براي ما انتخاب كن به اين معنا بود كه نيروهايي كه تقيد ديني و اخلاقي نداشتند و ما مي‌دانستيم كه با هم مشكل پيدا مي‌كنيم و شرايط هم براي ما سخت مي‌شود و هم براي آنها، نيازي به اعزامشان نبود و مي‌توانستند در همان بيمارستان محل سكونتشان بمانند و در شرايط دلخواه خودشان كار كنند. البته يك سري هم مي‌آمدند كه ظاهرا اصلا براي كار در بيمارستان شهيد كلانتري مناسب نبود ولي به سرعت خودشان را با شرايط وفق مي‌دادند. حجاب را رعايت مي‌كردند و آن بگووبخندهايي كه با كادر پزشكي در بيمارستان‌هاي عادي داشتند را اينجا رعايت مي‌كردند كه نداشته باشند. آرامتر صحبت مي‌كردند.
يك اصطلاحي هم داشتيم كه به خانواده‌هاي ساكن در ويلاهاي مجاور بيمارستان كه خانواده‌هاي فرماندهان بودند، ويلايي مي‌گفتيم. به انديمشك هم كه مي‌رفتيم به ماشينهاي عبوري براي گفتن مقصدمان بجاي اينكه بگويم انديمشك مي‌گفتيم اندي‌موشك و راننده خنده‌آش مي‌گرفت.
* لباس مجروحان شيميايي را در نايلون‌هاي سربسته‌اي قرار مي‌دادند و در بيابان آتش مي‌زدند
* آن دسته از مجروحان شيميايي را كه وضع خطرناكي داشتند و سوختگي‌هاي وسيع و تاول‌هاي بزرگ داشتند و امكانات درمان آنها براي ما فراهم نبود، به جاي ديگر منتقل مي‌كرديم
* يكي از پرستاران به نام خانم قديري به خاطر مجاورت با بيماران شيميايي پوست و تنش حساس شده بود و مدام زخم مي‌شد
* مجروحي كه در پايش جراحت داشت و با هر بار حركت احساس درد در صورتش پيدا مي‌شد، در امور معمولي به مريضي كه بدحال‌تر از خودش بود رسيدگي مي‌كرد


پرستوي دهلاويه از شهيد چمران مي‌گويد

«پرستوي دهلاويه» اثر در دست تاليف مجيد نجف‌پور به خاطراتي از شهيد دكتر مصطفي چمران اختصاص دارد.

نجف‌پور ‌اظهار كرد: «پرستوي دهلاويه» در قالب زندگينامه نوشته شده و علاوه بر‌ جنبه‌هاي عرفاني زندگي شهيد چمران، به نقش او در فرماندهي ستاد جنگ‌هاي نامنظم و آزادسازي سوسنگرد توجه دارد.

وي افزود: اين كتاب حاصل سه سال پژوهش و مصاحبه با دوستان شهيد چمران در ستاد جنگ‌هاي نامنظم،‌ همرزمان او در لبنان، خانواده و دو برادرش، مهدي و نصر‌الله چمران است.

نجف‌پور درباره انتخاب عنوان «پرستوي دهلاويه» براي كتاب خود، گفت: شهيد چمران در 30 خرداد سال 1360 در منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و اين عنوان نماد هجرت و كوچ مظلومانه او از اين دنياست.

وي افزود: كتاب «پرستوي دهلاويه» در 500 صفحه و هفت فصل نوشته شده و به احتمال زياد همزمان با سالروز شهادت چمران از سوي مركز اسناد انقلاب اسلامي منتشر مي‌شود

عيدي جانانه به يك مادر شهيد:تخريب كلبه اي كه نماد مقاومت بود

گويي معتاد شدن با ذات آدمي آميخته است. عده اي معتاد چهار فصليم و سر در كلاف روزمرگي، تكه هاي چرب و نرم ايام را مي خوريم و عده اي هم به آينه شهرت و قدرت معتاد شده ايم و هر روز صبح، موهاي غرور زميني خود را در اين آينه شانه مي كشيم. اما عده اي هم مثل "ننه علي" معتاد تعلقات خاكي نمي شوند، پر مي گيرند، شانه به شانه ملكوت مي زنند و عرش را به فرش نمي فروشند.

نام مادر شهيد كه مي آيد، خون هاي سرخ هم به جوش مي آيد و  بهشت با افتخار، خود را زير پاي مادر شهيد تبرك مي كند.

ننه علي، مادري بود كه 20 سال تمام، عاشقانه بر مزار فرزند شهيدش زندگي كرد و خيلي زود، كلبه كوچك و با صفايش ،ميعادگاه رهگذران و عاشقاني شد كه ايستادگي و مقاومت مادر "شهيد قربانعلي" را مي ستودند.

قربانعلي رخشاني، يكي از مبارزان انقلابي در دوران شاهنشاهي بود كه در حين پخش اعلاميه هاي امام خميني(ره) در شهر اهواز، توسط ماموران ساواك دستگير شد و  پس از دستگيري در زير شكنجه هاي ماموران اين سازمان هولناك، به مقام رفيع شهادت رسيد.

پيكر اين شهيد بلند مرتبه، ابتدا در شهر اهواز به خاك سپرده شد اما با پيگيري هاي شبانه روزي ننه علي، پيكر قربانعلي 24 ساله به قطعه 24 بهشت زهراي تهران منتقل شد.

انتقال پيكر شهيد رخشاني به تهران نيز، نتوانست دل مادر را آرام كند و ننه فتح اللهي، ملقب به ننه علي در سال 1358 تصميم عجيب و بزرگي گرفت.

او از هياهوي آدم ها گريخت تا باقيمانده عمرش را در كنار مزار شهيد رسته از خاكش سپري كند.

ننه علي از سال 1358 تا 1378در كلبه فلزي كه بر فراز قبر قربانعلي ساخته بود، زندگي كرد و تا قبل از اين كه مبتلا به آلزايمر شود، شبانه روز در اين كلبه سرد و تاريك با فرزندش درد و دل مي كرد.

ننه علي، با عشقي آتشين به فرزند انقلابي اش، خيلي زود به نماد سترگي از مقاومت مبدل شد كه با زبان عمل، معناي رشادت و ايستادگي را براي همگان تفسير كرد.

ننه علي 100 ساله در تاريخ دوم اسفند جاري، به آرزوي قلبي اش نايل شد و بالاخره به ديدار شهيد پاكش در بهشت ابدي مشرف شد.

اما متاسفانه دو روز بيشتر از مرگ "مادر ايستادگي" نگذشته بود كه مديران بهشت زهراي تهران، كلبه نحيف و معنوي ننه علي را ويران كردند!

گرچه مديران بهشت زهرا عنوان مي كنند كه فرزندان ننه علي با تخريب خانه مادري موافقت كرده اند اما نبايد از ياد برد كه اين "كلبه مقاومت"، متعلق به يك شخص يا گروه نيست.

كلبه ويران ننه علي، نمادي از پايداري يك ملت بود. اين خانه فلزي كوچك، گرچه سرد، كوچك و نمدار بود و شايد برخي از ماها حتي نتوانيم يك شبانه روز در آن زندگي كنيم اما  بي گمان، چهارديواري 20 ساله ننه علي، با شكوه تر و عميق تر از بسياري از بناهاي پر زرق و برق ايران بود.

كلبه ننه علي يك ميراث ملي است كه متعلق به تمام ملت است. ملتي كه براي شهداي قدوسي اش، احترام ويژه قايل است و پس از مرگ مجاهدانش، آنان را از دفتر تاريخ فراموش نمي كند.

اين خانه روحاني، متعلق به شهرداري، دولت و يا هيچ ارگان ديگري نيست كه فرد يا سازماني بخواهد درباره تخريب يا عدم تخريب آن تصميم گيري كند.

اين منزل، بوي شهيد مي دهد و  شهيد يعني عصاره آزادگي يك ملت.

عطر ايستادگي و عشق مادري در كلبه ننه علي موج مي زند و هر گوشه پر سكوت آن، با فلسفه انقلاب اسلامي و آرمان هاي بلند آن، پيوندي ناگسستني دارد.

با صراحت مي توان گفت كه ويران كردن اين خانه، به وضوح نشان مي دهد كه مسوولان مستقيم اين تخريب، درك درست و روشني از فرهنگ شهادت و مقام شهيد ندارند.

خانه ننه علي، تنها چند متر خانه حلبي در جوار يك قبر نبود كه مسوولان بهشت زهرا با سرعت تمام آن را تخريب كردند، اين خانه، تبلور حقيقي تمام ارزش هايي بود كه ما بيش از 30 سال است براي آن مي جنگيم.

شايد قرن ها طول بكشد تا بار ديگر، مادري پس از هجرت فرزند شهيدش، حتي خاك مزار او را ترك نكند و ذره اي از آرمان هاي فرزند انقلابي ش كوتاه نيايد؛ اما دردا و دريغا  كه تفهيم اين معاني والا، روز به روز سخت تر از قبل مي شود.

يك فرمانده دفاع مقدس آسماني شد

سرهنگ ابراهيم مهران‌راد از جانبازان فداكار و فرماندهان ارتش در دوران هشت سال دفاع‌مقدس دار فاني را وداع گفت.

سرهنگ «ابراهيم مهران‌راد» يكي از فرماندهان لشكر 81 زرهي نيروي زميني ارتش مستقر در كرمانشاه بود كه در مناطق عملياتي جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل دچار عارضه شيميايي شده بود و بالاخره ‌پس از سال‌ها تحمل رنج و مشقت،امروز (چهارشنبه) به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

مراسم تشييع پيكر اين شهيد، فردا (پنجشنبه چهارم اسفند) صبح از مقابل ستاد فرماندهي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران به سمت گلزار شهداي بهشت زهرا (س) برگزار خواهد شد.

خاطره اي از شهيد صياد شيرازي:دعاي توسل براي خروج از بن‌بست

شهيد سپهبد علي صياد شيرازي در خاطره‌اي از برپايي دعاي توسل براي خروج از بن‌بست يك عمليات مي‌گويد.

شهيد صياد شيرازي مي‌گويد: در سمت فرماندهي نيروي زميني ارتش اولين عملياتي که انجام داديم «عمليات طريق‌القدس بود». هدف هم اين بود که بتوانيم در تنگه چزابه بين نيروي دشمن در خاک خودش و بخشي از نيروهايش که در داخل سرزمين ما بود، شکاف بياندازيم.

عمليات به ياري خداوند متعال و همت رزمندگان اسلام به خوبي انجام شد و بخش عمده‌اي از منطقه در همان شب اول آزاد شد. اما وضعيت بسيار نگران کننده بود، تلفات سنگيني بر ما متحمل شده و نيرويي که بخواهد جايگزين اين برادران اعم از ارتشي و سپاهي بشود، وجود نداشت. شايد به خاطر زير آتش بودن در آن محور، ما بيشتر از 1800 نفر شهيد داديم فقط براي اينکه خط را نگه داريم. براي رهايي از اين بن بست، شب قرار گذاشتيم که يک جلسه فوق‌العاده بين ارتش و سپاه يعني قرارگاه خودمان در سوسنگرد داشته باشيم.

بيش از سه - چهار ساعت بحث ادامه پيدا کرد ولي هيچ نتيجه مثبتي از بحث‌ها گرفته نشد. شهيد غيرتمندي داشتيم که طلبه جواني بود به نام «مصطفي رداني پور». او گفت: برادرها، شما حرف‌هايتان را زديد، ديگر فکر نمي‌کنم چيز جديدي داشته باشيد اگر موافق باشيد به يک دعاي توسل بنشينيم. باز هم همان کساني که در نزد خدا آبرويي و عزتي دارند مثل ائمه اطهار (ع) هستند که بايد دستمان را بگيرند.

چراغ‌ها خاموش شد، خود شهيد «رداني‌پور» دعا را شروع کرد، همه به شدت برانگيخته شده بودند و دلشان شکسته بود. متوجه شدم پشت سرم يکي بيشتر از همه با شدت گريه مي‌كند.

سرتيپ شهيد نياکي فرمانده لشکر 92 زرهي ارتش بود که 54 سال داشت. آن موقع چند سال اضافه بر خدمت متعارف 30 ساله، خدمت کرده و به خوبي پا بر جا مانده بود. ديدم دستمال بزرگي را روي صورتش گذاشته و چنان گريه مي‌کند که من در خودم احساس حقارت کردم.

به خودم گفتم: خوش به حال اين افراد. اينها وضعشان خيلي بهتر از ماست! خاطره اين دعاي توسل در ذهنم مانده بود. مدتي بعد به تهران آمدم، فرصت شد که به طور خصوصي در خدمت امام(ره) برسم، اين خاطره را به محضر ايشان تعريف كردم. امام(ره) حرف بنده را قطع کردند و مطلبي فرمودند که هيچ وقت از ذهن و قلبم پاک نمي‌شود. فرمودند:«اين اصل رجعت انسان است به فطرتش

با «طاهره وهاب‌زاده» جانباز 70درصد:به «شکارچي‌ تانک» معروف بودم

بانوي جانباز دفاع مقدس گفت: یک شب که برای زیارت حرم امیرالمؤمنین رفته بودیم، امام‌خمینی را دیدم که سر به ضریح گذاشته و گریه می‌کردند. نزدیک ایشان به زبان عربی گفتم "من شما را بسیار دوست دارم، شما هم مرا دوست دارید؟" مادرم دستم را کشید و گفت "اذیت نکن، آقا دعا می‌‌کنند".

به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، سومین گعده جوانان سایبری، دیدار با «امینه وهاب‌زاده» جانباز 70 درصد دفاع مقدس بود. بانوی مجاهدی که امدادگر جبهه‌ها بوده و تنها در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل 7 بار مجروح شده که آخرین بار در عملیات والفجر یک با گاز خردل شیمیایی شده است و کپسول اکسیژن کنار تخت و مخزن اکسیژن خالص چرخ‌دارش، گوشه‌ای از سوغات سال‌های حماسه است.

چشمان کم سو شده‌اش را یادگار شیمیایی مجنون می‌داند که حتی نور لامپ نیز آزارش می‌دهد. علت نور کم عکس‌هایمان نیز همین است. البته می‌گوید من هنوز می‌بینم اما چشم‌های بسیاری از رزمندگان بعد آن عملیات تخلیه شده،می‌گفت در خاطرم هست که در مجنون فریاد می‌زدم و تصور می‌کردم همه صدایم را می‌شنوند اما گویا در اثر شیمیایی از حنجره‌‌ام هیچ صدایی خارج نمی‌شد.

تداعی خاطرات استخبارات برایش سخت‌ است. هنوز اثر آن را در پشتش به همراه دارد. گویا هیچگاه به موزه عبرت‌ سر نزده. دلش نمی‌خواهد آن روزها را یادآوری کند.

امینه وهاب‌زاده اصالتاً عراقی است که به اجبار به ایران آمده و در اینجا ازدواج کرده است. همسرش اصالتاً دامغانی است و چند سالی است که به رحمت خدا رفته و او اکنون با تنها پسرش زندگی می‌کند.

خاطرات او تنها یک‌بار در کتابی با عنوان «وارث مبارز» به همت مرکز امور زنان و خانواده گردآوری شد که علیرغم اینکه با تیتراژ 3000 نسخه آماده انتشار بود به تشخیص خانم وهاب‌زاده و به دلایلی از جمله تناقضاتی در صحبت‌هایش با مطالب منتشر شده، توزیع نشد.

هرچند جوانانی که با او دیدار کردند دلشان می‌خواست لحظات بیشتری در کنارش باشند اما وضعیت جسمی این بانو شرایط را برای او دشوار می‌کرد. آنچه در ادامه می‌آید گوشه‌ای از خاطرات این امدادگر جانباز است که در ساعات محدودی که در کنارش بودیم روایت کرده است.

شروع مبارزات با بنت‌الهدی صدر

مبارزاتم از عراق شروع شد از آشنایی با بنت‌الهدی صدر خواهر شهید صدر، البته با خود شهید صدر هم همکاری داشتیم. پس از آن چند بار دستگیر شدم. آخرین‌‌بار به یکی از زندان‌های مخصوص مجرمان سیاسی منتقل شدم که تنها زمانی که نهایت جرم سیاسی یک شخص مشخص می‌‌شد با چشم و دستان بسته او را به آنجا می‌بردند.

پله‌ها را شمردم، 45-44 تا بود. چند ساعت بی حرکت مرا نگه داشتند، چرا که گفته بودند با کوچکترین حرکت در چاه می‌افتی! 2 جوان سنی مذهب آنجا بودند که وقتی دیدند بعثی‌ها مرا با آن سن کم سخت شکنجه می‌‌کنند، به آنها گفتند شما نمی‌توانید با او برخورد کنید، او را به ما بسپارید تا ما حسابی شکنجه‌اش کنیم! به این ترتیب پرونده‌ام به آن 2 جوان سپرده شد. آن زمان حدوداً 13 ساله بودم.

آنها مرا به اتاق شکنجه بردند و گفتند هرچه ما فریاد زدیم تو هم ناله و فریاد کن! بعد با اشاره به من فهماندند ما به خانه شما می‌آییم و به تو خواهیم گفت که چه کنی.

با تکرار قائدالاعظم الخمینی بیشتر شکنجه می‌شدم

وقتی آمدند، گفتند تنها راه حل خلاصی شما این است که به ایران بروی تا بتوانی فعالیتت را ادامه دهی! اینها می‌خواهند تو را تبعید کنند. ایرانی‌ها امام خمینی(ره) را دوست دارند. بعد پرسیدند تو چطور نام قائدالاعظم الخمینی را تکرار می‌کردی و بیشتر شکنجه می‌شدی؟ با آن شکنجه‌ها ما می‌لرزیدیم! گفتم من امام خمینی(ره) را دوست دارم و شکنجه‌های سخت‌تر را هم تحمل می‌کنم.

اولین و آخرین دیدارم با امام(ره)

سنم بسیار کم بود که حضرت امام را دیدم. ایشان ایامی که در نجف تبعید بودند، هر شب حدود ساعت 12 به حرم امیرالمؤمنین(ع) مشرف می‌شدند و آنجا را جارو و نظافت می‌کردند. یک شب که برای زیارت رفته بودیم ایشان را دیدم. امام سر به ضریح امیرالمؤمنین(ع) گذاشته بودند و گریه می‌کردند. نزدیک ایشان ایستادم و به زبان عربی گفتم من شما را بسیار دوست دارم، شما هم مرا دوست دارید؟ مادرم رسید و گفت اذیت نکن، آقا دعا می‌‌کنند.

امام(ره) سرباز مسلح می‌خواهد

ایامی که صحبت از بازگشت حضرت امام(ره) به ایران بود، خواهرزاده‌ام با پیگیری بسیار برای سربازی به پادگان چهل‌دختر رفت. می‌گفت امام که بیایند سرباز مسلح می‌خواهند. یک‌بار که قرار بود با پدر و مادرش به دیدنش برویم، به من گفتند شما راحت می‌توانی در پادگان چهل‌دختر اعلامیه پخش کنی، تعدادی با خودت ببر. وقتی رسیدم به او گفتم کبوترها را آوردم می‌توانی به هوا بفرستی؟ گفت بله، نهایت مشکلی که ممکن است پیش آید زندانی شدن است.

اعلامیه‌ها را در پوتین جاسازی کرد و رفت. مادرش پرسید کبوتر را به هوا بفرستی، یعنی چی؟ گفتم یک کبوتر در اتاقش بوده که حالا بچه‌دار شده، آن کبوتر را گفتم. خواهرم هم باورشان شد.

جمع نیروهای انقلابی با شعار الله اکبر

بعد از اینکه از پل‌دختر برگشتیم، خواهرم و همسرش برای زیارت به مشهد رفتند و من برای پخش اعلامیه به شاهرود رفتم. آن زمان آنجا هیچ‌کس الله اکبر نمی‌گفت. شب به میدان شهر رفتم و فریاد زدم الله‌اکبر. با این کار تا شب دوم 40-50 تا گروه تشکیل دادم. بعد با این گروه‌ها به خیابان‌ها می‌رفتیم و باهم شعار می‌دادیم. مدتی که گذشت، خواهرزاده‌ام پیغام داد که خاله دیگر آنجا نمان، تحت تعقیبی. گفتم چطور؟ گفت در پادگان نامت به عنوان خرا‌بکار ثبت شده. برگشتم تهران.

2 شهید دادیم تا یک شهید را به گارد شاهنشاهی ندهیم

به یاد دارم در ایام انقلاب یک شب 2 دانشجوی پزشکی شهید شدند تا یک پیکر شهید را به آنها ندهیم. در ایران فعالیتم را ادامه دادم و بارها زندانی شدم. یکی از بازپرس‌هایم یک مرد آمریکایی چشم زاغ بود که کت قرمز می‌پوشید. همسرم که اصالتاً دامغانی است، برای اینکه مرا کمتر شکنجه کند، دائماً جعبه‌های پسته برای او می‌آورد!

ماجرای دیدار با همسر میرحسین موسوی

در ایام جنگ گاهی گزارش جبهه را من می‌آوردم و به حاج احمد آقا فرزند حضرت امام(ره) می‌دادم و جواب را می‌بردم اما هیچگاه حضرت امام(ره) را از نزدیک ندیدم. یک بار باید نامه‌ای را به آقای موسوی (نخست وزیر) می‌رساندم. زمانم بسیار کم بود. به من گفته بودند هواپیمای سی 130 رأس ساعت خاصی پرواز دارد و اگر جا می‌ماندم، دیگر نمی‌توانستم به جبهه برگردم.

نخست وزیر در محل کارش نبود و همسرش خانم رهنورد آمد و بسیار با من صحبت کرد که مرا سرگرم کند. زمانم بسیار کم بود. بعد از گذشت مدتی، موسوی هم از در دیگری رفت و هرچه منتظر ماندم نیامد! افراد دفترش گفتند او رفته، مگر به شما نگفت؟ آن زمان رزمنده‌ها پول زیادی نداشتند. ماندم چطور به فرودگاه برگردم. از خواهرم پول گرفتم تا به فرودگاه برسم. خاطره آن دیدار از بدترین خاطرات زندگی‌ام است.

چطور شکارچی تانک شدم

من آموزش بسیار محدود سلاح را در بیابان‌های اطراف کرج دیده بودم. در یک عملیات دست‌های آرپیجی‌زن قطع شد. وقتی به کمکش رفتم، دیدم تانک عراقی‌ها جلو می‌آید. او را رها کردم، آرپی‌جی با گلوله آماده را گرفتم، گفتم یا امام زمان (عج) خودت می‌دانی! از آن طرف آن رزمنده مجروح دائم می‌گفت "خواهر، تو را به جان حضرت زهرا(س) اجازه نده حتی یک گلوله هدر بشه." آرپی‌جی را شلیک کردم و اتفاقاً به تانک خورد! بقیه هم زمین‌گیر شدند و تا به خود بیایند نیروهای ما رسیدند. از آنجا اسم مرا "شکارچی تانک" گذاشتند. می‌دانم آن توان را خدا به من داد و گرنه تانک‌ها طی پیشروی‌شان از روی بدن‌های رزمنده‌ها عبور می‌کردند در حالی که بسیاری از آنها هنوز زنده بودند.

در عملیات والفجر یک محور فکه، چادر امداد داشتیم. دیدم می‌گویند "شیمیایی زدند" سریع ماسک‌ها را توزیع کردند. با سروصدای رزمنده‌ها از چادر بیرون آمدم. غوغا بود... جوان 16-17 ساله‌ای ماسک نداشت. ماسکم را به او دادم. احساس کردم او مفیدتر از من است! بعدها در فیلمی دیدم می‌گوید فلان خواهر مرا نجات داد. آنجا شیمیایی شدم.

رزمنده نوجوانی در بیمارستان پتروشیمی بستری بود. هروقت او را می‌دیدم دائم می‌گفت من باقلاپلو می‌خواهم! هرچه می‌گفتم اینجا امکان آماده کردن چنین غذایی را نداریم به خرجش نمی‌رفت!

با هواپیمای سی 130 مجروحین را به بیمارستان انتقال می‌‌دادیم. گاهی من نیز همراه مجروحین خاص می‌رفتم. یک‌بار زمان برگشت، هواپیمای ما تأخیر داشت. سریع به مدرسه پسرم رفتم، او را دیدم و به سرعت برگشتم. ناهار آن روز هواپیما باقلاپلو بود! همسفرهایم گفتند چرا نمی‌خوری؟ گفتم چند روز است یکی از مجروحین از من باقلاپلو خواسته، این غذا را برای او می‌برم. احساس می‌کردم دل او خواسته و خدا برای او فرستاده است.

زمانی که شهید شدم!

یک‌بار که یکی از مجروحین بد حال را به بیمارستان منتقل می‌کردیم، خمپاره به مهمات ارتش برخورد کرد و ترکش‌‌های آن به آمبولانس‌ ما خورد. می‌گفتند آمبولانس 7 بار دور خودش چرخیده اما من فقط متوجه شدم که سرم به کپسول اکسیژن برخورد کرد. در همان وضعیت چادرم را به برانکارد بستم که اگر پرت شدیم بتوانم جنازه شهید را پیدا کنم.

آنجا ترکش به شکمم خورد و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم دیدم در بیمارستان جندی‌‌شاپور اهواز هستم. ساعتی نگذشته بود که دیدم یک لشگر رزمنده با لباس خاکی و پوتین آمدند! آنجا همه مرا به اسم مستعار "عرب‌زاده" می‌شناختند.

می‌آمدند بالای سرم، دست روی تخت می‌گذاشتند و می‌گفتند "الفاتحه مع الصلوات بر عرب‌زاده"! گفتم چرا برای مریض فاتحه می‌خوانید؟ گفتند خواهر شما اول به معراج شهدا رفتید و برگشتید! گویا نبض به خوبی نمی‌زده و با تصور اینکه شهید شده‌ام مرا به معراج شهدا منتقل کرده بودند. بعد از گذشت ساعاتی، یک امدادگر نایلون بخارگرفته مرا دیده و سریعاً مرا به بیمارستان و اتاق عمل منتقل کرده بودند!

یاد روزگاری که با شهیدان بوده‌ایم...

با شهید همت، شهید حسن باقری، شهید جهان‌آرا، شهید عبدالرضا موسوی، شهید بزرگوار صیادشیرازی کار کرده‌ام. در عملیات ثامن‌الائمه با چند پرستار آبادانی ایستاده بودیم که شهید صیاد آمد، رو به من کرد و گفت "شغل حضرت زهرا(س) را دارید سعی کنید چادر حضرت زهرا(س) همیشه روی سرتان باشد." در دلم گفتم محال است چادر را از سرم بردارم. تنها برای عملیات‌ که پوشیدن چادر تقریباً محال بود، مانتوی بسیار گشاد می‌پوشیدم.

برای زنده ماندن یک نفر هرکاری می‌کردیم

وقتی هویزه در حال سقوط بود، باید خانه‌ها را تخلیه می‌کردیم. در یکی از خانه‌ها، خانمی وضع حمل داشت. او را به حمام بردم و با نور یک شمع بچه را دنیا آوردم. حتی نمی‌دانستم باید تا چه اندازه بند نافش را ببرم. با حدس و گمان نافش را زدم و با نخ نایلونی گونی آن را بستم! دختر بود. 12 سال بعد پدر این دختر در برنامه‌ای تلویزیونی ماجرا را شرح داد و گفت خانمی به نام عرب‌زاده فرزندم را به دنیا آورد. برای زنده ماندن یک نفر هرکاری می‌کردیم.

برای انقلاب چه کرده‌ایم؟

باید دید الآن برای انقلاب باید چه‌کاری انجام دهیم. جانباز هستم که باشم، دست و زبان دارم! میثم تمار دائم می‌گفت "علی(ع)"! زبانش را بریدند باز با سر می‌گفت "علی(ع)"! علی(ع) گفتن آسان است اما عمل به امر علی(ع) هنر می‌خواهد. الآن علی زمان تنهاست. اگر از ولایت پشتیبانی نکنیم در مسلمانی‌مان باید شک کرد. ارزش ما به ولایت است.  از خدا خواسته‌ام هرگاه اندکی از مسیر منحرف شدم مرگ مرا برساند.

جبهه جمع اضداد بود

در جبهه همه چیز بود، خدا، امام زمان، یزید، شمر و... همه را می‌‌شد دید. اما اینکه کدام طرف باشی مهم است. در انقلاب ما آدم‌های با ابهتی داشتیم که در انتخابات 2 سال پیش از مواضع انقلابی خود بازگشتند! من متحیر بودم که چرا این آدم‌ها اینگونه شده‌اند! از خدا علمی می‌خواستم که بفهمم این افراد چرا بازگشته‌اند! راه امام که حق و ماندگار است. این افراد یا مطالعه ندارند یا هوای نفس‌شان قدرتمند شده. باید دعا کنیم خدا هوای نفسمان را بر ما مسلط نکند.

نخستین شهدای ما در آبادان از پشت سر تیر خوردند! باید بدانیم کسانی که از اسلام ضربه خورده‌اند اکنون می‌خواهند به ما ضربه بزنند. این ضربه‌ها اگر مالی باشد اهمیتش کم است اما اگر دینی باشد حل آن بسیار مشکل است.

حرف آخر

از هیچ‌کس هیچ چیز نمی‌خواهم. همین‌اندازه که جوانان را می‌بینم برایم بسیار ارزش دارد. اینکه احساس می‌کنم به یاد ما هستید برایم بسیار مهم است. از شما می‌خواهم در راه خود محکم بمانید.

سردار شهید حسن باقری ؛ نابغه‌ای در پایدرای

 سردار شهید حسن باقری ؛ نابغه‌ای در پایدرای 
سردار شهید حسن باقری ؛ نابغه‌ای در پایدرای

چکیده :
«انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای همه مستکبرین در آمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان. ... در این موقعیت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشریف) و پشت پا زدن به خون شهدا است و ملت ما باید خود را آماده هر گونه فداکاری بکند.
... در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی، جان دادن، مال دادن و فداکاری، امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام را با خلوص نیت پیدا کنیم.»

توضیحات

«انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای همه مستکبرین در آمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان. ... در این موقعیت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و امام زمان(عج) و پشت پا زدن به خون شهدا است و ملت ما باید خود را آماده هر گونه فداکاری بکند.
... در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی، جان دادن، مال دادن و فداکاری، امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام را با خلوص نیت پیدا کنیم.»
شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری)به روز سوم شعبان۱۳۷۵ ه-ق مطابق با۲۵ اسفند سال۱۳۳۴ ه-ش در خانواده ای مذهبی و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) در حوالی میدان خراسان تهران چشم به جهان گشود. والدینش به عشق و محبت آقا اباعبدالله الحسین(علیه السلام) و از باب تیمن و تبرک، نام «غلامحسین» را بر او نهادند و به دنبال آن در سن دوسالگی در سفر کربلا او را همراه خود بردند.پدرش که در تربیت وی، جدیت زیادی داشت از همان طفولیت او را با خود به مسجد و هیات و مراسم عزاداری سرور شهیدان می برد. این حضور معنوی باعث شد که او در آن ایام عضو فعال و مؤثر هیات نوباوگان محبان الحسین(علیه السلام) گردد.
غلامحسین دوره دبستان را در مدرسه مترجم الدوله و دوره متوسطه را در دبیرستان مروی تهران به پایان رساند.

فعالیت های قبل از انقلاب

شهید باقری همزمان با تحصیل، در کلاسهای حدیث و مباحث مربوط به حضرت صاحب الزمان (عج) که در مسجد صدریه دایر می گردید، شرکت می کرد. از کلاس سوم دبیرستان فعالیت فرهنگی خود را با ایجاد کتابخانه در این مسجد، به همراه تنی چند از همفکرانش، شروع کرد و در راستای کسب آگهی ها و رشد فکری خویش، ضمن مطالعه و تحقیق پیرامون مباحث مذهبی، جلسات سخنرانی را در جمع دوستانش برگزار می نمود.
درسال۱۳۵۴ پس از اخذ دیپلم ریاضی، در رشته دامپروری دانشکده کشاورزی شهر ارومیه تحصیلات عالی خود را آغاز کرد. در این ایام علاوه بر مطالعه منظم و انسجام یافته در زمینه مسائل اسلامی، با سخنرانی در جمع دانشجویان و برقراری کلاسهایی در زمینه اصول عقاید برای دانش آموزان مدارس، فعالیت مذهبی خود را دنبال می کرد و بارها با بعضی از اساتید غربزده که فرهنگ اسلامی را انکار و مظاهر منحط غربی را ترویج می نمودند، به بحث می نشست و ماهیت آن فرهنگ و عوامل غربزده را افشا می کرد. از این رو، وی به عنوان یک عنصر مذهبی و فعال حساسیت مسؤولان و گارد دانشگاه را برانگیخته بود که در نهایت به دلیل این فعالیتها پس از یک سال و نیم تحصیل، از دانشگاه اخراج گردید.
در این ایام در جواب یکی از نزدیکانش که به او گفته بود: «تو یک سال ونیم از عمرت را بی خود تلف کردی.» پاسخ می دهد: «من وظیفه ام را انجام دادم و اگر به دانشکده رفتم برای کسب مدرک نبود، بلکه برای رشد خودم بود و می خواستم که دیگران را هم به صحنه بیاورم.»
شهید باقری در اسفند ماه سال۱۳۵۶ به خدمت سربازی اعزام شد و پس ازطی دوره آموزشی در «پادگان جلدیان نقده» به ایلام منتقل گردید.
در دوره کوتاه خدمت سربازی با توجه به آشنایی ای که با مسائل اسلامی داشت به ارشاد و هدایت فکری سربازان پرداخت و همزمان با علمای شهر ایلام از جمله آیت الله صدری (امام جمعه قبلی ایلام) ارتباط داشت و اخبار و مسائل پادگان را به ایشان اطلاع می داد. به دنبال این فعالیتها، تحت کنترل قرار گرفت و ضمن جداکردن وی از جمع سربازان پادگان، او را به عنوان راننده یک افسر جزء به کار گماردند.

نقش شهید در پیروزی انقلاب اسلامی

همزمان با گسترش انقلاب اسلامی و فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، خدمت سربازی را رها کرد و به موج خروشان و توفنده امت حزب الله پیوست و به صورت تمام وقت درپیشبرد اهداف انقلاب اسلامی به فعالیت پرداخت.
به هنگام تشریف فرمایی حضرت امام خمینی(ره) به میهن اسلامی، در فعالیتهای کمیته استقبال شرکت چشمگیری داشت و به دلیل برخورداری از آموزش نظامی، به همراه سایر اعضای خانواده و دوستانش در تصرف کلانتری۱۴ و پادگان ولی عصر(عج) «عشرت آباد سابق» در تهران نقش بارزی داشت.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی

تا خرداد،۱۳۵۸ در کمیته انقلاب اسلامی و برخی نهادهای دیگر فعالیت داشت و با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی، همکاری فعال خود را با این روزنامه در زمینه های مختلف آغاز کرد. در این مدت بنا به دعوت سازمان امل، از طرف روزنامه به عنوان خبرنگار، سفر۱۵ روزه ای به لبنان و اردن انجام داد که طی این سفر، گزارش تحلیلی جامعی از اوضاع نابسامان مسلمین در آن منطقه تهیه کرد.
در خرداد ماه سال۱۳۵۸ موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. سپس در امتحان ورودی دانشگاه شرکت کرد و با رتبه صد و چهارو در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد. او در مدت حضور در محیط دانشگاه، نقش فعال و مؤثری در مقابله با توطئه های ضد انقلاب و گروهکها داشت.
شهید باقری اوایل سال۱۳۵۹ به عضویت سپاه درآمد. ابتدا در واحد اطلاعات مشغول به خدمت شد و در زمینه شناسایی و مقابله با گروهکهای منحرف و وابسته، فعالیت خود را استمرار بخشید و در این واحد بود که نام مستعار «حسن باقری» برای ایشان در نظر گرفته شد.

حضور در جبهه های مقدس

تهاجم دشمن بعثی به مرزهای کشور اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، نقطه عطفی در زندگی شهید باقری بود. با احساس تکلیف در دفاع از اسلام و میهن اسلامی بلافاصله پس از شروع جنگ- در روز اول مهر سال۱۳۵۹- به همراه عده ای از برادران پاسدار راهی جبهه های جنوب شد و تا آخرین لحظه حیات، در این سنگر باقی ماند و در بسیاری از صحنه های پیروز دفاع مقدس حضور فعال و تعیین کننده داشت.
عمده عناوین فعالیتهای وی در صحنه رزم با دشمن عبارتند از:

تأسیس و راه اندازی واحد اطلاعات و عملیات رزمی

شهید باقری از ابتدای ورودش به منطقه جنوب(اهواز) در پایگاه منتظران شهادت (گلف) به منظور دستیابی به اطلاعات مناسب از موقعیت دشمن، به جمع آوری نقشه ها و پیاده کردن وضعیت مناطق عملیاتی روی آنها، اقدام کرد و شخصا به همراه عناصر اطلاعاتی، جهت کسب اطلاع دقیق از دشمن، به شناسایی محورها و نقاط مورد نظر می پرداخت و در برخی از موارد نیز تا عقبه نیروهای دشمن برای ارزیابی توان و استعداد آنها، با چالاکی و شجاعت بی نظیر پیش می رفت.
فعالیتهای مثبت او در این زمینه با سازماندهی عناصر اطلاعاتی و برگزاری آموزش مختصری برای آنها، منجر به راه اندازی واحد اطلاعات عملیات در ستاد عملیات جنوب گلف گردید.
واحدهای اطلاعات عملیات پس از گذشت حدود۳ ماه از شروع جنگ، در تمامی محورهای جنوب ( از آبادان تا دزفول) با قدرت تمام مستقر شدند و نسبت به شناسایی و تعیین وضعیت دشمن وارسال گزارش آن اقدام کردند. با این تلاش،«اطلاعات» چشم فرماندهی در میدان جنگ شد و یکی از ضعفهای بزرگ نداشتن اطلاع از وضعیت دشمن برطرف گردید.
شهید باقری علاوه بر ارائه اطلاعات، توان و استعداد ذاتی بالایی در تحلیل اطلاعات دشمن داشت و اغلب حرکات احتمالی دشمن در آینده را پیش بینی می نمود و حتی به زمان و مکان آن هم اشاره می کرد. از آن جمله پیش بینی وی در دی ماه سال۱۳۵۹ مبنی بر حرکت دشمن جهت الحاق محور شمال- جنوب منطقه سوسنگرد برای ارتباط جفیر و بستان بود، که دشمن در کمتر از یک هفته با نصب پلهای نظامی متعدد و تلاش گسترده این کار را انجام داد. (البته این منطقه بعدها با عنایات الهی در عملیات طریق القدس آزاد گردید.)
از اقدامات بسیار مؤثر شهید باقری که در این دوره پایه ریزی شد، بایگانی اسناد جنگ، ترجمه اسناد و بخش شنود بی سیمهای دشمن بود.
از دیگر فعالیتهای وی طراحی گردانهای رزمی و تعیین ترکیب سازمان نفرات و تجهیزات و ادوات رزمی و واحدهای پشتیبانی از رزم بود.

معاونت ستاد عملیات جنوب

شهید باقری به دلیل لیاقت، شجاعت و شهامتی که داشت در دی ماه سال۱۳۵۹ به عنوان یکی از معاونین ستاد عملیات جنوب انتخاب شد و در شکست محاصره سوسنگرد، فرماندهی عملیات امام مهدی(عج)، فتح « ارتفاعات الله اکبر» و « دهلاویه » نقش به سزایی داشت وهمه این نبردها در شرایطی اجرا می شد که عملیات منظم نیروهای خودی با مشکل مواجه شده بود و اغلب بدون نتیجه می ماند. همه تلاش شهید باقری و برادران سپاه این بود که ثابت کنند می توان دشمن را شکست داد.
با برکناری بنی صدر و با توجه به شرایط سیاسی آن زمان، در اجرای عملیات «فرمانده کل قوا» شرکت داشت و پس از مجروح شدن سردار رحیم صفوی هدایت عملیات را به عهده گرفت و در این عملیات به عنوان فرماندهی لایق و کاردان شناخته شد.

فرمانده محور دار خوین در عملیات ثامن الائمه (علیه السلام)

شهید باقری که فرماندهی محور دارخوین را به عهده داشت، در عملیات شکست حصر آبادان در طرح ریزی، سازماندهی و کسب اخبار و اطلاعات دشمن نقش مؤثری داشت.

معاونت فرماندهی عملیات طریق القدس

درعملیات طریق القدس که برای اولین بار در قرارگاه مشترک بین سپاه و ارتش تشکیل شد، شهید باقری به عنوان معاونت فرماندهی کل سپاه در قرارگاه فرماندهی عملیات مشترک حضور یافت و در شناسایی محورها و تحلیل و پیش بینی حرکتهای دشمن و پی گیری مسائل رزمی نقش مهمی را ایفا نمود. شهید باقری در اجرای مرحله اول این عملیات سه شبانه روز بیدار بود و در آماده سازی مرحله دوم عملیات، به دلیل خستگی مفرط، شب هنگام طی تصادفی بشدت مصدوم شد و به بیمارستان منتقل گردید.

برادر شهید در این مورد می گوید:

« دربیمارستان در لحظاتی که معلوم نبود زنده می ماند یا خیر و با اینکه به سختی سخن می گفت می پرسید: پل سابله کارش به کجا کشید؟
بشدت به فکر عملیات و نگران آن بود. با اینکه یک ماه دستور استراحت مطلق پزشکی به او داده بودند، پس از یک هفته، بیمارستان را ترک کرد و به ستاد عملیات جنوب بازگشت و با وجود آثار جراحت و سردرد شدید، به فعالیت خود ادامه داد.»
پس از عملیات موفق طریق القدس، دشمن بعثی دست به یک حمله در تنگه چزابه زد، شهید باقری با وجود ضعف جسمی، تلاش زیادی برای تثبیت این نقطه استراتژیک و مهم به عمل آورد و با استقامت عجیبی چندین شب متوالی و بدون لحظه ای استراحت، به هدایت عملیات پرداخت و حتی در یک مرحله، به عنوان فرمانده گردان وارد عمل شد و تپه ای را که۴۰۰ نفر از نیروهای دشمن روی آن مستقر بودند و بر نیروهای خودی تسلط داشت به تصرف در آورد.

فرماندهی قرارگاه نصر در عملیات فتح المبین، بیت المقدس، رمضان

۱- فتح المبین:

قبل از شروع عملیات، شهید باقری با تجزیه و تحلیل اطلاعات واصله، تمام واحدهای اطلاعاتی را در راستای اهداف این عملیات توجیه و وظایف هر یک را مشخص کرد.
با توجه به وسعت منطقه عملیات، چهار قرارگاه برای کنترل و هدایت عملیات مشخص گردید.
جناح شمالی منطقه، حساسترین محور عملیات بود. به دلیل این اهمیت و حساسیت، شهید باقری به عنوان فرمانده قرارگاه نصر( قرارگاه مشترک ارتش و سپاه ) در این جناح انتخاب گردید. ضمن اینکه در قرارگاه مرکزی کربلا نیز در کنار فرماندهی کل عملیات (سردار محسن رضایی) به عنوان مشاور عملیات و مسوول اطلاعات، فعالیت بسیار مؤثری داشت.
در مرحله اول عملیات فتح المبین، قرارگاه نصر با موفقیت کامل به اهداف خود رسید و درمرحله دوم عملیات، با اصرار و تأکید شهید باقری تصرف ارتفاعات رادار (ابوصلبی خات) از محور قرارگاه نصر انجام پذیرفت که پس از موفقیت و استقرار نیروهای خودی، دلیل اصرار شهید باقری کشف گردید.

۲- بیت المقدس:

بلافاصله پس از عملیات فتح المبین آماده سازی عملیات بیت المقدس آغاز گردید.
شهید باقری ضمن تلاش برای هماهنگی واحدهای اطلاعاتی در طرح ریزی عملیات نیز حضور داشت و می گفت: « لزومی ندارد ما مستقیما وارد شهر خرمشهر شویم، بلکه باید دشمن را دور بزنیم و عقبه او را ببندیم تا شهر خود به خود سقوط کند.»
با اینکه نظرات دیگری هم برای چگونگی آزادی خرمشهر وجود داشت، اهمیت و تأکید او پس از فتح خرمشهر آشکار شد.
در این عملیات شهید باقری به عنوان فرماندهی قرارگاه نصر، در اجرای عملیات نقش مؤثری را ایفا کرد.
از هدفهای عمده این قرارگاه، آزادی خرمشهر و تأمین مرز شلمچه و شرق بصره بود.
پس از دو مرحله عملیات موفقیت آمیز، در مرحله سوم عملیات، قرارگاه نصر با محاصره دشمن در ناحیه شلمچه، مزدوران بعثی را مستأصل و مضمحل کرد و شهر خرمشهر نیز آزاد گردید.

۳- رمضان:

پس از عملیات بسیار موفق بیت المقدس، طرح ریزی و آماده سازی عملیات رمضان آغاز شد.
در این عملیات شهید باقری همچنان در مسؤولیت قرارگاه نصر حضور داشت. در مرحله اول عملیات رمضان این قرارگاه نقش عمل کننده نداشت و به عنوان قرارگاه احتیاط پیش بینی شده بود، ولی با روحیاتی که شهید باقری داشت ضمن حضور در قرارگاه فتح و همکاری جدی و فعال با فرماندهی آن، در مراحل بعدی عملیات رمضان به علت پاتکهای بسیار شدید و سنگین دشمن بعثی، قرارگاه نصر نقش بسیار مؤثری در دفع آنها و حفظ مواضع خودی داشت تا جایی که شهید باقری جهت کنترل دقیق تر و تقویت روحیه رزمندگان، مقرتاکتیکی قرارگاه نصر را پشت خاکریزهای خط مقدم مستقر کرد و تا تثبیت شرایط، در همان جا حضور داشت.

فرماندهی قرارگاه کربلا و جانشین فرماندهی کل در قرارگاههای جنوب

پس از عملیات رمضان، شهید باقری از طرف فرماندهی کل سپاه به سمت فرماندهی قرارگاه کربلا و جانشین فرماندهی کل در قرارگاههای جنوب منصوب گردید.
در شرایطی که طرح ریزی عملیات از منطقه جنوب به جبهه غرب منتقل شده بود، همزمان با اجرای عملیات مسلم بن عقیل (ع)، شهید باقری در قرارگاه کربلا با شناسایی و پی گیری مستمر، عملیات محرم را طرح ریزی کرد و با کسب موافقت، نسبت به اجرای آن وارد عمل شد.

جانشین فرماندهی یگان زمینی سپاه

با توجه به کسب تجربیات و نتایج حاصله از موفقیتهای رزمی و نظامی، ساختار سازمان رزمی سپاه شکل گرفت و بر اثر لیاقت و شایستگی قابل توجه و در خور تحسین شهیدباقری، ایشان به عنوان جانشین فرماندهی یگان زمینی سپاه منصوب گردید.

ویژگی های برجسته شهید

اتکال شهیدباقری به خداوند تبارک و تعالی بسیار بالا بود و در سایه این توکل، اطمینان و استقامت عجیب وی به خوبی مشهود بود و در سخت ترین شرایط و حساسترین موقعیتها ضمن حفظ صبر و آرامش و خونسردی، با تدبیر عمل می کرد.
او عشق و علاقه عجیبی به اهل بیت (علیهم السلام) و آقا امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) و امام خمینی (رحمت الله علیه) داشت.
شهیدباقری بی ریا و بی تکلیف در مصائب امام حسین (علیه السلام) می گریست و علاقه فراوان و مستمر به مطالعه کتاب ارشاد شیخ مفید و مقتلهای حادثه کربلا داشت.
استعداد و خلاقیت شهیدباقری با توجه به کمی سن و تجربه وی، بسیار قابل توجه و مورد تحسین بود. یکی از برادران رده بالای سپاه (و با سابقه در جنگ) چنین می گوید:
« با اینکه من دوسال از او بزرگتر بودم ولی به جرأت می توانم بگویم افکار او دوسال از من بالاتر بود.»
شهیدباقری همواره با هوشمندی و ذکاوت خویش شرایط رزمی و عملیاتی را پیش بینی و تحلیل می کرد و در کنار آن با قدرت بالای فکری، راهکار و طرح ریزی عملیاتی خود را ارائه می نمود و بدون هراس از مشکلات، به فعالیت و تلاش در این زمینه می پرداخت. هرگز نسبت به دشمن اظهار عجز و ناتوانی نداشت، بلکه همواره نسبت به برتری نیروهای خودی بر دشمن با اطمینان صحبت می کرد.
قاطعیت و قدرت تصمیم گیری شهیدباقری به عنوان یک فرمانده لایق و موفق چشمگیر بود و در مراحل بحرانی و شرایط سخت با جرأت کامل ضمن حفظ آرامش و خونسردی، نظر لازم و مؤثر را ارائه و در این باره تصمیم گیری می کرد.
یکی از فرماندهان نظامی ارتش که با وی همکاری مشترک داشت می گوید:
« در مرحله ای از عملیات بیت المقدس یکی از یگانها در شرایط سختی در مقابل پاتک دشمن قرار گرفته بود که فرمانده آن واحد در تماسی اعلام کرد در صورت مقاومت، احتمالا تلفات بیشتری خواهیم داشت.»
شهید باقری در پاسخ گفت:
« در مقابل دشمن باید مقاومت کنید و مسوولیت تلفات را هم من به گردن می گیرم.»
کادر سازی و تربیت نیرو از خصوصیات بسیار بارز شهیدباقری بود. اهتمام زیادی به رشد و ارتقای همراهان و همکاران خود داشت. در تربیت کادرهای واحد اطلاعات و عملیات بسیار پرتلاش بود و در این زمینه آموزشهای نظری و عملی را توام می کرد. بیش از سه دوره آموزش فشرده۳۰ تا۴۰ نفره برگزار کرد که بعدها این برادران در واحد اطلاعات- عملیات تیپها مسؤولیتهای مهمی را عهده دار شدند.
توجه به هماهنگی و وحدت نیروهای رزمی از دیگر خصوصیات این شهید بزرگوار بود که تجلی آن در هدایت عملیات- خصوصا عملیات مشترک ارتش و سپاه ( در قرارگاه مشترک نصر)- مورد تأیید فرماندهان ارتش بود و آنها تحت تأثیر خصوصیات اخلاقی و عمل این شهید قرار می گرفتند، بخصوص در مقطعی که ایشان به عنوان نماینده سپاه در شورای عالی دفاع شرکت می کرد.
شجاعت و شهامت شهیدباقری بسیار بالا و قابل توجه بود. او با توجه به اینکه یک مسؤول رده بالای نظامی بود، ولی همراه عناصر اطلاعاتی در شناسایی ها شرکت می کرد.
در صحنه های رزم و در خطوط مقدم جبهه و در بعضی از موارد نیز در پشت خط دشمن حضور می یافت و حتی در هدایت گروهانها و گردانهای رزمی مستقیما وارد عمل می شد.
این شهامت در کلام و گفتار وی نیز تاثیر داشت. با تواضع، آنچه را صحیح می دانست بیان می کرد و از نظرات خود دفاع می نمود.
از قدرت بیان و استدلال برخوردار بود و همراه مخاطب خود را تحت تأثیر قرار داده و به تحسین وامی داشت.
تواضع و فروتنی شهیدباقری - با داشتن مسؤولیتهای مهم و اساسی در جنگ- بسیار محسوس بود و هرگز تحت تأثیر القاب و عناوین مسؤولیتی قرار نمی گرفت.
رفتار مهربان او با همه (خصوصا زیردستان) به گونه ای بود که علاقه متقابل نسبت به وی را در آنان ایجاد می کرد.
تا مدتها همسرش نمی دانست که او در جبهه مسوولیت دارد و فرمانده است، در پاسخ به این سوال که در جبهه چه می کند، می گفت: « من سقای بچه های بسیجی ام.»

فرازهایی از خاطرات همرزمان شهید

- پس از عملیات امام مهدی (عج) نگاهم به شخصی افتاد که سطلی به دست گرفته بود و فشنگهای روی زمین را جمع می کرد. این شخص کسی نبود جز برادر باقری که می گفت:
« اینها حیف است و باید از آن استفاده کرد.»
- وقتی راجع به عملیات یا مسائل کاری انتقاد می کردیم با مهربانی می گفت:
« بسیار خوب، حالا شما بیایید و کار را دست بگیرید و درست کنید، چه فرقی می کند.»
- در عملیات بیت المقدس وقتی یکی از تیپها در وضعیت دشواری قرار گرفته بود، فرمانده آن در اثر فشار مشکلات می گوید: «مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟» شهیدباقری پاسخ می دهد:
«آری، بالاتر از سیاهی، سرخی خون شهید است که روی زمین می ریزد، قوه محرکه شما خون شهدا است.»
- پس از فتح خرمشهر بارها تذکر می داد:
« برادران! مبادا غرور این پیروزیها شما را بگیرد، خودتان را گم نکنید، فکر نکنید ما این کار را کرده ایم، همه اش خواست خدا بوده است.»
- حساسیت عجیبی به انتقال شهدا و مجروحین داشت و می گفت:
« ما جواب خانواده ای را که جنازه شهیدش روی زمین مانده چه بدهیم؟!»
سرانجام در اثر این تأکیدها و ضرورت مدنظر قرار دادن حقوق شهدا، مسوول تعاون قرارگاه نیز شهید شد.
- وقتی در ارتباط با جریانات سیاسی از وی می پرسیدند در چه خطی هستی؟ می گفت:
«ما در خط ثواب هستیم.»
شهیدباقری در مورد نیروهای بسیجی می گفت:
« این بسیجی ها امانتی الهی هستند که باید قدرشان را بدانیم و تمام سعی خود را در حفظ آنها بکار بریم. این بسیجی است که جنگ را اداره می کند. تا زمانی که نیروی ایمان در آنها وجود دارد، جنگ به پیروزی می انجامد.»
شهیدباقری همواره به دوستانش می گفت:
« تا خالص نشوی خدا ترا برنمی گزیند. لذا باید سعی کنیم که خداوند عاشقمان بشود تا ما را ببرد.»

نحوه شهادت

پس از عملیات رمضان در شهریور ماه۱۳۶۱ مقارن با ایام حج بود، در پاسخ به پیشنهاد یکی از دوستانش جهت عزیمت به سفر حج گفته بود:
« هنوز که کار جنگ تمام نشده و دشمن بعثی در خاک ماست، بروم به خدا چه بگویم؟ وقتی می روم که حرفی برای گفتن داشته باشم.»
چند ماه پس از این صحبت در نهم بهمن ماه۱۳۶۱ در طلیعه ایام مبارک دهه فجر در حالی که تعدادی از همرزمان و همسنگرانش به دیدار حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) شتافته بودند، او برای شناسایی و آماده سازی عملیات والفجر مقدماتی به همراه تعدادی از برادران سپاه در خطوط مقدم چنانه (منطقه فکه) در سنگر دیده بانی مورد هدف گلوله خمپاره دشمن بعثی قرار گرفت و همراه همسنگرانش شهیدان مجید بقائی، رضوانی و... به لقاء الله شتافت.
آخرین کلامی که از این شهید بزرگوار شنیده شد پس از ذکر شهادتین، نام مبارک امام شهیدان، امام حسین (علیه السلام) بود.
شهیدباقری در همه مدت حضورش در جبهه های جنگ تنها یکبار، آن هم به مدت پنج روز برای ازدواج از جنگ جدا شد و به جهت عشق به حضرت امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) نام نرگس را برای تنها فرزندش برگزید.

زیارتنامه شهدا

زیارتنامه شهدا

اَلسَّلامُ عَلی رَسوُلِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلی نَبِی اللّهِ اَلسَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ؛ اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ بَیْتِهِ الطّاهِرین اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَیُّهَا الشُّهَدآءُ الْمُؤْمِنُونَ؛ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَهْلَ بَیْتِ الاْیمانِ وَ التَّوْحیدِ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَنْصارَ دینِ اللّهِ وَ اَنْصارَ رَسُولِهِ عَلَیْهِ وَ الِهِ السَّلامُ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ اَشْهَدُ اَنَّ اللّهَ اخْتارَکُمْ لِدینِهِ وَ اصْطَفاکُمْ لِرَسُولِهِ؛ وَاَشْهَدُ اَنَّکُمْ قَدْ جاهَدْتُمْ فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَ ذَبَبْتُمْ عَنْ دینِ اللّهِ وَ عَنْ نَبِیِّهِ؛ وَ جُدْتُمْ بِاَنْفُسِکُمْ دُونَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّکُم قُتِلْتُمْ عَلی مِنْهاجِ رَسُولِ اللّهِ؛ فَجَزاکُمُ اللّهُ عَنْ نَبِیِّهِ وَعَنِ الاِْسْلامِ وَ اَهْلِهِ اَفْضَلَ الْجَزآءِ وَ عَرَّفَنا وُجُوهَکُمْ فی مَحَلِّ رِضْوانِهِ وَ مَوْضِعِ اِکْرامِهِ مَعَ النَّبِیّینَ وَ الصِّدّیقینَ وَ الشُّهَدآءِ وَ الصّالِحینَ وَ حَسُنَ اُولَّئِکَ رَفیقاً اَشْهَدُ اَنَّکُمْ حِزْبُ اللّهِ وَاَنَّ مَنْ حارَبَکُمْ فَقَدْ حارَبَ اللّهَ وَ اَنَّکُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبینَ الْفائِزینَ الَّذینَ هُمْ اَحْیآءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَعَلی مَنْ قَتَلَکُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلاَّئِکَةِ و َالنّاسِ اَجْمَعینَ اَتَیْتُکُمْ یا اَهْلَ التَّوْحیدِ زائِراً وَبِحَقِّکُمْ عارِفاً وِبِزِیارَتِکُمْ اِلَی اللّهِ مُتَقَرِّباً وَ بِما سَبَقَ مِنْ شَریفِ الاْعْمالِ وَ مَرْضِی الاْفْعالِ عالِماً فَعَلَیْکُمْ سَلامُ اللّهِ وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَکاتُهُ وَ عَلی مَنْ قَتَلَکُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ غَضَبُهُ وَ سَخَطُهُ اَللّهُمَّ انْفَعْنی بِزِیارَتِهِمْ وَ ثَبِّتْنی عَلی قَصْدِهِمْ وَ تَوَفَّنی عَلی ما تَوَفَّیْتَهُمْ عَلَیْهِ وَ اجْمَعْ بَیْنی وَ بَیْنَهُم فی مُسْتَقَرِّ دارِ رَحْمَتِکَ اَشْهَدُ اَنَّکُمْ لَنا فَرَطٌ وَ نَحْنُ بِکُمْ لاحِقُونَ

سلام بر رسول خدا سلام بر پیامبر خدا سلام بر محمد بن عبداللّه سلام بر خاندان پاکش سلام بر شما ای شهیدان با ایمان سلام بر شما ای خاندان ایمان و توحید سلام بر شما ای یاران دین خدا و یاران رسول خدا - که بر او و آلش سلام باد - سلام بر شما بدان شکیبائی که کردید پس چه خوب است خانه سرانجام شما گواهی دهم که براستی خداوند شما را برای دین خود انتخاب فرمود و برگزیدتان برای رسول خود و گواهی دهم که شما در راه خدا جهاد کردید آن طور که باید و دفاع کردید از دین خدا و از پیغمبر خدا و جانبازی کردید در رکاب رسول خدا و گواهی دهم که شما بر همان راه رسول خدا کشته شدید پس خدای تان پاداش دهد از جانب پیامبرش و از دین اسلام و مسلمانان بهترین پاداش و بشناساند به ما صورت های شما را در جایگاه رضوان خود و موضع اکرامش همراه با پیمبران و راستگویان و شهیدان و صالحان و چه نیکو رفیقانی هستند آن ها گواهی دهم که شمائید حزب خدا و هر که با شما بجنگد مسلماً با خدا جنگ کرده و براستی شما از مقربان و رستگارانید که در پیشگاه پروردگارشان زنده اند و روزی می خورند پس لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آن که شما را کُشت آمده ام به نزد شما برای زیارت ای اهل توحید و به حق شما عارفم و بوسیله زیارت شما بسوی خدا تقرب جویم و بدان چه گذشته از اعمال شریف و کارهای پسندیده دانایم پس بر شما باد سلام خدا و رحمت و برکاتش و لعنت خدا و خشم غضبش بر آن کس که شما را کُشت خدایا سود ده مرا به زیارت شان و بر آن نیتی که آن ها داشتند مرا هم ثابت بدار و بمیرانم بر آن چه ایشان را بر آن میراندی و گرد آور میان من و ایشان در جایگاه خانه رحمتت گواهی دهم که شما بر ما سبقت گرفتید..

منبع: مفاتیح الجنان

 

حضورحماسی سنندجی ها در انتخابات

 

 

انتخابات سنندج، دیواندره و کامیاران به دور دوم کشیده شد

خبرگزاری فارس: حامد قادرمرزی نماینده قروه و دهگلان شد

انتخابات نهمین دوره مجلس در حوزه انتخابیه سنندج، دیواندره و کامیاران به دور دوم کشیده شد.

سیداحسن علوی، سیدمهدی فرشادان، محمد الله‌مرادی و سالار مرادی با کسب بیشترین آرا و عدم کسب آرای لازم به دور دوم انتخابات راه یافتند.

در این حوزه انتخابیه 20 کاندیدا برای نمایندگی مجلس رقابت کردند که در نهایت چهار کاندیدای فوق‌الذکر به راهی دور دوم شدند.

حوزه انتخابیه سنندج، دیواندره و کامیاران دارای دو کرسی نمایندگی در مجلس شورای اسلامی است.

در مجموع در کردستان برای 5 حوزه انتخابیه 97 نفر ثبت نام کرده بودند که 58 نفر از این افراد تایید صلاحیت شده و در عرصه رقابت حضور پیدا کردند.

عبدالجبار کرمی نماینده این حوزه رد صلاحیت شد و امین شعبانی هم رأی نیاورد.

حضور آگاهانه/ رأی / حضور علما و بزرگان نظام ... آلبوم تصاویر

حضور آگاهانه/ رأی / حضور علما و بزرگان نظام ...  آلبوم تصاویر

حضور آیت الله سید احمد خاتمی امام جمعه موقت تهران در انتخابات مجلس شورای اسلامی

حضور آیت الله امینی در انتخابات مجلس شورای اسلامی

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

علی اصغر شهبازی در نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران

 

رویترز: انتخابات مجلس اقتدار رهبر ایران را افزایش می دهد ... اخبار روز

 
تشدید دشمنی های غرب، مشارکت را در انتخابات ایران افزایش داد
رویترز: انتخابات مجلس اقتدار رهبر ایران را افزایش می دهد


خبرگزاری فارس: رویترز: انتخابات مجلس اقتدار رهبر ایران را افزایش می دهد

به گزارش فارس به نقل از رویترز، انتخابات پارلمانی ایران باعث افزایش قدرت آیت‌الله "علی خامنه‌ای" رهبر جمهوری اسلامی می‌شود و اقتدار وی را افزایش می‌دهد.

بر اساس این گزارش، مواجه ایران با تحریم‌های اقتصادی غرب در راستای برنامه هسته‌ای این کشور که باعث تهدیدات نظامی از جانب آمریکا و اسرائیل نیز شده است باعث افزایش مشارکت مردم در انتخابات روز جمعه در ایران شد.

رای گیری در ایران نوعی آزمایش سیاسی بعد از حوادث انتخابات ریاست جمهوری و به حاشیه رانده شدن اصلاح طلبان بود.

طبق گزارش رویترز، تجربه نشان می‌دهد هرگاه دشمنی غرب با ایران بیشتر شده، اهمیت انتخابات نیز افزایش یافته است.

این درحالی است که خواسته رهبر جمهوری اسلامی ایران مبنی بر مشارکت حداکثری مردم ایران در انتخابات مجلس باعث شد مهلت رای گیری تا پنج ساعت تمدید شود و انتخابات تا ساعت ۱۱ شب ادامه یافت.

طبق گفته مقامات ایران، نتیجه انتخابات ظرف حداکثر سه روز اعلام خواهد شد.

رویترز نوشت: اگر چه انتخابات تاثیر اندکی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران دارد اما برگزاری انتخابات باعث تقویت و ارتقای اقتدار آیت‌الله خامنه‌ای می‌شود.

بر شما ای "ملت ایران" درود ... اخبار روز

جمعه تاریخی دیگر گذشت

بر شما ای "ملت ایران" درود


خبرگزاری فارس: بر شما ای "ملت ایران" درود


برشی از یک مثنوی بلند به مناسبت همایش سترگ اقتدار ملی در برگزاری غرور آفرین"انتخابات" بزرگ مجلس شورای اسلامی

"رای ملت" هست "میزان" امور

• شجاع الدین ابراهیمی

 از حضور از "انتخابات"ی که بود

بر شما ای "ملت ایران" درود

"شور" در دل عشق در جان همه ست

مستی شادی به چشمان همه ست

این "نشان افتخار" و عزت است

"انتخابات عظیم" ملت است

حبذا ایران زمین دارالسرور

آفرین بر "مردم" اهل "حضور"

هر کسی هستند یا در هر لباس

آفرین بر "مردم غیرت شناس"

در پناه "عترت" و لطف خدای

آفرین بر "مردم رهبر گرای"

ثبت شد با همت مردم به سعی

"اقتدار" امت ایران به "رای"

اهل تقوی دور از خودبینی اند

"نامزدها" مردهای "دینی" اند

در "تلاش" خود برابر بوده اند

در "رقابت" چون "برادر" بوده اند

"منتخبین" بر سرپیمان توست

ملت ایران! "بزرگی" آن توست

شد "حماسه" خلق با حکم "حضور"

ملت ایران "سرافراز" از غرور

روز "جشن ملی" مردم شده است

دشمنی و کینه در دل گم شده است

گفت "روح الله" آن منشور "نور"

"رای ملت" هست "میزان" امور

"حافظ دین"- مکتب "پیغمبر" است

"امت اسلام" دین را سنگر است

سنگر دین و "ولایت"- ملیت

این سه اصل عشق حکم علیت

داده بر ملت خداوندکریم

افتخار "انتخابات عظیم"

در"عدالت" دین ما نامی شده است

"حضرت سید علی" حامی شده است

"مجلس اسلام" پاینده شده ست

این صفات یک "نماینده" شده ست

با "خدا" - مردم به حق "پیمان" چو بست

ویژگی منتخب این گونه است

"دشمن طاغوت" و سازش با عدو

"معرفت اندیش" و استقلال جو

حق طریق و" دین شناس" و حق مدار

در پی ابطال هرگون انحصار

حب دنیا را ز دل انداخته

"درد مردم" را به جان بشناخته

روز و شب لطف خدا یارش شده

"رفع تبعیض" و ستم کارش شده

در صف "مردان حق" پیوستگان

"یار محرومان"- رفیق خستگان

محکم از حق دین و ایمانش شده

"رنج مستعضعف" غم جانش شده

در "مواضع محکم" و در دین دلیر

در خط رهبر- "خمینی کبیر"

مثل آهن از تبار "آینه"

رهرو مولا"علی خامنه"

هم قسم با امتی پاک و سترگ

"خادم ایران" و اسلام بزرگ

یک "حماسه" این تمام سرگذشت

"جمعه تاریخی" دیگر گذشت

طعنه به خبرنگاران خارجی/ حضور نامزد پرحاشیه/ خارج‌نشینی‌ که‌ به عشق 'امام خامنه‌ای' رأی‌داد و... ...

به گزارش جنبش اینترنتی حضور آگاهانه، خبرگزاری مهر نوشت:‌ حسینیه ارشاد در هردوره از انتخابات شاهد حضور گسترده مردم برای انتخاب کاندیدای مورد نظر خود و تعیین سرنوشت کشورشان است. رای گیری از مردم در حسینیه ارشاد امروز مانند سایر شعب اخذ رای، راس ساعت 8 صبح آغاز شد که تا به این ساعت با حاشیه های جالبی همراه بوده است.



• در این دوره از انتخابات بیش از 300 خبرنگار خارجی غیرمقیم و مقیم  درایران وظیفه پوشش و انعکاس اخبار انتخابات نهمین دوره مجلس و نتیجه آن را بر عهده دارند. گفته می شود 80 کشور خارجی برای پوشش اخبار انتخابات از ایران در خواست روادید کرده بودند که از این تعداد 70 خبرنگار از 20 کشور جهان و 50 رسانه خارجی در ایران حضور یافتند.

• بیشترین خبرنگاران خارجی اعزامی به ایران از کشور ایتالیا بوده و ما بقی از کشورهایی چون، آلمان، اسپانیا، استرالیا ونزوئلا، لبنان و سایر کشورها هستند.

• یکی از حاشیه های جالب در هنگام اخذ رای در شعبه حسینیه ارشاد، حضور شبکه های مختلف خبری از داخل و خارج از کشور بود. حضور دوربینهای مختلف خبری در حسینیه ارشاد به  حدی بود که به محض ورود به حسینه، بدون استثناء به طور مستقیم تصویر شما در یکی از شبکه های داخلی یا خارجی به نمایش درمی آمد.


• حضور برخی جانبازان دوران جنگ تحمیلی که بر روی ویلچر نشسته و برای رای دادن به حسینیه ارشاد آمده بودند از دیگر حاشیه های امروز بود.

• یکی دیگر از حاشیه های جالب حضور پیرزنی خمیده و خندان بود که به گفته پسرش در حدود 100 سال سن داشت.
این پیرزن که سوژه مصاحبه یکی از خبرنگاران رادیویی شده بود دستش را به علات پیروزی بالا می آورد و بعد از هرجمله ای که می گفت پسرش به عنوان مترجم جملات مادر را برای خبرنگاران ترجمه می کرد.



• بر دیواره های حسینیه ارشاد بنرهایی نصب شده بود که بر روی آنها عکسها و نوشته هایی در خصوص بیداری اسلامی، سال جهاد اقتصادی و پیشرفت تکنولوژی و ماهواره هایی که جمهوری اسلامی به فضا پرتاپ کرده است نقش بسته بود.

• حضور برخی کاندیدها در نزدیکی در حسینیه ارشاد به عنوان یکی از شعب اخذ رای و مصاحبه با خبرنگاران داخلی و خارجی فارغ از قانونی یا غیر قانونی بودن این موضوع در نوع خود جالب بود.

• برخی مردم با دیدن خبرنگاران خارجی وقتی از کنار آنها عبور می کردند سری تکان داده و می گفتند: همین ها وقتی انتخابات تمام شود، در خبر های خود می گویند که تمام شعب اخذ رای خالی از جمعیت بود!

• حضور صادق زیبا کلام -تحلیلگر سیاسی - در حسینیه ارشاد برای رای دادن یکی دیگر حاشیه های جالب امروز در پای صندوق های رای بود. صادق زیبا کلام که با برخی رسانه های خارجی به زبان انگلیسی مصاحبه کرد حتی حاضر نشد پاسخگوی یکی از سوالات خبرنگاران داخلی شود.

• حضور یکی از پرحاشیه ترین نامزدهای دوران ثبت نام نهمین دوره انتخاب مجلس درحسینیه ارشاد، از دیگر حاشیه های امروز بود. فردی که در ایام ثبت نام نامزدهای انتخابات هر روز با یک کلاه در فرمانداری حاضر می شد و خود را دبیر کل حزب بدهکاران انقلاب می خواند.

• یکی از رای دهندگان در حسینیه ارشاد خطاب به فروزنده معاون رئیس جمهور گفت: آیا قبول دارید که اصلاح طلبان با تیم ضعیف خود در انتخابات حضور یافتند و اگر با قدرت می آمدند اصولگرایان را شکست می دادند؟ فروزنده هم در پاسخ به این سوال لبخندی زد و گفت: کسی اصلاح طلبان را از حق خودشان محروم نکرده بود. می توانستند شرکت کنند و ببرند!

• محسن رضایی، لطف الله فروزنده، علی مطهری، حجت الاسلام نبویان، محمد حسین صوفی، حسن بیادی، محمد علی آبادی، حجت الاسلام فومنی، سردار رحیمی، احمد زاده معاون سابق سازمان گردشگری و صادق زیبا کلام از چهره هایی بودند که امروز با حضور در حسینیه ارشاد رای خود را به صندوق انداختند.



خارج‌نشینی‌که‌به عشق"امام خامنه‌ای"رأی‌داد
  
یکی از حاشیه های جالب رأی گیری در حسینیه ارشاد حضور مسیح پوراحمد یکی از ایرانی های ساکن آمریکا بود که به گفته خودش بیش از 32 سال در آمریکا اقامت داشته است. وی که دارای دکترای اقتصاد و وکیل در کشور آمریکا بوده است در گفتگو با خبرنگار مهر، با بیان اینکه سخنان مرجع عالیقدرمان امام خامنه ای مهمترین دلیل حضورم در انتخابات مجلس نهم است گفت: به دلیل سابقه طولانی زندگی در آمریکا در آنجا شاهد بودم که در رأی گیری آنها تقلب زیادی انجام می شد اما امروز که در ایران هستم می بینم مردم زیادی برای رأی دادن در صفوف به هم پیوسته حاضر می شوند و این برای من یک افتخار است.

 شاید امروز تنها چیزی که صندوق های اخذ رأی حسینیه ارشاد به خود ندیده بود، حسین نمازی معروف به آقا دوربینی است که بعد از گردش در حوزه های مختلف شهر تهران به حسینیه ارشاد آمد و اصرار داشت در مقابل دوربین های تلویزیونی حضور داشته باشد. آقا دوربینی معروف در حاشیه این مراسم با وجود اصرار فراوان به خبرنگاران صدا و سیما موفق به قرار گرفتن در قاب تصویر آنها نشد.

سوژه دیگر رسانه های خارجی خانواده ای بود که 32 سال پیش از ایران خارج شده بودند و تاکنون در عراق زندگی می کنند، با این وجود تاکنون تابعیت ایرانی خود را حفظ کرده بودند.

این خانواده 6 نفره که همه آنها با یکدیگر برای رأی دادن آمده بودند در مصاحبه های گوناگون با رسانه ها تأکید داشتند: آمریکا و رژیم صهیونیستی در چند ماه اخیر تبلیغات زیادی درباره مورد انتخابات مجلس ایران انجام داده بودند و ما با حضور خود ضمن لبیک به پیام رهبر انقلاب اسلامی خواستیم تودهنی بزرگی به دشمنان ایران بزنیم.

مردی میانسال نیز امروز با حضور در حسینیه ارشاد به میمنت انتخابات اسفند دود کرد، جالب این است که این افراد هر ساله با فرا رسیدن هر انتخابات به حسینیه ارشاد آمده و اسفند دود می کند.

حضور محمدباقر قالیباف شهردار تهران نیز با حاشیه های جالبی همراه بود. وی که در میان خیل عظیم مردم به حسینیه ارشاد آمده بود با شعارهای تشکر آمیز مردم مواجه شد و بسیاری از شهروندان با دیدن قالیباف با وی روبوسی می کردند.

این حماسه حضور مردمی هنوز هم در حسینیه ارشاد ادامه دارد و دوربین های رسانه ها و قلم خبرنگاران ناتوان از انعکاس واقعی این حماسه است.

عکس جالب واشنگتن پست از مشارکت مردم ایران در انتخابات

روزنامه آمریکایی واشنگتن پست ضمن انتشار گزارشی درباره حضور گسترده مردم ایران در انتخابات پارلمانی،‌آلبوم عکسی نیز در این باره منتشر کرد که عکس زیر در این میان بسیار جلب توجه می کرد.

جنبش اینترنتی حضور آگاهانه / عکس

پنج دفتر از زندگی شهید کاوه

دفتر اول

من هم مثل بسیاری از شما با کاوه و نام او در دوران جنگ آشنا شدم ، درست زمانی که 16 بهار از عمرم نگذشته بود و از ورودم به سپاه چند ماهی . تصویری که از کاوه در ذهن داشتم همانی بود که در کتاب های درسی خوانده بودم ؛ حکایت ضحاک ماربدوش و کاوه ی آهنگر . و آن روزها چقدر از ضحاک بدم می آمد که برای بیشتر زنده ماندنش ، بایستی جوانهای مظلومی را به دم تیغ می داد.
چقدر آن آهنگر روستایی را دوست می داشتم که درفشی را برافراشت و همه مظلومان را در زیر آن لوا جمع کرد ، تا بنیان ظلم ضحاک را ویران سازد . آنچه در دنیای نوجوانی از کاوه می دانستم فقط و فقط همین بود .
به گمانم شهریور سال 62 بود که با کاوه آشنا شدم . آشنا که می گویم نه به آن معنی که با او دوست شوم و سلام علیکی داشته باشم و یا در مأموریتی همراهش باشم . تازه از کردستان برگشته بود و معلوم بود که برای جلسه و جذب نیرو به سپاه مشهد - که آن روزها در چهارراه نخریسی بود - آمده است . داخل سالن بودم که یکی از دوستانم نشانش دادو گفت : « کاوه ای که می گویند همین است » و این را زمانی گفت که او از کنارم رد شده بود ، سر که برگرداندم جوانی را دیدم لاغر اندام که لباس سپاه به تن دارد و به سرعت از ما فاصله می گیرد و برای اینکه چهره اش را ببینم ، با عجله از کنارش گذشتم ، به انتهای سالن رفتم و دوباره برگشتم ؛ می خواستم او را از روبرو ببینم . آدمی که آوازه ی شجاعتش از خراسان فراتر رفته بود و ضد انقلاب برای زنده یا مرده اش جایزه ی کلان تعیین کرده بود ، حالا مقابل من است ؛ سفید پوست و زیبا ، با محاسنی نه چندان پرپشت ،درست بر عکس آن چیزی که تصور می کردم . برای آدمی که از لحظه ی ورودش به سپاه ، نام کاوه را بیشتر از دیگر فرماندهان مشهدی شنیده بود ، همین ملاقات و سلام علیک پاسداری کافی بود تا من را چند ماه بعد راهی کردستان سازد.
دوران خدمتش در سپاه سقز ، عجیب حماسه ای است . آن قدر که فکر می کنم بچه ها از فرط علاقه به او این ها را می گویند . اشتیاق جمع آوری اطلاعاتی درباره نحوه ورود او به سقز ، راه اندازی گروه اسکورت و بعد هم تا حدجانشینی سپاه پیش رفتن ، خستگی کار تحقیق را از تنم بیرون کرده است . بچه های دوره سقز ، همه جای تیپ ، در گردانها و واحدها پراکنده اند ، باید شناسایی شان کرد . حتما حرفها و خاطرات خوبی دارند . در بین افرادی که از حادثه های آن روزهازنده مانده اند، کسی را نشانم می دهند که از دوستان نزدیک محمود است ؛ ناصر ظریف می گویند : در پادگان آموزش و سپاه سقز با محمود بوده و حرفهای خوبی برای گفتن دارد ؛ « این را هم می گویند که اهل حرف زدن نیست » . ناخود آگاه و بدون آنکه ناصر را دیده باشم مهرش به دلم می نشیند . فرمانده گردان حضرت رسول(ص) است و پیداست که آدم شجاعی است . کاوه باید به او خیلی اطمینان داشته باشد که فرماندهی گردان اولش را به او سپرده است . به محل استقرار گردان حضرت رسول(ص) می روم . خودم را معرفی میکنم و می گویم که از او چه می خواهم . سرسختی می کند ، افراد دیگری را نشانم می دهد . اما من به او اصرار می کنم واز اهمیت موضوع تحقیقم می گویم ، آنقدر که در می یابد نباید حرفها و تجربیاتش را برای خودش نگه دارد ؛ آخر او هم مثل من دو ست داردکه همه کاوه را بهتر بشناسند .
حاج مجید ایافت - مسئول واحدمان - همین چند روز پیش از سفر خانه ی خدا برگشت . او یکی از دوستان محمود است . با آنکه سن و سالی ندارد اما در بین فرماندهان تیپ ، از محبوبیت و نفوذ خوبی برخوردار است .
کاوه واحدهایش را به او سپرده است . حاج مجید سینه ای پر از خاطره دارد . اصلا به جرأت می توانم بگویم تاریخ شفاهی تیپ و عملیاتهایش است ؛ ضد انقلاب و طرح و برنامه هایش را هم خوب می شناسد . او بهتر از هر فرد دیگری به کار من اعتقاد دارد ، بدون مشورت بااوبه ابعادشخصیتی کاوه پی نخواهم برد . او صحبتهایش راازسقزشروع می کند :
وقتی محمود کاوه به عنوان فرمانده ی عملیات سپاه سقز انتخاب شد ، هیچکس و حتی خودش هم فکر نمی کرد که دیگر ضد انقلاب روی آرامش را نخواهد دید . او در اولین باری که کمین ضد انقلاب را تبدیل به ضد کمین کرد و آنها را در دامی که خودشان پهن کرده بودند گرفتار ساخت ، بیشتر شناخته شد.
برقراری امنیت در شهر و سپس جاده های اصلی ، دغدغه ی اصلی اش شده بود . برای رسیدن به این منظور باید حسابی مایه می گذاشت که گذاشت ، آنهایی که در سپاه سقز چند ماهی را خدمت کرده اند ، یادشان هست که او و نیروهایش همیشه در حالت آماده باش بودند تا به محض رسیدن خبری از دشمن ، مثل آوار بر سرشان خراب شوند. او پا را ازاین هم فراتر گذاشته بود ، منتظر نمی ماند تا مخبرین خبری برایش بیاورند . خودش به دنبال ضد انقلاب می رفت و عجیب آن بود که در هر فرصتی تا غافلگیرشان نمی کردو بعد چندتایشان را به درک واصل نمی کرد ، دست بردار نبود .
پیش از آنکه کاوه با یک گروه یازده نفره از مربیان پادگان آموزش سردادور وارد سقز شوند، ناصر در سقز بوده است :
فکرش را نمی کردم که محمود روزی بتواند امنیت از دست رفته را به شهر برگرداند . اما وقتی فرمانده ی گروهان اسکورت شد و توی چند عملیات از ضد انقلاب تلفات گرفت، همه ی نگاهها را متوجه خودش کرد . به جرات می توانم بگویم محمود اولین کسی بود که کمین ضد انقلاب را به ضد کمین تبدیل کرد یعنی آنها را توی دامی که خودشان پهن کرده بودند گرفتار کرد .
آن روزها بابا رستمی -بعدها به شهادت رسید- فرماندهی سپاه را سپرده بوددست حسین عظیمی . علی معدنی را هم گذاشته بود مسئول عملیات . امکانات سپاه اعم از نیرو و تجهیزات کم بود . کاری نمی شد کرد . سپاه عمدتا دنبال ثبت موقعیت خودش در شهر بود . هنوز اثرات تصمیم گیری هیئت «حسن نیت» مبنی بر اینکه باید سپاه، شهر را ترک کند، لمس می شد .
علی معدنی ، محمود را جانشین عملیات معرفی کرده بود تا اینکه مجروح شد و عملا کارها افتاد دست محمود . البته علی معدنی با مجروحیتی که داشت توی سپاه ماند، اما دیگر نتوانست پابه پای بچه ها بیاید؛ بیشتر کمک فکری می داد .
با روی کار آمدن محمود ورق برگشت . بچه ها از لاک دفاعی آمدند بیرون و دیگر حمله به ضد انقلاب شروع شد ؛ ضد انقلابی که کمین می زد و یا ترور می کرد . بیرون راندن یک چنین دشمنی و بعد تعقیبش در کوه و کمرها ، کاری بود که فقط از عهده ی آدمی مثل محمود برمی آمد .
توی همین مرحله بود که برای زنده یا مرده اش جایزه تعیین کردند . آن هم چه جایزه ای ، کسی فکرش را نمی کرد که جوانی حتی هنوز محاسنش در نیامده این قدر برای ضد انقلاب مهم باشد .
درخشش محمود در سقز ، زندگی او و نیز سپاه سقز را از این رو به آن رو کرد . حالا دیگر محمود متعلق به خودش نبود ؛ حتی متعلق به خانواده اش و مردم شهرش نیز نبود ؛ او متعلق به همه ی مردم استان کردستان و خراسان بود . اصلا او متعلق به ایران و انقلاب بود . همین چیزها بود که مانع از آن شد تا رحیم صفوی - مسئول وقت عملیات سپاه - با درخواست او برای اعزام به جبهه های جنوب مخالفت کند.

دفتر دوم

ترکیب نیروهای کادر و وظیفه ی تیپ ویژه ی شهدا هم عجیب و منحصر به فرد است. بچه های زیادی از استانهای آذربایجان غربی و شرقی ، کردستان ، باختران ، همدان ، لرستان ، خوزستان ، تهران ، مرکزی ، سمنان ، خراسان و ... و البته هر کدامشان با فرهنگها و سلیقه های مختلف ، در این یگان با دشمن می جنگند ؛ و صد البته که هر کدامشان با اختیار و عشق و علاقه این تیپ را انتخاب کرده اند .
فرماندهان تیپ ویژه ی شهدا نیز از استانهای مختلف اند . محمد بروجردی از بروجرد ، ناصر کاظمی از تهران است ، محمد گنجی زاده اهل اصفهان است و محمود کاوه هم از مشهد ، از اینها که بگذرم حضور منصوری در تیپ هم جای شگفتی دارد ، او خوزستانی است . هم استانی هایش را رها کرده است و برای جنگ با دشمن ، فرماندهی کاوه را پذیرفته است . کاوه ای که ده دوازده سال از او جوانتر است . همه ی اینها را نوشتم فقط برای اینکه بگویم این ، آیا چیزی جز عشق و علاقه فرماندهان به نیروها و همینطور بالعکس می تواند باشد ؟ آنها هر کدامشان تیپ ویژه ی شهدا را یگان خودشان می دانند . و باز هم باید اعتراف کنم که من چنین ترکیبی را در هیچ کدام از تیپ و لشگرها ندیده ام .
برادر کاوه روی بدنسازی خیلی تأکید دارد . روی همین حساب دو و نرمش صبحگاهی در هر شرایطی بایستی انجام می شد . همین چند روز پیش ده سانت برف باریده بود ، پیراهنش را در آورد و افتاد جلوی گردانها،آنقدر ما را دواند که نفس مان بند آمد.می گوید : توی کوه و کمر نباید کم بیاری . راست می گوید در کوهستان ، قدرت بدنی حرف اول را می زند . چرا که با دشمنی روبرو هستی که علاوه بر آشنایی به همه ی دره ها و شیارها ، بچه ی کوه است و مثل بز کوهی ، از ارتفاعات بالاو پایین می رود.
تیپ و نیروهایش، کردستان و مردمش، همه چیزش شده است . آنقدر که مجالی برای فکر کردن به پدر ، مادر و زن و بچه ندارد . خودش می داند ، خوب هم می داند که زندگی دنیا ،آدمهایش، شبها و روزهایش ، همه و همه قشنگ هستند و زیبا، اما این را هم می داند که اگر پایش را از منطقه بیرون بگذارد ، ضد انقلاب به کمین نشسته ، میدان را خالی دیده و به دین و دنیای نیروهایش می تازد . برای این حرفم سند دارم . اینها را ناصر برایم می گوید ، همان فرمانده ی گردانی که باید حق دوستی با کاوه را ادا نماید. می گوید : نمونه اش همان روزی بود که ضد انقلاب تا فهمید چنگیز عبدی و محمود داخل شهر سقز نیستند ، با یک برنامه ی از پیش طراحی شده ، ریخت داخل شهر ، پانزده _ بیست نفر از رزمنده ها را غافلگیر کرد و به اسارت برد ، چند نفری از جمله اللهیاری را هم به شهادت رساند . تا خبر به گوش این دو نفر رسید، شبانه از مشهد راه افتادند سمت سقز . رسیدنشان همان و طراحی عملیات و بعد هم آزادی گروگانها همان . تا فراموش نکرده ام بنویسم که کاوه را باید می بودی و می دیدی .
برادر کاوه امروز به واحد اطلاعات عملیات آمد ، مهدی اصغر زاده را به عنوان جانشین واحد معرفی کرد و گفت : تا آمدن حامد و ایافت از مکه با این سازمان کار می کنم ، بعد جابه جایی ها را داریم .
برای بچه های واحد صحبت کرد که هدف اصلی اش را از آمدن به واحد اطلاعات می رساند .
این طور که فهمیده ام عده ای کار در واحد را جدی نگرفته اند و این با اهداف و برنامه های برادر کاوه سازگار نیست ، طوری که در قسمتی از سخنانش گفت :« ما افرادی را می خواهیم درواحدبمانندکه خالص و از جان گذشته باشند ، اگر اطلاعات عملیات به آن مرحله ای که می خواهیم برسد ، بسیاری از برنامه ها و حرکتهای ما ساده می شود.
بعد از نقش حشمت عزتی و اصغر محراب در عملیاتها تعریف و تمجید کرد . حضور کاوه در جمع نیروهای واحد اطلاعات عملیات و بهاء دادن به بچه ها ، باعث غرور همه شد. این هم یکی دیگر از ابعاد پنهان آقا محمود که فقط و فقط خاص خودش هست ، ایجاد و تقویت مسئولیت پذیری در افراد .
سری به آرشیو نوارها می زنم. بچه های تبلیغات همانطوریکه با علاقمندی تمام از کاوه عکس می گیرند، سخنانش را هم ضبط می کنند؛ معتقدند اینها تجربیاتی است که او به قیمت خون شهدای زیادی به دست آورده است . مجموعه ای است از نوارها و سخنرانی های کاوه و دیگر فرماندهان تیپ ، من با این نوارها کار دارم . آنها هم در همکاری با من منعی نمی بینند . بازشنوی نوارها رااز همان لحظه شروع می کنم .
در بین نوارها یکی توجهم را جلب می کند،رویش نوشته شده است:زندگینامه برادرکاوه از زبان خودش، با اشتیاق آن را داخل ضبط صوت می گذارم؛ بهتر از این نمی شود .
«من محمود کاوه فرزند محمد هستم، در یکی از کوچه های مشهد، در سال 1340 به دنیا آمدم و سال 1347 به مدرسه ی علمیه رفتم ، پس از آن ادامه تحصیل دادم و اول پیروزی انقلاب ، بعد از اینکه تحصیلاتم تمام شد به سپاه آمدم و مدتی در سپاه آموزشهای مختلفی را گذراندم. پس از آن به منطقه ی جنوب و بعد از آن به کردستان آمدم . در این مدت درنقاط مختلف کردستان مشغول بکار بودم و الان حدود چهار سال و اندی است که در خدمت مردم و اسلام هستم .»
همان طورکه صحبتهای کاوه را گوش می دهم، چشمم به نوشته ی دیگری می افتد:
برادر کاوه و آرزوی شهادت .این نوار هم باید جالب باشد. مصاحبه کننده که از لهجه اش پیداست خبرنگار مشهدی است در لابه لای سئوالاتش از برادر کاوه می پرسد، آرزوی شما چیست؟ و او می گوید:خوب معلومه آرزوی ما شهادته .
بچه ها می گویند قمی و کاوه یک روح بودند در دو بدن. هیچ کدامشان سراغ ندارند که این دو با هم اختلافی داشته باشند و یا سر موضوعی حرفشان شده باشد . به همان اندازه که شهادت بروجردی ، ناصر کاظمی و گنجی زاده ناراحتش کرده بود ، شهادت قمی هم خونش را به جوش آورده بود. گرچه بعداز شهادت قمی گفت : شهادت این فرد بسیار خوش فکر و خوش برخورد، آن چنان جوش و خروش و چنان تحولی در تیپ به وجود آورد، که اگر ما در این منطقه و در کل عملیاتهایمان تعداد زیادی از دشمنان را به هلاکت می رساندیم، شایداین چنین تحولی در بچه ها ایجاد نمی کرد.
از دست دادن قمی برایش خیلی سنگین بود . حسن عماد الاسلامی برایم می گوید :
« وقتی خبر شهادت قمی توِی بچه ها پیچید ، به قدری توی روحیه شان اثر کرد که همه زمین گیر شدند. توی یک بلاتکلیفی شدید به سر می بردیم که ناگهان محمود رسید؛ فکرش را هم نمی کردیم که با آن سرعت خودش را برساند . سریع پیاده شد و بی معطلی داد زد : شما چرا نشستید، یاا... بلند شید. و بعد خودش از همان روی جاده شروع کرد به دویدن به سمت ضد انقلاب .
محمود با این کارش نه تنها نیروها را از زمین بلند کرد، بلکه به آنها حالت تهاجمی هم داد، داشت با بی سیم صحبت می کرد که بازویش تیر خورد . چیزی نگفت ، اما خون همه ی آستینش را سرخ کرد . حالا دیگر نیروهای کمکی رسیده بودند و دوشیکاچی ها هم کشیده بودند جلو، آن روز محمود خودش را به آب و آتش زد. شهادت قمی خونش را به جوش آورده بود، او با تدابیر ویژه ای که انجام داد تا قبل از غروب، کار ضد انقلاب را یکسره کرد .

دفتر سوم

طوری که من فهمیده ام کاوه نقطه ضعف ضد انقلاب را کشف نموده و همان را تبدیل به نقطه ی قوت خودمان کرده است . دشمن از پای کار بودن، مقاومت و سرسختی ما در نبرد، وحشت دارد . کاوه همین ها را ملاک قرار داد،در عملیات، سرسختانه می ایستاد. وقتی خودش اولین نفری است که سینه اش را سپر می کند، تکلیف نیروهایش که دیگر معلوم است. نتیجه آن وقت ،عملیات « گزلان » می شود.
آقای منصوری تحقیقاتم را در این باره با آنچه در عملیات گزلان از کاوه دیده است کامل می کند:
ضد انقلاب پیامی را برای سپاه میاندوآب فرستاده بود که ما در اینجا هستیم ، جمهوری اسلامی اگر مرد جنگ هست بیاید. خبر که به برادر کاوه رسید، با سرعت خودمان را به منطقه رساندیم، نگران این بودیم که آنها میدان را خالی بکنند؛ زمستان بود و برف سنگینی باریده بود، طوری که امکان استفاده از سلاحهایی مانند خمپاره و 106 نبود، جاده ها هم بسته بود . تا گردان آماده ی حرکت شود به همراه برادر کاوه و ده پانزده نفر دیگر افتادیم جلو . کمی که رفتیم و به روستا نزدیک شدیم ، دیدیم تعدادی از ضد انقلاب از مسیر یک کانال آب فرار می کنند . ما هم شروع کردیم به تعقیب شان . ضد انقلاب داشت ما را فریب می داد و می کشاند به منطقه ای که می خواست . تصورش این بود که ما نیروهای گردان جندا... سپاه میاندوآب هستیم، درحین تعقیب و گریز رسیدیم به منطقه ای که چپ و راست مان باغ بود با دیوارهای نه چندان بلند . یک هو به سمت مان تیراندازی شد . از روبرو،از سمت راست و از سمت چپ.
عده ای شان غلت می زدند و خودشان را به ما نزدیک می کردند . فاصله ی ما با آنها کمتر از سی متر بود . افتاده بودیم تو محاصره، هیچ امیدی به زنده ماندنمان نبود . کاوه همینطور که زیر آن باران تیر و گلوله ایستاده بود گفت : همه بپرید پشت دیوار . ضد انقلابی که پشت دیوار بود رفته بود عقب تر سمت رودخانه . دوباره برگشتیم همان طرف قبلی . ده _ پانزده متری که جلوتر رفتیم، چند آر پی جی همزمان به طرفمان شلیک شد، من و چند نفر دیگر مجروح شدیم . حالا دیگر کاملادرمحاصره بودیم . برادر کاوه گفت شما برو عقب و نیرو بیاور . گفتم: من اینجا می مانم، شما برگردید . اما ایشان قبول نکرد .
به ناچار ده _ پانزده متری کشیدم عقب . تماس گرفتم که نیروها خودشان را سریعتر برسانند . برادر کاوه گفت : حالا که قرار است شهید بشویم ، بهتر است در حال حمله شهید بشویم. تاآن روزدرچنین صحنه ای گرفتار نشده بودیم . با این صحبت کاوه نیروها ، از جمله کشمیری و شاکری - از فرماندهان گردان که هر دو شهیدشده اند-حمله کردند سمت ضد انقلاب،درگیری در فاصله ی دو سه متری شروع شد . این وضع دو ساعتی طول کشید . ضد انقلاب اینجایش را نخوانده بودومجبور به فرار شد . آن روز با رسیدن بقیه ی نیروها ضد انقلاب را تعقیب کردیم و تعداد زیادی شان را به هلاکت رساندیم.
مجید ایافت با هدف کمک به تحقیقاتم حرف قشنگی زد و گفت : یکی از ابعاد وجودی کاوه که روی آن کم صحبت شده معنویتش هست . بیشتر افراد کاوه را آدم بزن و بکوب می دانند ؛ کمتر از معنویتش می گویند، در حالی که او به تمام معنا با قرآن زندگی می کند . هر وقت وارد اتاقش می شدم می دیدم دارد قرآن می خواند ، اصلا کاوه در کارها و عملیاتهایش از قرآن الهام می گیرد .
قبل از انقلاب بود ، موسیقی در خیلی از جاها رواج داشت . پدرم خیلی حساسیت داشت که ما حتی صدای موسیقی را از در و همسایه نشنویم . اگر همسایه صدای موسیقی شان را بلند می کردند پدرم حتمابه آنها تذکر می داد . آنها هم که با اخلاق و روحیات پدرم آشنا بودند رعایت می کردند . سفارش می کرد درمجالسی که ازاین برنامه ها هست رفت و آمد نداشته باشیم . درجلسات مذهبی هم خیلی روی این مسئله تاکید می شد. یک شب یکی از همسایه ها که ساواکی واز طرفداران سرسخت شاه بود، مجلس عروسی داشت . درست دیوار به دیوار خانه مان بودند . ارکستر و رقاص آورده بودند و حسابی بساط بزن و به کوب برقرار بود . اصلاموقعیت برای تذکر دادن مناسب نبود . پدرم به خاطر اینکه ، محمود این ساز و آوازها را نشنود ودر روحیه اش اثر بد نگذارد، چند تا پتو و بالش برداشت ، دست محمود را گرفت و رفت تا آن شب راداخل مغازه مان که چند میلان آن طرفتر بود بخوابند؛ تا اگر نمی تواند کاری انجام دهدکه آنها ساکت شوند، حداقل خودشان آنجا نباشند . موقع رفتن هم گفت : درها و پنجره ها را ببندید که شما هم صداها را نشنوید .
قرار بود برای روی کارنامه هایمان عکس ببریم . داشتیم با هم می رفتیم که از یکی از مغازه ها صدای موسیقی بلند شد. محمود با عجله گفت: گوشهایت را بگیر تند هم بیا تا صدای موسیقی را نشنویم .
خانم کاوه معتقد است پدرش خوب توانسته محمود را در وانفسای فساد و بی بند وباری دوران طاغوت حفظ کند . پدر محمود مغازه ی عطاری دارد که سر خانه شان هست و او تمام وقتش را در همان مغازه می گذارند. قبل از انقلاب، محمود را کنار دستش می گذاشته و یا او را برای گرفتن داروهای گیاهی این طرف آن طرف می فرستاده است. قبل از آن نیز برایش چیزهایی می خریده تا جلوی مغازه بساط کند. بسیاری از کسبه و اهالی محل او رامی شناسند.
او شیوه ی تربیتی خاص خودش را داشت، همیشه دل نگران محمود بود و هست چه آن زمان که مواظبش بوده تا مبادا با افرادی رفیق شود که ناباب باشند و چه حالا که تنها پسرش را در دل خطر می بیند .از او می خواهم از جبهه رفتن محمود برایم بگوید،از روزهای اول که پایش به جبهه و جنگ باز شد .
برادر محمود به همراه مصطفی هادیزاده ، حمید هراتی مطلق و رجبعلی نجفی، از مربیان پادگان آموزش مشهد، یک دوره ی سه ماهه ی آموزش چریکی را در تهران دیده است . هیچکدامشان را در پادگان تیپ ندیده ام با پرس و جو مصطفی هادیزاده را در مشهد پیدا می کنم، اوست که می گوید نجفی شهیده شده است .صحبتهای مصطفی مرا تا اندازه ای با سابقه ی آموزش محمود آشنا می کند :
15 خرداد 58 که عضو سپاه شدیم فرستادنمان آموزش. نیروهای آموزشی حول و حوش دویست و پنجاه نفر می شدند نفر می شدند هنوز مربی های سپاه به آن تعداد نبودند که بتوانند آموزش این همه نیرو را سر و سامان بدهند؛ از ارتش کمک گرفته بودند. یک ماه شبانه روز آموزش دیدیم. انصافا مربیها سختگیری می کردند. از مرخصی و دیدن خانواده هم خبری نبود. آموزش که تمام شد، تعدادی مربی از بین همان نیروها انتخاب شدند از جمله من و کاوه . اما برای اینکه با شیوه های تدریس و مربیگری بیشتر آشنا شویم باید یک دوره هم در تهران می دیدیم . این دوره هم سه ماه طول کشید. مربی ها همه پاسدارهای ورزیده ای بودند که قبلادر لبنان آموزش دیده بودند .همان ابتدای دوره از ما تست جسمانی گرفتند که محمود بالاترین نمره را آورد . اگر عکسهای محمود را درآن دوره نگاه کنید می بینید که چه بدن ورزیده ای دارد، به هر تقدیر آموزش که تمام شد برگشتیم مشهد- پادگان آموزش – دوره ی هفتم در حال انجام بود . اما نیروها از وضع موجود ناراضی بودند، حتی اعتصاب کرده بودند و سر کلاس نمی رفتند . فرمانده ی پادگان آقای سلیمی بود به ما گفت : وضع این است و شما باید دست به کار شوید، کاوه آمد نیروها را جمع کرد و حرفهایی زد که احساس مسئولیت را در آنها زنده کرد، اصلا جو شکسته شد، نیروها با روحیه ای خوب رفتند اردو و برگشتند .
از آن روز به بعد وظیفه ی ما به عنوان مربیهایی که در تهران آموزش دیده ایم سخت تر شد. برادران ارتشی رفتند و کار آموزش افتاد دست خود پاسدارها . محمود مربی بود تا وقتی رفت جماران و بعد هم که جنگ شروع شد کسی او را در پادگان آموزش نمی دید مگر برای انتقال تجربه و یا جذب نیرو .
صحبتهای برادر هادیزاده که به اینجا می رسد، تازه می فهمم چرا برادر کاوه این قدر روی مسئله ی آموزش تاکید دارد و به آن بها می دهد، آخر خود او می داند که آموزش چه اهمیت بسزایی دارد .

دفتر چهارم

بچه ها هر کدامشان از جلوداری کاوه در عملیات آزادسازی جاده پیرانشهر - سردشت حرفها و خاطراتی دارند اما شنیدن این موضوع از زبان خودش لطف دیگری دارد : جاده خیلی وضعش مهم بود یک جاده مرزی بود. قاسملو به خودش و به حزب و تشکیلاتش کلی امیدواری داده بود و قصد نداشت دست از این جاده بردارد . از نقطه ی حرکت تا پایان کار جلو بچه ها افتادیم و گفتیم بایستی حرکت بکنیم و دوان دوان هم برویم.
به سمت منطقه حرکت کردیم، همه واقعابرای شهادت رفته بودندومی گفتند ما باید در این جاده پیرانشهر _ سردشت شهید بشویم. شهید کاظمی می گفت هر کس از این جاده به سلامت برگردد، مشخص می شود چریکی است که هیچکس نمی تواند او را از پای درآورد . در همان اول جاده با یک حرکت ایزایی که به سمت دشمن داشتیم، باعث شد آن آرایش را ما بر هم بزنیم، کاظمی فداکاری کرد تا سازمان دشمن منهدم بشود و البته خودش نیز در این عملیات به شهادت رسید.
برای معرفی بهتر و بیشتر شهید کاوه، باید دشمن او را نیز بشناسیم اما من از کردستان و ضد انقلاب چیزی نمی دانم، بهترین کسی که می تواند کمکم کند مجید ایافت است . حاج مجید می گوید: «وقتی صحبت از ضد انقلاب و افراد مقابل کاوه و تیپ ویژه ی شهداء می شود صحبت از افراد جوان و تازه به دوران رسیده نیست . منظور افرادی است که سی چهل سال سابقه جنگ چریکی دارند . حتی عده ای شان مدعی هستند که با ملا مصطفی بارزانی علیه رژیم عراق می جنگیده اند . کاوه لحظه ای آرام نمی گیرد، بعد از عملیات که دیگران به فکر استراحت اند او در فکر کار و یک حرکت جدیدی هست . او در اندیشه ی یک میدان نبرد دیگر است.» حاج مجید می گوید : «حتی زمانی که ضد انقلاب در کردستان نفوذ زیادی داشت و مناطق وسیعی را در اختیار گرفته بود، خیلی ها در فکر حفظ نیروها و درگیر نشدن با ضد انقلاب بودند ، اما کاوه این طور نبود: آن زمان با آن موقعیت خاص خودش، باز تهاجمی عمل می کرد .
آخرین مبلغی که به عنوان جایزه برای زنده یا مرده اش تعیین کرده اند هفت میلیون تومان است، یعنی پولی برابر با دهها سال حقوق پاسداری خود محمود . جایزه ی وسوسه انگیزی است. کافیست گرگی در لباس گوسفند پیدا شود آن وقت ... این را خودش هم می داند، بچه های دور و اطرافش هم می دانند . بی تفاوتی اش نسبت به این موضوع به حدی است که هر وقت کسی آن را مطرح می کند برافروخته وناراحت می شود . آقای موحدی را می بینیم که باز هم برای سرکشی به تیپ آمده ، او فرمانده ی سپاه منطقه 4 خراسان است . می گویم : این قضیه ی جایزه برای سر کاوه بد جوری همه جا پیچیده . می گوید : ما هم می دانیم و حتی سر به سرش می گذاریم. به او گفتم: مرد حسابی! مواظب این سر باش ، خیلی گران است اگر می خواهی سرت را بدهی ، بگذار خودمان این کار را بکنیم ، حداقل چیزی گیرمان بیاید . می گویم : خوب .می گوید : اگر اینها را تعریف و تمجید بدانیم ، در کاوه کمترین اثری هم ندارد . اصلا وقتی احترامش می کنند خجالت می کشد و احساس شرم می کند . به هر حال باید مواظبش باشیم ، وظیفه داریم حفظش کنیم .
علاقه ی محمود به سردار ایزدی - فرمانده قرارگاه حمزه- را همه می دانند و همین طور محبتی که او نسبت به کاوه دارد ، او هم از پای کار بودن محمود در هر شرایطی خاطراتی دارد می گوید :
یک روز توی دفترم نشسته بودم که محمود همراه علی قمی وارد شد . بعد از احوالپرسی گفتم : خیلی از کارهایمان زمین مانده ، با رفتن بروجردی تیپ ویژه ی شهدا بی فرمانده شده، باید فکر چاره باشیم .
سرش را بلند کرد و گفت : با شرایطی که پیش آمده ما باید عملیات را ادامه بدهیم، نباید بگذاریم جای خالی بروجردی احساس شود .
با تعجب نگاهش کردم ، از رنگ صورتش معلوم بود که هنوز حالش خوب نشده و خیلی درد می کشد
مصمم تر از قبل گفت : پاکسازی جاده ی مهاباد - سردشت را ادامه می دهیم، انشاءا... کار را تمام می کنیم و رفت . پاکسازی جاده را از همان جایی که باعث شهادت بروجردی شده بود از سر گرفت. زودتر از آنچه که فکرش را می کردیم جاده آزاد شد .
حالا همان هایی که به من میرزا بنویس می گفتند مشتاق شده اند تا بدانند چه چیزهایی را جمع آوری کرده ام . تا اینجای کارم را برایشان توضیح می دهم و حتی چند تایی از خاطرات را هم برایشان می خوانم . از حالت چهره شان و از سکوتی که بر کانتینر - آسایشگاه بچه های واحد - حاکم شده می شود حدس زد که تا به حال این خاطرات را نشنیده و مشتاق اند تا بیشتر بدانند . جواد می گوید : ای کاش کسی هم پیدا شود و راجع به ناصر کاظمی تحقیق کند . می پرسم : چطور مگه! می گوید : آخر کاظمی ، کاوه را خیلی دوست داشت ، یکی از افرادی که می تواند محمود را معرفی کند ناصر است، باید از فرصت استفاده کنی . و بعد خاطره ای می گوید که برای همه زیبا و جالب می آید . می گوید :
بعد از آزاد سازی سد بوکان ، همه دور هم نشسته بودیم و از عملیات و نقاط ضعف و قوتش می گفتیم که ناصر کاظمی آهی کشید، از روی افسوس و گفت : این عملیات هم تمام شد و باز من شهید نشدم . اولین باری بود که از او چنین حرفی می شنیدم .
گفت : البته اگر من نتوانم خدمتی به اسلام بکنم وشهید نشوم ، نگران نیستم ؛من کاری برای جمهوری اسلامی کردم که امیدوارم حق تعالی نظر عنایتش را شامل حالم کند . من کاوه را برای جمهوری اسلامی کشف کردم و یقین دارم که او می تواند مسئله کردستان را حل کند .
همه ی آنهایی که چند روزی را در پاگان لشگر ویژه شهدا بوده اند از ورزش و خصوصا بازی فوتبال او خاطره دارند . قدیمی تر ها می گویند : او میدان فوتبال را مانند صحنه جنگ می داند . خیلی از نیروهایش را در همین میدان ارزیابی می کند .
عصرها که می شود فوتبال بازی کردنش هم دیدنی است . همه ی نیروهای گردانها و واحدها دور زمین حلقه می زدند تا او، بازی کردن، خنده و عصبانیتش را در جایی غیر از صحنه ی جنگ ببینند .
بچه ها می گویند ضد انقلاب یک دشمن سرسخت دارد، آن هم کاوه است؛ برای اینکه ادعایشان را ثابت کنند، نمونه هم می آورند. یکی از آنها می گوید : در عملیات آزادسازی جاده پیرانشهر – سردشت،‌‌ بچه ها این طرف جاده سنگر گرفته بودند و آنها آن طرف از لابه لای درختها و صخره ها تیراندازی می کردند . کاوه سریع اوضاع را بررسی کرد ، بند پوتین هایش را محکم بست و گفت : من می روم دوشیکا را بیاورم . بروجردی گفت : این کار عملی نیست ، در جا تکان بخوریم می زننمان، تو چطوری می خوای از جلوی این همه آدم .... که کاوه مجال نداد و با گفتن ذکر مقدس یاعلی مثل فنر از جا جهید . با سرعت شگفت آوری روی جاده می دوید ، گویا دشمن تمام سلاح هایش را به کار انداخته بود تا نگذارد او قسر در رود . به پیچ آخر که رسید نفس راحتی کشیدم ، تحرک ضد انقلاب کم شده بود ، انگار دیگر کاررا تمام شده می دانست، می خواستند به راحتی اسیرمان کنند . در همین وضعیت سر و کله ی ماشین دوشیکا پیدا شد . دوشیکاچی یک ریز تیراندازی می کرد می آمد جلو. ماشین که نزدیکم رسید، محمود کنار دست دوشیکاچی ایستاده بود دائما با اشاره ی دست می گفت کجا را بزند. وقتی به خودم آمدم همه داشتند تیراندازی می کردند. اگر هوا تاریک نمی شد، تا هر کجا که فرار می کردند مثل سایه تعقیبشان می کردیم . رعب و وحشتی که بعد از این کمین توی دل ضد انقلاب افتاد، باعث شد که دیگر جرات نکند برای ما کمین بگذارد، آن هم درجاده اصلی .

دفتر پنجم

همه فرماندهان به این حقیقت رسیده اند که او دارای روح بی قراری است و در یک جا بند نمی شود. در همه ی این سالها جایش در کانون نبرد بود. او تا آخرین لحظه از عمرش هیچگاه در حاشیه جنگ نبوده و به قول معروف، از دور دستی به آتش نداشته است . نگاه به سابقه اش این را تأیید می کند .با وجود اینکه همه فرماندهان او را از حرکت در پیشاپیش ستون منع کرده اند، اما او کار خودش را می کند ، نه از آن جهت که نشنیده و یا خواسته سرکشی کرده باشد .شیوه ی فرماندهی اش این است، می خواهد عملیاتها را از خط مقدم هدایت کند .
امروز فهرستی از عملیاتهایی که کاوه در آن شرکت داشته به دستم رسیده است؛ چیزی حدود یک صد عملیات کوچک وبزرگ . از عملیات آزاد سازی بوکان گرفته تا عملیات در جاده صائین دژ، تکاب ، پیرانشهر - سردشت ، والفجر 2 و کربلای 2 . از شمالی ترین نقطه در آذربایجان غربی تا شط علی در جنوب کشور، گویی این بشر هیچ استراحت نداشته، بیچاره ضد انقلاب، با عجب کسی طرف بوده است .
از چند روز پیش ، در تیپ شور و ولوله ای خاص دیده می شود. نوعی انتظار توام با بی قراری، خیلی در توانم نیست تا آنچه را می بینم بنویسم یا ترسیم کنم فقط می دانم با همیشه فرق دارد . قرار است برادر کاوه پس از استراحت کوتاهی که در بیمارستان داشته به پادگان بیاید، با همه احترامی که برای معاونینش قائل هستیم، باید بگویم قرار است روح به کالبد نیروها برگردد . امروز در میدان صبحگاه همه گردانها و واحدها با نظم و ترتیب ایستاده اند . گروهی از فرماندهان جلوی درب پادگان به خط شده اند، چندین گوسفند آماده ی ذبح شدن است . بر سر در پادگان پرده ای نصب شده که جانم را به صفا می آورد : «بازگشت مسرت بخش برادر کاوه، فرمانده ی قهرمان تیپ حماسه آفرین ویژه شهدا را گرامی می داریم » و چند لحظه بعد خودرویی ترمز می زند وکاوه با دست گچ گرفته از آن پیاده می شود. همه به نوبت با او روبوسی می کنند . همراه نفر آخر به میدان صبحگاه برمی گردم . همه از دیدن دوباره ی کاوه به وجد می آیند پادگان یکسره فریاد «صل علی محمد ، مالک اشتر آمد» می شود . قرآن که خوانده می شود، حاج علی صلاحی به نمایندگی از سوی نیروهای پادگان به کاوه خیر مقدم می گوید : «کاوه کیست کسی است که عصای موسی در دست و ردای محمد بر دوش دارد . شجاعت علی و صبر حسن و....» و من خشم را در نگاه کاوه می بینم . کاوه از سفر مرگ بازگشته است، خداوند او را دوباره به اسلام و انقلاب بخشیده، خودش هم این را قبول دارد . اولین جمله ای که در پشت تریبون برای نیروهایش می گوید این است، من به هیچ وجه فکر نمی کردم زنده بمانم تا اینکه امروز بتوانم از فداکاری و رشادت شما رزمندگان غیور تشکر و قدردانی بکنم . من مصمم و قاطع ایستاده بودم که با کمال افتخار شهادت را به آغوش بگیرم تا به دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی بفهمانم که رزمندگان اسلام در زندگی خود از شهادت ترسی ندارند، مرگ و زندگی برای اینها تفاوتی ندارد . این است مکتب اسلام که این طور رزمندگان، با دست خالی دربرابر دشمنان می جنگندو شهید می شوند. و نیروها فریاد می زنند : فرمانده ی آزاده ، آماده ایم آماده.
از عملیات برگشته ایم، همزمان با ورود ما به پادگان ، گروهی که تعدادی خانم هم در بینشان هست در حال خارج شدن هستند . در بین آنها فقط مادر محمود را می شناسم . او این دفعه با پدر محمود به پادگان آمده تا شاید فرزندش را سیر ببیند . مادر محمود می گوید : وقتی که آمدیم محمود عملیات بود، حالا هم که داریم می رویم او در عملیات است . در این چند روز فقط یک نیم ساعتی بیشتر ندیدمش آن هم دم غروب . تا صبح تو اطاق نقشه بود . او می گوید : در منطقه هم نمی شود او را سیر دید .
مجروحیت محمود در تک حاج عمران همه را به دلهره و تشویش واداشته است . چندین ترکش ریز و درشت نارنجک به سرش اصابت کرده . دردناکتر اینکه آمبولانسی که او را به بیمارستان تبریز منتقل می کرده، بر اثر لغزنده بودن جاده واژگون شده . همه برای سلامتی اش دست به دعا برداشته اند . شنیده ام حاج آقای موحدی فرمانده سپاه منطقه ی 8، خودش را به تبریز رسانده تا محمود را برای مداوای بیشتر و بهتر به مشهد انتقال دهد . بچه هایی که از مرخصی برگشته اند می گویند اطباء مجرب و متخصصین مغز و اعصاب بیمارستانهای قائم و امام حسین (علیه السلام) پس از مشورت زیاد، به این نتیجه رسیده اند که هر گونه عمل جراحی برای خارج ساختن یازده ترکش از سرش کاری سخت و خطرناک است . گفته اند باید کاوه در بیمارستان و یا منزل استراحت مطلق داشته باشد پرهیز از هیجان و حضور در موقعیتهای جنگی ، دستور دیگر گروه پزشکان است .
چند روزی است آماده باش زده اند، گویا بایستی برای پیچیدن عملیات دیگری آماده شویم . از رزم شبانه و مانورهایی که رفته ایم پیداست عملیات بعدی هم با عراق است و این یعنی اینکه طومار ضد انقلاب به نحو احسنت به انجام رسیده است . دیروز برادر شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه به پادگان لشگر آمد و از گردانها بازدید نمود . همه به دنبال کسب آمادگی اند ، سرودهای حماسی که از بلندگوی پادگان پخش می شود ما را بی قرار عملیات کرده است ، خدا کند از این عملیات هم رو سفید بیرون بیاییم.
عملیات شروع شده و دیشب گردانهای حضرت رسول (ص)، امام علی و امام حسین (ع) وارد عمل شده اند، اما نتوانسته اند خیلی موفق باشند؛ هدف،آزادسازی ارتفاعات 2519 است . این منطقه برای لشگر ما آشناست . چند سال پیش عملیات والفجر 2 را همین جا انجام دادیم مثل کف دست می شناسیمش . برادر کاوه گفته که امشب خودش همراه گردانها می رود . از لشگر تخریب و اطلاعات صدای زیارت عاشورا بلند است . نیروهایی که از عملیات برگشته اند از هوشیاری عراقی ها و آتشی که برایشان ریخته اند می گویند . علی چناری به دنبال دوربین دید در شب است، می گوید رفتن کاوه قطعی است.
ساعتی قبل کاوه با چند نفر از بی سیم چی هایش رفت خط تا عملیات را از نزدیک هدایت کند. آقای منصوری هر چه اصرار کرد که او بماند قبول نکرد. حتی به او گفته بود، رفتن شما توی این شرایط اصلادرست نیست. اما کاوه گفت : امروز با روزهای دیگر فرق می کند، من یک چیزهایی می دانم، همه ی کارها را سپرد دست منصوری و رفت .نیروهای گردان امام حسین (ع) و امام سجاد (ع) با یک ستون طولانی در حال حرکت اند، ما نیز از کنارشان می گذریم. خیلی ها کاوه را می بینند . برق شادی را در دل تاریکی می شود از نگاهشان دید. با شور و حال خاصی به او سلام می کنند، حالا به ابتدای ستون رسیده ایم و درست زیر پای عراقی ها. تا نیروها جمع و جور بشوند، نیم ساعتی طول می کشد . کاوه و دو سه نفر از بچه های تخریب و اطلاعات، مقداری جلوتر می روند . می خواهند لشگر کمین عراقی ها را بهتر ببینند . ساعت حول و حوش سه و نیم شب است ، باید زودتر دست به کار شویم . علی چناری یکی از افرادی بود که با کاوه جلو رفت. بعد ها می گفت : کاوه تصمیم گرفت از همان محلی که دیشب حمله کردیم حمله کنیم . قرار شد برگردیم و نیروها را بیاوریم که صدای صوت خمپاره ای آمد و بعد انفجار؛ سر که بلند کردم دیدم کاوه به پهلو روی زمین دراز کشیده، اولش فکر کردم شاید با شنیدن صدای صوت خمپاره دراز کش شده ، اما زود یادم آمد که تا بحال از کسی نشنیده ام او با صوت خمپاره و یا تیر قناسه حتی سر خم کند، چه رسد به اینکه بخوابد روی زمین . ولی وقتی که خوب دقت کردم دیدم که خون مثل فواره از بینی اش می زند بیرون، کم مانده بود سکته کنم، وحشت زده سرش را بلند کردم و گذاشتم روی زانویم. از خیسی دستم فهمیدم که ترکش به پشت سرش خورده. به زودی متوجه شدم که ترکش دیگری هم روی شقیقه راستش خورده. درست همانجایی که سه ماه پیش هم تو تک حاج عمران ترکش خورده بود، نفس آخرش را کشید و رفت. معبودی که سالها برایش محمود تلاش می کرد و به عشقش نفس می کشید به همین راحتی او را طلبیده بود و حالا آرامش چهره اش نشان می داد که گویی از این وصال راضی و خشنود است .

نتایج انتخابات چهار حوزه استان كردستان قطعی شد

استاندار كردستان از مشخص شدن نتایج قطعی چهار حوزه این استان خبر داد و گفت: نمایندگان مردم در حوزه های سقز و بانه، قروه و دهگلان، بیجار و سرواباد و مریوان مشخص شدند.

علیرضا شهبازی روز شنبه در گفت و گو با خبرنگار ایرنا، افزود: در حوزه انتخابیه سقز و بانه ' محسن بیگلری ' با 41 هزار رای به عنوان منتخب مردم به مجلس راه یافت.

به گفته وی ' حامد قادرمرزی ' در حوزه قروه و دهگلان نیز با 28 هزار رای نماینده مردم این دو حوزه شد.

استاندار كردستان همچنین منتخب مردم حوزه بیجار را محمد بیاتیان با 19 هزار رای اعلام كرد.

وی همچنین از ' امید كریمیان ' به عنوان نماینده منتخب مردم حوزه های مریوان و سروآباد نام برد.

وی با اشاره به اینكه نتایج این حوزه ها نهایی است به شمارش چند صندوق در این حوزه ها نیز اشاره كرد و گفت: اگرچه شمارش آرای چند صندوق در این حوزه ها هنوز ادامه دارد اما این ارا تاثیری در نتیجه انتخابات این چهار حوزه ندارد.

استاندار كردستان همچنین با اشاره به نتایج ارای حوزه انتخابه سنندج، دیواندره و كامیاران ، گفت: انتخابات در این حوزه به دور دوم كشیده می شود.

شهبازی اظهار داشت: پنج تن از كاندیداهای این حوزه اكنون پیشتاز هستند و از این رو انتخابات این حوزه به دور دوم كشیده می شود.

به گفته وی در این حوزه انتخابی كار شمارش 160 صندوق اخذ رای باقی مانده است و شمارش در حال انجام می باشد.

استاندار كردستان همچنین از راه یابی ماموستا حسام الدین مجتهدی به عنوان نماینده مردم كردستان در مجلس خبرگان رهبری خبر داد و گفت: امام جمعه سنندج نماینده مردم كردستان در مجلس خبرگان رهبری شد.

نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی و دومین میاندوره ای مجلس خبرگان رهبری در كردستان از ساعت هشت صبح روز جمعه در یك هزار و 56 شعبه رای گیری شامل 493 شعبه ثابت و 563 شعبه سیار در شهرها و روستاهای استان كردستان برگزار شد.

برگزاری انتخابات نهمین مجلس شورای اسلامی را در پنج حوزه انتخابیه استان كردستان، 27 هزار تن به عنوان عوامل اجرایی و انتظامی برعهده داشتند.

در این دوره از انتخابات و بر اساس آمار اعلام شده توسط ستاد انتخابات استان كردستان 57 نامزد در عرصه رقابت های انتخاباتی مجلس و دو نامزد هم در عرصه انتخابات مجلس خبرگان رهبری حضور داشتند.

كردستان با یك میلیون و 480 هزار تن جمعیت دارای شش كرسی نمایندگی در مجلس شورای اسلامی و دو كرسی در مجلس خبرگان رهبری است

در پیامی از سوی استاندار و نماینده ولی فقیه؛حضور مردم كردستان در انتخابات مورد تقدیر قرار گرفت

نتایج انتخابات چهار حوزه استان كردستان قطعی شد

علیرضا شهبازی استاندار كردستان و حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمد حسینی شاهرودی نماینده ولی فقیه در منطقه كردستان با صدور پیامی از حضور مردم استان در انتخابات 12 اسفند تقدیر كردند.

در این متن تقدیر خطاب به مردم شریف استان كردستان، آمده است: خلق صحنه‌ های زیبا و با شكوه جمعه 12 اسفند ماه در پاي صندوق هاي رأي ، هم پای دیگر هموطنان عزیز ایران اسلامی ، حقیقتاً یك حماسه تاریخي بود.

در ادامه این متن همچنین آمده است: در شرایطی كه دشمنان ما با بكار بستن حربه های مختلف تبلیغاتی، تهدید به حمله نظامی و تحریم به شیوه های مختلف ، تمام تلاش خود را به منظور كمرنگ كردن و عدم حضور شما در انتخابات بكار بستند، نقش آفرینی پر شور شما در این آزمون با وجود شرایط جوی نامناسب ، بارش سنگین برف و مسدود شدن راه های مواصلاتی برخی از نقاط استان ، سیلی محكمی بود بر صورت دشمنان قسم خورده نظام مقدس جمهوری اسلامی.

در ادامه این متن همچنین آمده است: آگاهي و هوشیاري سیاسي شما بزرگواران یك بار دیگر به كمك خداوند متعال، به نتیجه نشست و از استان سرفراز كردستان و ایران اسلامي چهره اي با نشاط، مصمم و سرشار از ایمان و آگاهي به جهانیان نمایش داد .

در پایان این متن آمده است: از حضور پر نشاط و با صلابت شما مردم فهیم و ولایتمدار استان كردستان تشكر و قدردانی می نماییم.

12 اسفند حماسه دیگر برای ملت ایران

شهید محمود امان اللهی

شهید محمود امان اللهی :

سرباز کوچک

معاون هماهنگ‌کننده سازمان عقیدتی سیاسی ناحیه انتظامی کردستان شهید « محمود امان اللهی» در تاریخ 25/3/1339 در خانواده‌ای مذهبی در روستای «جعفرآباد »درشهرستان «بیجار» واقع در استان «کردستان» چشم به جهان گشود. پس از سپری کردن دوران کودکی، تحصیلات ابتدایی را در کوران فقر و محرومیت، در دبستان "معرفت" روستا که شامل دو کلاس خاکی بود، آغاز کرد. اشتیاقش در کسب علم و دانش چنان بود که همواره دانش‌آموز ممتاز بود. تا جایی که دو پایه تحصیلی را در یک سال به صورت جهشی طی نمود. وی در کنار تحصیل پابه‌پای خانواده در امر کشاورزی و دامداری کوشا و ساعی بود. حتی بعد از اتمام کار کشاورزی، به عنوان کمک و مساعدت با همسایگان کشاورز خود در روستا همکاری می‌کرد. با سن کمی که داشت در عالم نوجوانی به صور مختلف خانواده‌‌های مستضعف و بی‌بضاعت را به انحای متفاوت یاری می‌نمود. سرانجام پس از اتمام تحصیلات مقدماتی به دلیل نبود امکانات آموزشی جهت آموختن پایه‌های بالاتر در سال 1349 زادگاه خویش را ترک کرد.

در آن زمان که جاده مواصلاتی میان شهر تکاب و روستای جعفرآباد، جاده‌ای خاکی از نوع مالرو بود، به گونه‌ای بسیار مشقت‌آور این مسیر را با دوستان در گرمای طاقت‌فرسای تابستان و سرمای سوزناک منطقه طی می‌نمود. ایشان در آن شهر علیرغم مهیا بودن زمینه‌های انحرافی از لحاظ عقیدتی و اخلاقی، به هیچ دسته و گروه موجود در آن زمان که نقشه به انحراف کشاندن نسل جوان و جداکردن آن‌ها را از دین بر عهده داشتند، نه تنها تمایل و گرایشی پیدا نکرد؛ بلکه به سمت و سوی مایه‌های دینی گروید.
وی در زمان تحصیل در دوره متوسطه نیز، جزء‌ شاگردان ممتاز و برجسته بود. پس از گذراندن پایه پنجم طبیعی در دبیرستان سعدی سابق شهر تکاب، برای اخذ دیپلم به شهر کرمانشاه عزیمت نمود. سرانجام در سال 1356 با قبولی در پایه ششم طبیعی در دبیرستان 25 شهریور سابق کرمانشاه موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. سپس به لحاظ علاقه‌ای که به میهن داشت و نیز حب وطن را نشأت گرفته از ایمان می‌دانست، لذا در تاریخ 1/7/ 56 وارد دانشگاه افسری ارتش در تهران شد و دوران شبانه‌روزی دانشگاه را با موفقیت طی نمود. اما قبل از فارغ‌التحصیلی در همان اوایل پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، پدر ایشان که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوسته بود و در درگیری با گروهک‌‌های ضدانقلاب منطقه در روستاهای تابع شهرستان تکاب (جنوب شرقی استان آذربایجان غربی) در تاریخ 6/4/59 به شهادت رسیدند. ایشان پس از مرخصی جهت شرکت در مراسم شهادت پدر از تاریخ 10/4/59 الی 31/6/59 از طرف دانشگاه افسری به سپاه ناحیه کردستان مأمور گردید و به عنوان مسئول سپاه و پیشمرگان مسلمان کرد پایگاه موجش و رابط بین ارتش و سپاه در محور عملیاتی قزوه ـ سنندج شجاعانه خدمت نمود و در مورخه 1/7/59، یعنی دومین روز آغاز جنگ تحمیلی، در حالی که از چندین روز قبل دانشجویان جهت برگزاری جشن فارغ‌التحصیلی و اخذ سردوشی به دانشگاه افسری نزاجا دعوت شده بودند، ایشان به همراه 270 تن از دانشجویان به فرماندهی سرهنگ نامجو (فرمانده دانشگاه افسری نزاجا) داوطلبانه جهت مقابله با دشمن بعثی با هواپیمای c-130 سریعاً به فرودگاه اهواز منتقل شده و سپس در مناطق آبادان و خرمشهر به نبرد علیه کفار بعثی پرداخت. در این زمان به عنوان را‌بط میان سرهنگ نامجو و شهید جهان‌آرا (فرمانده سپاه خرمشهر) به مبارزه ادامه داد و در تاریخ 15/7/59 بر اثر مجروحیت شدید از ناحیه دست چپ و پای راست به بیمارستان طالقانی آبادان جهت معالجه اعزام گردید. تا این‌که به خاطر شدت درگیری و کمبود نیرو و سوءاستفاده افراد خائن و فرصت‌طلب از ناهماهنگی‌ها و نابسامانی‌های اوایل جنگ، در بیمارستان طاقت نیاورده و قبل از بهبودی کامل، دور از چشم پزشکان و پرستاران به صورت پنهانی مجدداً‌ عازم خط مقدم جبهه خرمشهر شد. سرانجام در تاریخ 23/7/59 در جریان سقوط قسمت غربی خرمشهر، در حالی که عده زیادی از همرزمان ایشان به شرف شهادت نایل آمدند، در درگیری خانه‌به‌خانه هنگامی که عراقی‌ها پل خرمشهر را تخریب نمودند؛ پس از مقاومت زیاد مجدداً از ناحیه پرده دیافراگم قلب، پای راست، کمر و هردو دست به شدت مجروح شده و توانایی جنگیدن از وی سلب گردید و در حالی‌که بیهوش بر زمین افتاده بود، به اسارت ارتش عراق درآمد. پس از مدتی شکنجه، وی را به اردوگاه "رمادیه" منتقل نمودند. در همان ایام و با توجه به اوضاع و احوال و قرائن، دوستان همرزمش ظن قریب به یقین شهادت وی برده بودند. علیهذا طبق فرمان همگانی شماره 234 ارتش، پوستر شهادت ایشان از سوی دانشگاه افسری نزاجا چاپ و منتشر شده و مراسم شهادت هفت و چهلم، در زادگاهش برگزار گردید.
در دوران اسارت در کنار بزرگوارانی همچون سرور احرار و آزادگان شهید حجت‌الاسلام ابوترابی بودند و به گواهی شهید ابوترابی، ایشان به خاطر عدم همکاری با استخبارات بعث و تحریک نمودن سایر اسرا به مقابله با نیروهای بعثی، بارها مورد شکنجه و آزار و اذیت قرارگرفتند آن‌چنان که با صدای تلاوت قرآن، اذان و مداحی در رسای امام‌حسین‌(ع) و یارانش، عراقی‌ها را به ستوه آورده بود. به همین علت برای جبران این سرسختی‌ها، وی را بدون معالجه در سیاه‌چال‌ها و شکنجه‌گاه‌های قرون وسطایی و در زندان‌های مخفی رژیم بعث عراق شکنجه می‌کردند. حتی یک‌بار به بهانه مداوای مجروحیت به قصد قطع‌کردن پا، ایشان را به بیمارستان الرشید بغداد اعزام کردند. اما علیرغم فشار شدید و تهدید پزشکان عراقی مبنی بر این‌که اگر پای راست شما قطع نگردد، امکان سرایت عفونت آن به سایر اعضای بدن می‌باشد؛ ایشان پای مجروح خویش را سند جنایات بعثی‌ها خواند و اجازه قطع‌کردن آن را نداد.
سرانجام بنا به تشخیص سازمان صلیب سرخ جهانی طبق کنوانسیون سوم ژنو، به علت شدت جراحات وارده به عنوان مجروح جنگی صعب‌العلاج جهت مداوا، پس از تحمل 244روز اسارت به همراه 24 نفر از اسرای معلول ایرانی با اسرای عراقی در ایران مبادله و با دومین کاروان آزادگان در تاریخ 26/3/60 وارد فرودگاه مهرآباد تهران شدند و پس از آن به سخنرانی‌های مختلف پیرامون افشاگری جنایات صدام کافر در عراق با اسرای ایرانی و ملت ستمدیده عراق، در ارتش، سپاه، دانشگاه افسری و مساجد جنوب و شرق تهران پرداخت و تا تاریخ 20/6/60 به اداره دوم سماجا (دایره ضدجاسوسی و امور اسرای عراقی) مأمور گردید. سپس از 20/6/60 تا 31/6/60 در بیمارستان تهران تحت عمل جراحی و مداوا قرارگرفت و به مدت 6 ماه تا تاریخ 10/12/60 به ایشان استراحت پزشکی داده شد. اما تقریباً تمام این مدت را از تاریخ 5/8/60 الی 22/1/61 داوطلبانه مسئول بسیج مستضعفین و قائم‌‌مقام سپاه تکاب بود و در دایره مواد مخدر سپاه کردستان نیز فعالیت می‌نمود. پس از پایان استراحت پزشکی، خود را به واحد مربوطه در دانشگاه افسری معرفی نمود؛ اما بنا به درخوست کتبی نماینده مردم شهرهای میاندوآب و تکاب در مجلس شورای اسلامی (حجت‌الاسلام محمدعلی خسروی) و فرمانده سپاه تکاب (برادر نیک‌آیین) از فرمانده دانشگاه افسری (سرهنگ نامجو) مبنی بر نیاز مبرم به وجود ایشان با توجه به کمبود نیروی انسانی فعال، متعهد و انقلابی در منطقه و نیز به علت فعالیت‌های زیاد و خوشنام بودن و همچنین تسلط بر زبان ترکی و کردی، مجدداً از 22/1/61 الی 22/7/61 مأموریت ایشان تمدید گردید اما به علت حساسیت منطقه سردشت و محاصره آن از هر طرف توسط ضدانقلاب ایشان را از 1/4/61 به عنوان قائم‌مقام و فرمانده سپاه سردشت (برادر احمدی‌مقدم) انتصاب نمودند و پس از هماهنگی فرمانده سپاه ناحیه کردستان (برادر ناصر کاظمی) با دانشگاه افسری و فرمانده(سابق) نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران(سپهبد شهید صیاد شیرازی) تا تاریخ 14/1/62 با تمدید مأموریت ایشان در سپاه موافقت گردید.
از 14/1/62 تا 10/2/62 در سمت معاونت افسر عملیات قرارگاه حمزه سیدالشهداء (ع) در ارومیه و منطقه 11 سپاه و از آن تاریخ تا 5/5/62 مسئول بازرسی و دایره سیاسی قرارگاه حمزه سیدالشهداء و سپس تا تاریخ 28/6/62 به عنوان سرپرست عقیدتی سیاسی لشکر 23 نیروهای مخصوص (نوهد) مشغول به خدمت بود. سپس با هماهنگی‌های مسئولین تا تاریخ 25/9/62 به عنوان مسئول سازماندهی بسیج عشایری قرارگاه حمزه سیدالشهداء انجام وظیفه نمود که در طول این مدت، سه‌بار شدیداً مجروح گردید و از آن تاریخ تا 5/3/63 به تیپ 1 لشکر 23 نوهد مأمور شد. سپس تا تاریخ 29/2/63 به فرماندهی گردان ضربت عملیاتی جندالله بانه منصوب شد. از تاریخ 1/1/64 تا 15/7/64 بنا به امر سپهبد شهید صیاد شیرازی فرماده(سابق) نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران به قرارگاه کربلا و خاتم‌الانبیاء مأمور گردید و به عنوان معاون فرمانده تیپ شهادت منصوب گردید ودر این مدت در عملیات‌‌های ظفر 1و2و3 و کربلای 1و2و3 شرکت نمود. پس از آن تا 31/1/65 در دایره عملیات نزاجا مستقر در لویزان به مأموریت خویش ادامه داد و از 1/2/65 به طور کلی از نیروی زمینی به ستاد مشترک ارتش منتقل گردید و تا 22/11/65 به عنوان معاون حفاظت اطلاعات ناحیه ژاندارمری کردستان مشغول به خدمت گردید. و از آن تاریخ تا 2/3/67 در سمت مشاور نظامی و معاون هماهنگ‌کننده عقیدتی سیاسی ناحیه ژاندارمری کردستان منتصب گردید. از 20/4/67 الی 20/7/67 بنا به درخواست لشکر 28 پیاده کردستان ایشان به عنوان رابط ژاندارمری به آن لشکر مأمور شدند.
در بحرانی‌ترین ایام درگیری و حساس‌ترین لحظات جنگ ایران و عراق در منطقه کردستان برابر دستور فرمانده(سابق) لشکر 28 کردستان (سرتیپ2 احمد دادبین) ایشان به فرماندهی یکی از گردان‌های تکاور منصوب شدند و در یکی از عملیات‌ها همراه چهارتن از نیروهای تحت امر خویش در تاریخ‌‌های 30/4/67 و 1/5/67 در ارتفاعات استراتژیک «مارو »که در حال سقوط از سوی مزدوران ارتش عراق بوده، از دست نیروهای تک‌کننده خارج و ضمن تثبیت کامل مواضع خودی و نگهداری سرزمین تحت تصرف اقدام به انهدام تعداد 6 دستگاه از تانک‌های دشمن و از بین بردن عده زیادی از نفرات پیاده دشمن نمودند که در اجرای عملیات موفق به دستگیری و اسارت دو نفر نظامی ارتش بعث که مسلح به موشک‌انداز آر.پی.جی‌7 بوده‌اند می‌نماید .اودر پایان این عملیات صفحه زرین دیگری از کارنامه خود را خالصانه می‌آراید. به گونه‌ای که تهور و جسارت وی تا مدتی زبانزد کلیه نیروهای لشکر مزبور بوده است و از تاریخ 13/9/69 به مدت شش ماه به عنوان مشاور دادستان نظامی به سازمان قضایی نیروهای مسلح کردستان مأمور گردید و پس از اتمام مأموریت در سمت‌های معاونت تبلیغات و نیز معاونت هماهنگ‌کننده ناحیه انتظامی کردستان، سال‌ها به مردم کردستان خدمت نمودند و سپس بنا به درخواست فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در تاریخ 22/5/74 با مأموریت ایشان از نیروی انتظامی به نیروی زمینی ارتش موافقت به عمل آمده و از 5/2/75 به عنوان مشاور اجرایی فرماند ه نیروی زمینی ارتش به فعالیت خویش ادامه دادند و در مورخه 4/4/75 به عنوان نماینده معاونت تعاون این نیرو در امور اقتصادی در مناطق تحت پوشش قرارگاه شمال غرب منصوب گردید و سرانجام در تاریخ 24/6/75 پس از اتمام مدت مأموریت به ناجا بازگشت و مجدداً‌ در سمت معاونت هماهنگ‌کننده عقیدتی سیاسی ناحیه انتظامی کردستان، بار دیگر به کردستان بازگشت و پس از چندین سال خدمت صادقانه و شجاعانه در لباس مقدس سربازی در راه اسلام، بنا به درخواست استانداروقت کردستان در تاریخ 15/9/78 به طور کلی از نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران به وزارت کشور و سپس به استانداری کردستان منتقل گردید.
آن‌چه که ایشان در سال‌های پس از جنگ همواره با آن دست به گریبان بودند، آسیب‌های چشمی ناشی از دوران اسارت و جنگ بود. تا این که سرانجام به علت جراحات شدید مغزی، طی دو مرحله در بیمارستان توحید شهر سنندج، تحت درمان و مراقبت پزشکان قرار گرفتند؛ اما به دلیل عدم بهبودی و بنا به تشخیص پزشکان، ایشان را به صورت اورژانسی به وسیله هواپیمای ارتش در تاریخ 7/3/79 به بیمارستان خانواده ارتش در تهران منتقل نموده، بستری و تحت درمان قرار گرفتند. اما متأسفانه علی‌رغم تلاش پزشکان و مراقبت‌های ویژه، بهبودی حاصل نشد و در تاریخ 15/3/79 به بیمارستان دکتر شریعتی تهران انتقال یافت که در نهایت این رزمنده خستگی‌ناپذیر در مورخه در مورخه 17/3/79 ندای حق را لبیک گفت و به دیدار پدر و دیگر همرزمان شهیدش شتافت و بنا به وصیتش قلب و کلیه‌های آن بزرگمرد به 3 نفر از نیازمندان که سال‌ها از درد بیماری رنج می‌کشیدند، اهداء گردید و پیکر مطهرش پس از اجرای مراسم تشییع در دانشگاه افسری امام علی (ع) و شهر بیجار پس از سال‌ها دوری، سرانجام در زادگاهش و در میان سیل خروشان همرزمان، اقوام و مردم شهیدپرور تشییع و در کنار مزار پدر شهیدش به خاک سپرده شد.
از این شهید سرافراز 2 فرزند پسر و 2 فرزند دختر به یادگار مانده است. لازم به تذکر است که ویژگی‌ها و امتیازات برجسته‌ای که ایشان را از دیگر اشخاص متمایز می‌ساخت، به قرار زیر است:
فرزند شهید بودن، شهادت، جانباز بودن، آزاده بودن و ایثارگری پس از حیات، قاری قرآن، مداح اهل‌بیت عصمت و طهارت‌ (ع)، ناطق و سخنور بسیار توانا هم به زبان ترکی و فارسی و هم به زبان کردی.

منابع زندگینامه: پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران سنندج و مصاحبه با خانواده ودوستان شهید
 
  BLOGFA.COM